بررسی میدان معنایی اطاعت در نظام توحیدی قرآن
Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
در معناشناسي زباني، ساخت واژگاني يک زبان به صورت شبکهاي از روابط معنايي است که ميان يک لفظ و ساير الفاظ همان زبان برقرار است؛ درست مثل بافتهاي که هر تار و پودش را يک رابطة معنايي تشکيل بدهد و بر روي هر گرهاش، يک واژه قرار گرفته باشد (لاينز، 1391، ص120و152). همين جنبة ساختگرايي است که معناشناسي جديد را از شکل قديمياش که مبتني بر نگرش ذرهگرايي بود متمايز ميکند.
نظرية استعاري ميدان معنايي يا نظرية حوزهاي پارادايم نظري و طرحي پژوهشي است که در محدودة سالهاي 1930- 1960 به طور عمده در آثار دانشمندان فرانسوي و آلماني بهويژه ترير و وايزگربر در بستر معناشناسي زباني رشد يافت (گيررتس، 2010، ص53). نظرية ميدانهاي معنايي به مطالعة واحدهاي زباني در برش خاصي از زمان به منزلة يک نظام ارتباطي ميپردازد و بخشهاي بههممرتبط واژگان را بررسي ميکند که در الگوي معناداري مرتب شدهاند و در آن حوزة خاصي از تجربه توزيع، طبقهبندي و سامان مييابد (اُلمان، 1979، ص245).
ژرفساخت نظرية ميدان معنايي بر اين ايده استوار است که زبان يک تراز مفهومي را ميسازد که ميان انديشه و جهان خارج واسطه ميشود و اگر ما واقعيت را به عنوان فضايي از موجودات و حوادث در نظر بگيريم، زبان با ترسيم خطوطي آن را به قطعهها و بخشهاي مفهومي برش ميزند (گيررتس، 2010، ص52).
بنابراين حوزة واژگاني يا حوزة معنايي، دستهاي معناشناختي از موارد مرتبط واژگاني است که به لحاظ معنايي به هم مرتبطاند و با هم ساخت مفهومي را بر روي قلمرو ويژهاي از واقعيت فراهم ميسازند (همان). تحليل و پردازش ميدانهاي معنايي در قالب مؤلفههاي رابطهاي بر محور تشابه و تقابل معنايي قابل انجام است که به صورت کلي عبارتاند از روابط همنشيني، روابط جانشيني و تقابل معنايي. رابطة همنشيني به ترکيب ساختواژي يک واحد با واحدهاي ديگر همسطح در يک ساختار اطلاق ميشود. اين رابطه مبتني بر ماهيت خطي و زنجيرهاي زبان است که در قالب گفتوگو و متن ظاهر ميشود (کروز، 1978، ص86). مراد از رابطة جانشيني ارتباط يک واژه با واژة ديگر در نظام زبان يا در فضاي يک متن بر اساس تشابه ميباشد که عينيترين مصداق آن، ترادف نسبي است، و تقابل معنايي در اصطلاح به واژههايي اطلاق ميشود که از مفاهيم متقابل يا متضاد برخوردار باشند (سعيد، 2004، ص66). ساخت يک حوزة معنايي در پرتو روابط يادشده در زبان بر محور واژهاي کانوني شکل ميگيرد که نمايندة ايده و پيام اساسي يک حوزة معنايي است.
در نظام معنايي قرآن، واژة «اطاعت» و ساختهاي گوناگون آن از واژههايي است که در تبيين جهانبيني قرآن نقش مهمي دارد و کشف ميدان معنايي اين واژه افقهاي بسيار روشني را در حوزة معنايي کلان زبان وحي به روي ما ميگشايد: از سويي سازوکار هدايتي قرآن را با روش نظاممند تبيين ميکند که هدف از نزول آن است و از سوي ديگر نظاممندي معارف قرآن بر محور توحيد را در دو حوزة تشريع و تکوين الهي به زيبايي تمام به تصوير ميکشد.
پرسش اصلي پژوهش حاضر اين است که ميدان معنايي اطاعت در نظام توحيدي قرآن چه تصويري دارد؟ و نقش آن در بازتاب دو نظام تشريعي و تکويني چگونه است؟ مقالة حاضر در پاسخ به اين دو پرسش اساسي تنظيم شده است؛ نخست به منظور ارائة تصوير روشن از جايگاه اطاعت در نظام قرآني، مفهوم اين واژه در دو برش تاريخيِ قبل از نزول و عصر نزول با رويکرد تطبيقي بررسي ميگردد و سپس جايگاه اطاعت در نظام تشريع و تکوين با رويکرد تحليل همزماني و حوزهاي معنا، به ترتيب كانون مطالعه و واكاوي قرار ميگيرد و در نتيجه اثبات ميشود که در چارچوب نظامات تکويني و تشريعي الهي اطاعتپذيري به مثابه عنصر بنيادي، جهانبيني توحيدي قرآن را به تصوير ميکشد؛ زيرا در نظام معنايي قرآن اطاعتپذيري زماني مطلوب و موجب تکامل به سوي فلاح و رستگاري است که بر محور توحيد
استوار باشد.
به لحاظ پيشينة اثر، پژوهش مستقلي که با رويکرد معناشناختي و تحليل ميدان معنايي واژة اطاعت و ساختهاي گوناگون آن را به منظور کشف جهانبيني قرآن بررسي کرده باشد، يافت نشد. برخي مطالعات موجود که به گونهاي با پژوهش حاضر ارتباط دارند، مادة اطاعت را به عنوان يکي از آثار و پيامدهاي خشيت مورد توجه قرار دادهاند (آرام، 1390). برخي نيز بدون توجه به واژة اطاعت تنها به مطالعة واژههاي هممعنا يا متقابل آن نظير عبوديت، خشوع، سجود، استکبار و شرک پرداختهاند. برخي ديگر نيز ضمن معناشناسي واژه عصيان به ماده اطاعت به مثابه يک عنصر متقابل اشاره کردهاند (باقري اژيه، 1390)؛ اما هيچيک از نوشتههاي يادشده به تحليل ميدان معنايي اطاعت به منظور کشف نظام توحيدي قرآن در دو بعد تشريع و تکوين نپرداختهاند و اين هدفي است که تحقيق پيش رو عهدهدار انجام آن است.
مفهومشناسي اطاعت
مادة اطاعت از ريشة طوع به معناي رام و مطيع بودن است. ازاينرو گفته ميشود: «فرس طَوْعُ العِنانِ وناقة طَوْعةُ القِيادِ»؛ يعني اسب يا شتري که رام و مطيع است و سوار خود را به سختي نمياندازد (ابنمنظور، 1414، ماده طوع). لذا اطاعت به معناي انقياد و فرمانبرداري است (فراهيدي، 1410؛ ابنفارس، 1429، ماده طوع) و به نظر برخي به معناي فرمانبرداري اختياري در برابر امر و دستور به کار رفته است (راغب اصفهاني، 1412، ماده طوع).
اطاعت در عصر جاهلي
مراجعه به اشعار شعراي جاهلي نشان ميدهد که واژة اطاعت پيش از اسلام به معناي انقياد و فرمانبرداري و در برابر واژة عصيان کاربرد داشته است. براي نمونه به اين مثال توجه كنيد:
«فمن أطاعك، فانفعهُ بطاعتهِ*كما أطاعك، وادلاهُ على الرشدِ ومن عَصاك، فعاقِبْهُ مُعاقَبَةً*تَنهَى الظَّلومِ، ولا تَقعُدْ على ضَمَدِ» (نابغه ذبياني، 1996، ص150)؛ هر کس از تو اطاعت کرد او را همانگونه که اطاعت کرده جزا و پاداش بده و او را به سوي رشد راهنمايي نما. و هر کس از تو نافرماني و سرپيچي کرد او را به مانند کسي که بسيار ظلم کرده است مجازات کن و خشم و غضب خود را فرو ننشان.
در اشعار زهير بن ابي سلمي آمده است:
«ومَن يَعصِ أطرَافَ الزِّجاجِ فإنّهُ*يطيعُ العوالي، ركبتْ كلَّ لهذمِ» (ابي سلمي، 1408، معلقات سبع، معلقه سوم، بند55، ص22)؛ هر کس از اطراف ته نيزه سر پيچيد به قسمت بالاي آن که تيغة دراز دارد گردن مينهد (عربها در جنگها هنگام رويارويي، نخست ته نيزهها را برابر هم قرار ميدادند و منتظر گفتوگوي صلح بودند و اگر صلح برقرار نميشد آن وقت نيزهها را به طرف نوک تيز بر ميگرداندند).
نتيجه اينکه در دورة قبل از نزول قرآن کريم، مادة اطاعت در مفهوم انقياد و فرمانبرداري دربارة انسان و غيرانسان به کار ميرفته است.
اطاعت در قرآن
هرچند معنا و ارزش واقعي «اطاعت» در کاربردهاي قرآني با بررسي همزماني و از طريق رابطة آن با ديگر مفاهيم مرتبط قابل دستيابي است که در مباحث بعدي بررسي ميشود، نگاه تطبيقي به دو برش تاريخي دورة جاهلي و عصر نزول قرآن نشان ميدهد كه واژة اطاعت در نظام قرآني، هم به لحاظ مفهوم قاموسي و هم به اعتبار معناي نسبي، کاربرد ويژه پيدا کرده است:
به اعتبار معناي اساسي اطاعت در دورة پيش از قرآني به معناي انقياد و فرمانبرداري است چه اينکه فرمانبري از خدا باشد و چه از غيرخدا، و در فرهنگ قرآن اطاعتپذيري و انقياد زماني مجاز و مطلوب است که در برابر دستور مستقيم و غيرمستقيم مطاع و فرمانده حقيقي يعني خداوند باشد و اطاعتپذيري از غير او که به اذن او نباشد مورد مذمت قرار گرفته است (انعام: 116؛ فرقان: ۵۲؛ شعري: 151؛ عنکبوت: 8؛ لقمان: 15؛ احزاب: 1، 48؛ قلم: 8، 10-13؛ انسان: 24)؛ زيرا در جهانبيني قرآن تنها خداي سبحان شايستة فرمان دادن است و دستوردهندة حقيقي به شمار ميآيد و اگر به اطاعت از رسول و أولوالامر فرمان ميدهد از اين باب است که اطاعت آنها به دستور خدا و در طول اطاعت اوست: «وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ الله» (نساء: 64)؛ ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر به اين منظور كه به امر خدا فرمانش برند.
به لحاظ معناي نسبي: واژة «اطاعت» در فضاي قرآن و ساحت معناي نسبي تداعيبخش مفهوم انقياد و فرمانبري صرف نيست، بلکه تصوير مهم و متعالي را به نمايش ميگذارد که نمايندة نظام تشريع و تکوين الهي و نشاندهندة جهانبيني توحيدي قرآن کريم است. در دورة جاهليت «الله» خداوندگار يگانه و مطلق به شمار نميرفت، بلكه در کنار خدايان ديگر به عنوان فرمانروايان جهان هستي مطرح بود و تقابلي در قلمرو خدايان وجود نداشت؛ اما در جهانبيني توحيدي قرآن ميدان معناشناختي جديد براي الله به عنوان پروردگار و فرمانرواي مطلق به وجود آمد و تصوري از بتان و خدايان ديگر با تصور باطل پيوند خورد و اطاعتپذيري به مثابه کليديترين واژه در شکلگيري نظام توحيدي با تصور اللهمرکزي سامان يافت. قرآن بهصراحت اعلام کرد: «أَفَغَيْرَ دينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَلَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَالْأَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً وَإِلَيْهِ يُرْجَعُونَ» (آلعمران: 83). قرآن کريم اطاعتپذيري و تدين به دين غير خدا را ممنوع اعلام كرد و با صراحت تأکيد ورزيد همة كسانى كه در آسمان و زميناند و تمام موجوداتى كه در آنها وجود دارند مسلماناند؛ يعنى در برابر فرمان او تسليماند؛ زيرا روح اسلام همان تسليم در برابر حق است؛ منتها گروهى از روى اختيار (طوعا) در برابر «قوانين تشريعى» او تسليماند و گروهى بىاختيار (كرهاً) در برابر قوانين تكوينى او راماند (مکارم شيرازي، 1374، ج2، ص634). همچنين مراد از تسليم در آية شريفه، انقياد تكوينى در برابر امر خداست که ممکن است از روي طوع و رضايت نفس باشد يا از کره و عدم رضايت، و آيه اشاره دارد به اينکه کافران همانطور كه در مقام تكوين تسليم اويند، در مقام تشريع هم مطيع او باشند و جز قانون او را نپذيرند (طباطبايي، 1417، ج3، ص336)؛ زيرا سرنوشت ابدي انسانها با اطاعتپذيري تشريعي از خدا و رسول او تعيين ميشود: «مَن يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَرُ خلِدِينَ فِيهَا وَذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيم* وَمَن يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَلِدًا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُّهِين» (نساء: 13و14). در اين دو آيه سنجة ورود به بهشت رضوان يا آتش سوزان، اطاعت از خدا و رسول او معرفي شده است. تفصيل مطالب در مباحث بعدي خواهد آمد.
در کلام ائمه نيز که معلمان واقعي و آگاهان به همة قرآناند، در پرتو جهانبيني قرآن کريم، اطاعت از غير خدا که در راستاي اطاعت خدا نباشد مردود اعلام شده است؛ چنانکه علي ميفرمايد: «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِق» (شريف رضي، 1414، ص500).
تحليل همزماني اطاعت در قرآن
تحليل همزماني محور اساسي در معناشناسي جديد است که با رويکرد ساختگرايي بر مطالعة ايستا و همزمان واژهها در هر برشي از زمان به منزلة يک کل سازماندار و نظام خودسامان تأکيد ميورزد و در پرتو آن ارزش معنايي، جايگاه و موقعيت دقيق واژهها در شبکههاي معنايي زبان قرآن تفسير ميشود (مديگان، 2006، ص79-83 و112). تحليل همزماني يک متن بر پاية سه مؤلفة همنشيني، جانشيني و تقابل معنايي که پيشتر اشاره شد تصوير ميشود. با توجه به کاربرد گستردة مادة اطاعت در قرآن، جايگاه اطاعتپذيري در اين مقاله در دو حوزه تشريع و تکوين سامان مييابد و بدينوسيله روشن خواهد شد که نهتنها در نظام تشريع، که در منظومة تکوين نيز اطاعت بر مدار توحيد استوار است. با توجه به فضاي محدود اين مقاله و کثرت واژههاي مرتبط با اطاعت، تنها به مهمترين واژهها در اين باب پرداخته خواهد شد.
جايگاه اطاعت در نظام تشريع
منظور از اطاعت تشريعي، فرمانبري ارادي از حکم و قانوني است که از ناحية موجود برخوردار از حق تشريع و آمريت اعتبار شده باشد. بديهي است که اين اطاعت در حوزة رفتار ارادي موجوداتي انتخابگر مانند انسان معنا مييابد (ر.ک: مصباح، 1379، ص23). خداوند نظام تشريع را پديد آورد تا با نشان دادن طريق هدايت و ضلالت، انسان بتواند با انتخاب آزادانه، خود را با نظام تکوين سازگار و هماهنگ سازد و جايگاه انسان بالاترين نقطة تکوين باشد. در حقيقت شريعت حلقة واسط يک موجود صاحب اراده با عالم تکوين است و اساس آن بر ربوبيت و اطاعت از خالق بنا شده است. اگر کسي با همة وجود خود مطيع خدا باشد، در حقيقت خود را با کل هستي هماهنگ کرده است. اساساً فلسفة شريعت، رسيدن به اين هماهنگي است (بانکي پورفرد، 1391، ص49).
ميدان معناييِ اطاعت بر محور همنشيني
به حکم عقل و تصريح قرآن کريم اطاعت تشريعي خداوند، پيامبر و پيشوايان معصوم بر همة مردم واجب است. در ميان آياتي که مفهوم اطاعتپذيري در آن بيش از ديگر آيات منعکس شده است، آية 59 سورة مبارکة نساء است که به همين نام آيه «اطاعت» مشهور است. در اين آية شريفه، مادة اطاعت در نقش مادهاي کانوني با واژگاني همنشين شده است که بر مدار آن و با قرينيت آن از قلمرو کلان نظام واژگان گرد آمده و يک حوزة معنايي را شکل دادهاند. کليدواژگاني که در اين آية شريفه در سطح همنشيني بر محور اطاعت همايندي يافتهاند، عبارتاند از: «آمنوا»، «الله»، «رسول»، «اولوالامر» و «تنازعتم». هرکدام از اين واژهها همچنان که به سهم خود بخشي از حوزة معنايي اطاعت را تحديد و تبيين ميکند، خود نيز در پرتو واژههاي همجوار و مجموع حوزة معنايي معنا مييابد.
همنشيني اطاعت با الله و رسول
مادة «اطاعت» در 71 مورد در قرآن کريم در همنشيني با «الله» و 28 مورد در همنشيني با «رسول» قرار گرفته است. در آيه پيشگفته خداوند در مقام بيان اطاعتپذيري، مؤمنان را به اطاعت از خدا، رسول و اولوالامر فرمان ميدهد. با توجه به مسئله مورد پژوهش، مادة «اطاعت» در آية مزبور، واژة کانوني است و سه واژة الله، رسول و اولوالامر از واژگان کليدياند. تکرار واژة «اطيعوا» نيز بيانگر اين است که اطاعت از رسول و اولوالامر با اطاعت از خداي سبحان متفاوت است. البته در وجه اين تفاوت اختلاف نظر وجود دارد، اما از همنشيني مادة اطاعت با خدا و رسول در آيات ديگر ميتوان به دست آورد که اطاعت از رسول و اولوالأمر بايد در طول اطاعت از خدا و به اذن او باشد: «وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ» (نساء: 64)؛ يعني اطاعت از رسول ازاينرو مجاز است که به اذن خدا و به دستور اوست: «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّه» (نساء: 80) (طباطبايي، 1417، ج4، ص388).
بنابراين بر اساس نگرش توحيدي در ربوبيت تشريعي، اطاعت تنها از حکم و فرمان خداوند جايز است و از غير خداوند تنها به اذن مجاز خواهد بود.
مراد از «اطاعت خدا» پيروي و گردن نهادن به دستورها و قوانيني است که تشريع كرده است و خداى سبحان از اين دستور كه مردم او را اطاعت كنند منظورى جز اين ندارد كه ما او را در آنچه از طريق پيامبرش وحى كرده اطاعت كنيم و معارف و شرايعش را به كار بنديم (همان)؛ و از جملة دستورهاي خداوند، فرمان به اطاعت از رسول اوست. بنابراين مراد از اطاعت از رسول، انقياد و پيروي از دستورهايى است كه او به حسب ولايتى که از جانب خدا بر امت دارد، صادر ميکند (همان، ص305)، و ما دستورهاي رسول را از خلال سنت آن حضرت دريافت ميکنيم (فخرالدين رازي، 1420، ص112) که طبق صريح قرآن «وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى*إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى» (نجم: 3-4)، جز وحي الهي نيست.
بنابراين واژة «رسول» بيانگر واسطه بودن پيامبر ميان خدا و خلق اوست؛ زيرا انتقال نظام تشريع الهي به مردم از مجراي اطاعت از رسول خدا امکانپذير است: «لَقَدْ مَنَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ...» (آلعمران: 164). آنچه پيامبر طبق قرآن دستور داده، همگي در راستاي رسالت آن حضرت و از سوي خداوند است و اطاعت مردم در آن مانند اطاعت اوامر و نواهي خداست: «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ...» (نساء: 80)؛ چراکه فرمان خدا و رسول هويتي واحد دارند و اطاعت از خداوند در گرو اطاعت از رسول اوست. نتيجه اينکه مراد از «اطاعت رسول» امتثال دستورهايى است كه او به حسب ولايتى كه بر امت دارد صادر ميکند که همان ولايت تشريعي است.
حتي اطاعت از والدين، در چارچوب مشخص در آيات 8 سورة عنکبوت و 15 سورة لقمان نيز ازاينرو نيکوست که به دستور خدا و در چارچوب اطاعتپذيري از او شکل بگيرد. اگر اطاعت والدين موجب اخلال در اطاعتپذيري از خداوند شود، نهتنها واجب نيست که جايز نميباشد: «وَوَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً وَإِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما» (عنکبوت: 8). توصيه به حسن و نيکويي، اطاعتپذيري از والدين را نيز شامل است و اين معنا از تقابل واژة «حسن» با عبارت «فَلا تُطِعْهُما» بهروشني به دست ميآيد.
ازآنجاکه شريعت محمدي واپسين و کاملترين منشور هدايت و کمال انساني است، اطاعت از دستورهاي نبوي که در قالب سنت زباني و سيرة عملي آن حضرت نمود يافته است، پس از وفات آن حضرت تا قيامت واجب است (طبرسي، 1377، ص114).
همنشيني اطاعت و اولي الأمر
گروه ديگري که در آية يادشده و در بعد تشريعي، اطاعت از آنان در راستاي اطاعت از خدا و رسول قرار دارد، اولوالامر هستند: «اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ واُولو الاَمرِ مِنکُم...» (نساء: 59). «اولوالامر» در لغت به رُؤَساءُ و أَهل العلم معنا شده است (ابنمنظور، 1414، ص31). مفسران عامه «أولوالامر» را بر مصاديق گوناگوني مانند اصحاب پيامبر، خلفاي راشدين، اهل علم و فقه، فرماندهان جنگي، واليان و حاکمان و اهل حل و عقد تطبيق کردهاند (طبري،1412، ص94؛ فخرالدين رازي، 1420، ص113)؛ اما برخي از مفسران عامه نظير فخرالدين رازي و بيشتر مفسران شيعه، بر اساس مطلق و بيقيد و شرط بودن امر به اطاعت از اوليالامر، لزوم عصمت اوليالامر را استفاده کردهاند (طبرسي، 1372، ج3، ص100؛ مکارم شيرازي، 1374، ص436).
خداوند در آية يادشده، اطاعت از اولوالامر را بدون هيچگونه قيد و شرطي، در کنار اطاعت از خود و رسول خود قرار داده است که اين خود نشاندهندة معصوم بودن آنان است؛ وگرنه دستور به اطاعت از کساني که دستورهايشان مصون از خطا نباشد، خلاف حکمت خداوند و موجب تناقض در دستور خداوند ميشود.
بنابراين مراد از «اولوالامر» لزوماً کساني است که علم به خطا و ثواب داشته باشند تا از هرگونه خطا و اشتباهي اعم از پيدا و پنهان مصون باشند و اين علم در صورتي حاصل است که آنها برخوردار از علم غيب باشند.
مطالعة همزماني کليدواژههاي مرتبط ديگر نشان ميدهد که علم به ملکوت و غيب عالم براي کساني ثابت است که از علم يقيني برخوردارند؛ چنانکه دربارة حضرت ابراهيم ميفرمايد: «وَكَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ...» (انعام: 75). برخوردار بودن از علم يقيني، از مشاهدة ملکوت و باطن اشيا جدايي ندارد (جوادي آملي، 1387، ج7، ص334)؛ چنانکه در آيه ديگر خداوند ميفرمايد: «كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ*لَتَرَوُنَّ الْجَحيم» (تکاثر: 5-6)؛ نه، اگر شما به علم يقين ميدانستيد حتماً دوزخ را مشاهده ميکرديد. مراد از ديدن دوزخ، مشاهدة آن در دنياست و آيه ناظر به شهود پس از مرگ نيست؛ زيرا پس از مرگ تبهکاران نيز دوزخ را ميبينند (طباطبايي، 1417، ج20، ص352؛ جوادي آملي، همان). در آية ديگر ميفرمايد: علم يقيني براي کساني ثابت است که از مقام امامت برخوردارند: «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَكانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ» (سجده: 24). از اين آيه به دست ميآيد كه داشتن يقين از ويژگيهاي امامت است که در پرتو آن امام ملکوت اشيا را ميبيند و از هر خطايي مصون و معصوم است. شأن نزول آية تطهير نشان ميدهد تنها شماري از اولياي الهي از هرگونه خطا با حکم تکويني الهي پاک، و از نعمت علم غيبي و موهبتي برخوردار بودهاند و آنها ائمة هدي از ذرية ابراهيم و از نسل پيامبر خاتماند؛ کساني که وقتي حضرت ابراهيم پس از رسيدن به مقام امامت آن را براي ذريهاش درخواست کرد، خداوند اين منصب الهي را تنها براي معصومان و نه ظالماني از ذرية او امکانپذير دانست: وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ (بقره: 124). نتيجه اينکه اولوالامر که در دستورهاي خود از هرگونه خطا مصون و معصوماند، تنها در ائمة طاهرين مصداق مييابد.
همنشيني اطاعت و ايمان
از ميان واژگان قرآن، ماده ايمان از مهمترين واژگاني است که بر محور همنشيني با مادة اطاعت رابطه دارد. در اين آيه مادة اطاعت با «آمَنُوا» همنشين شده که در سطح جانشيني با «ناس» و مسلمون به کار رفته است؛ يعني خداوند به جاي خطاب به مردم و يا مسلمانها، به مؤمنان دستور داده که از خدا و رسول و صاحبان امر اطاعت کنند (نساء: 59). اين همنشيني بُعد ديگر از ابعاد اطاعتپذيري را روشن ميکند و آن اينکه اولاً اطاعت از خدا و رسول و صاحبان امر زماني تحققپذير است که مبتني بر باور قلبي و ايمان به خداي سبحان باشد؛ چنانکه در آية ديگر اطاعتپذيري از خدا و رسول ملاک و معيار ايمانداري معرفي شده است؛ نظير آية «أَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِين» (انفال: 1).
مراد از ايمان همان توحيد نظري يعني ايمان و باور قلبي به يگانگي خداوند در ربوبيت، مولويت و الوهيت، و ايمان به بندگي و احتياج بنده به خداست؛
ثانياً همنشينيِ عنصر ايمان با اطاعت نشاندهندة اين است که مراد از اطاعت در آية شريفه انقياد عملي است در کنار ايمان که انقياد نظري است. اين معنا از همنشيني اطاعت با مادة تنازع در آية شريفه نيز بهخوبي قابل استفاده است؛ يعني در اختلافات اجتماعي و قضاوت بين مردم، بايد از دستورهايي پيروي کرد که از ناحية خدا و رسول رسيدهاند. اين نشان ميدهد که صاحبان امر معصوم، خود حکمي تشريع نميکنند، بلکه بر پاية فرامين خدا و رسول حکم صادر ميکنند (طباطبايي، 1417، ج4، ص389؛ همو، بيتا، ج2، ص295).
همنشيني اطاعت و تقوا
در موارد متعدد واژة تقوا با اطاعت در سطح همنشيني به کار رفته است؛ نظير: «اَنِ اعْبُدُواْ اللَّهَ وَاتَّقُوهُ وَأَطِيعُونِ» (نوح: 3). ترکيب زيباي عبادت، تقوا و اطاعت در آية شريفه بيانگر اين است که نخستين اصل در زندگي انسان توحيد است و بايد خدا را عبادت کرد و تقوا عاملى بازدارنده در برابر انحراف است و در زندگي نيز بايد از دستورهاي خداوند پيروي کرد. به بيان ديگر پيامبر الهي با اين جمله مردم را به اصول سهگانة دين فرا ميخواند. با جملة اول يعنى «وَاعْبُدُوا اللَّه» به توحيد، و با جملة «وَاتَّقُوهُ» به تصديق معاد كه زيرساخت تقوا را شکل ميدهد دعوت مىكند؛ زيرا اگر معاد و حساب و جزاى آن نبود، تقواى دينى معناى درستى نمىداشت، و جمله «وأَطِيعُونِ» به تصديق اصل نبوت كه همان اطاعت بىقيد و شرط است فرا مىخواند (طباطبايي، 1417، ج20، ص26-27).
انسان در زندگي فردي و اجتماعي خويش همواره در معرض وسوسههاي نفساني و شيطاني قرار دارد؛ بنابراين افزون بر خداباوري و تسليم علمي و عملي در برابر خداوند، تقوا و خداپروايي نيز شرط لازم انقياد ماندگار و سعادت پايدار خواهد بود. افزون بر اينکه تقوا موجب صفاي باطن و پيدايش بصيرت و شناخت عميق تر نسبت به خداوند و صفات او و صفات اولياي او ميگردد و اطاعتپذيري خالصتر و استوارتر را در پي دارد؛ چنانکه قرآن کريم ميفرمايد: «ياأَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً» (انفال: 29). پرواي الهي موجب تجلي درايت و روشن بيني خاصي ميشود که انسان در ساية آن ميتواند در حوزههاي گوناگون راه حق را از باطل و اطاعت را از معصيت متمايز سازد. در جاي ديگر ميفرمايد: «وَالَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا...» (عنکبوت: 29)؛ يعني کساني که در راه ما با نيت خالص جهاد کنند، بيترديد هدايتشان خواهيم کرد. يا در روايتي به نقل از حضرت امير ميخوانيم: «مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِينَ يَوْماً فَجَّرَ اللَّهُ يَنَابِيعَ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ» (مجلسي، 1403، ج67، ص249).
افزون بر همنشيني، تقوا در فضاي گفتمان قرآني با بسامد کاربردي قابل توجهي در سطح جانشيني نيز با اطاعت رابطة معنايي دارد. در اهميت تقوا در اطاعتپذيري همين بس که به عنوان بهترين توشه (وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى) (بقره: 197) و سنجة ارزش و کرامت انساني است: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُم» (حجرات: 13). مادة تقوا در جاهليت جز در ميان حنفيان معناي ديني نداشت و واژهاي بسيار معمولي با معناي مادي و جسماني بود؛ اما در قرآن به عنوان يکي از کلمات کليدي و با اهميت فراوان، معناي زهد و پارسايي خالص و محض پيدا کرده است (ايزوتسو، 1381، ص12و304).
مادة «اطاعت» در قرآن با برخي واژگان مهم ديگر نيز همنشين شده که بيانگر آثار و پيامدهاي دنيوي و اخروي اطاعت از دستورهاي خدا و رسول و نشاندهندة تأثير مستقيم آن در زندگي فردي و اجتماعي انسان است، و مهمترين اين آثار عبارتاند از:
1. رسيدن به رحمت الهي: «واَطيعوا اللّهَ والرَّسولَ لَعَلَّکُم تُرحَمون» (آلعمران: 132؛ نور 56؛ انعام: 155) و رسيدن به فلاح و رستگاري (نور:51)؛
2. نايل شدن به فوز عظيم: ومَن يطِعِ اللّهَ ورَسولَهُ فَقَد فازَ فَوزًا عَظيمـا» (احزاب: 28؛ نور: 52)؛
3. هدايت يافتن: «وَإِنْ تُطيعُوهُ تَهْتَدُوا» (نور:54)؛
4. همنشين شدن با نعمتيافتگان الهي: «وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّه...» (نساء: 69)؛
5. ورود به بهشت: «ومَن يطِعِ اللّهَ ورَسولَهُ يدخِلهُ جَنّـت تَجري مِن تَحتِهَا الاَنهـر» (نساء: 13و...).
ميدان معنايي اطاعت بر محور جانشيني
رابطة جانشيني که بخش مهمي از روابط معنايي را تشکيل ميدهد، نمايندة نظامي از انتخابهاست که يک گوينده، براي انتقال انديشة خود به ديگران با آنها روبهروست (کروز، 1987، ص86).
رابطه جانشيني در دو سطح تشابه با بسامد و دامنة متناوب و تقابل معنايي قابل بررسي است. شناختهشدهترين رابطة معنايي در سطح تشابه هممعنايي يا ترادف در شکل تقريبي و يا نسبي آن است (لاينز، 1391، ص92) که در تعريف و توصيف کلام و توليد فرهنگ زبان نقش ممتاز دارد. اين سنخ از روابط، نخست در بيرون از فضاي گفتوگو و در سطح نظام زبان قابل تصوير است (گيررتس، 2010، ص57) و بخشي از ذخيرة واژگاني است که زبان يک گوينده را شکل ميدهد؛ اما در فضاي کلانِ متن متيني نظير قرآن که به مثابه يک نظام زباني مستقل در قلمرو زبان عربي امکان طرح دارد، رابطة جانشيني در قلمرو خود متن بررسي ميشود و بدين طريق يک حوزة معنايي با حوزههاي ديگر در فضاي کاربرد وحياني ارتباط مييابد و جهانبيني صاحب سخن را روشن ميکند.
با بررسي برخي از واژگان قرآن که بر محور جانشيني با واژة اطاعت به کار رفتهاند، ارزش معنايي اطاعتپذيري و نيز جايگاه ايمان در نظام توحيدي زبان قرآن آشکارتر ميشود و اينک به موارد مهم آن در ذيل اشاره ميکنيم:
رابطة اطاعت و تسليم
تسليم از مادة سلم به معناي انقياد و فرمانبرداري در برابر دستورهاي خداوند سبحان و راضي به رضاي او بودن است. نيز به معناي ترک اعتراض در برابر آن چيزي است که بر وفق مراد نيست (تهانوي، بيتا، واژه تسليم). مادة تسليم افزون بر رابطة معنايي بر اساس تشابه در سطح پايه، بخشي از جهانبيني اطاعت در قلمرو تشريع را آشکار ميسازد؛ زيرا همچنانکه اطاعت در فضاي قرآني ويژة خداي سبحان و فرمانرواي حقيقي کاربرد دارد، تسليم نيز در نظام توحيدي قرآن منحصراً در برابر خداي متعال لازم دانسته شده است: «وَأُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبّ ِالْعالَمينَ» (انعام: 71)؛ «بَلىمَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُو َمُحْسِن» (بقره: 112)، «فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُل ْأَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّه» (آلعمران: 20).
در اهميت تسليم در برابر خدا همين بس که دين خدا در همة ادوار تاريخ حيات بشريت، دين اسلام معرفي شده است (إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ) (آلعمران: 19) و تسليم در برابر غير خدا که به اذن او نباشد، ماية خسران و زيان ابدي شمرده شده است: «وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» (آلعمران: 86). از مجموع آيات يادشده استفاده ميشود که مکاتب توحيدي هرچند به لحاظ شرايع متفاوتاند، همگي از يک دين پيروي ميکنند و آن باور به توحيد و تسليم در برابر دستورهاي خداوند است.
در آية 65 سورة مبارکة نساء، تسليم در برابر دستورهاي پيامبر همراه با رضايت قلبي معيار ايمانداري معرفي شده است: «... وَيُسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا» (نساء: 65). واژة تسليم در اين آية شريفه، بر محور جانشيني با مادة «اطاعت» در آية پيشين به کار رفته است و مراد از آن تسليم و گردن نهادن در برابر حکم پيامبر اکرم است. آية شريفه که با سوگند پروردگار آغاز ميشود، در مقام بيان اين است که کسي مؤمن به شمار نميآيد، مگر اينکه در برابر حکم و دستور پيامبر در نزاعها و مشاجرات اجتماعي با ميل باطني تسليم و فرمانبردار باشد و در اين صورت است كه مىتوان گفت به طور قطع تسليم حكم خداست (طباطبايي، 1417، ص405). تسليم بودن در برابر حكم دينى و تشريعى خدا، دليل بر تسليم بودن در برابر حكم تكوينى اوست (همان، ص406). تناظر و همنشيني مؤلفههاي موجود در اين دو آية شريفه نشان ميدهد همچنانکه اطاعت ظاهري بدون ايمان اطاعت نيست، تسليم و گردن نهادن به دستورهاي الهي همراه با رضايت قلبي، شرط تحقق ايمان است؛ اما در تحقق اسلام باور قلبي ملاک نيست. ايمان پديدهاي است قائم به قلب و از قبيل باور و اعتقاد است، و اسلام معنايى است قائم به زبان و اعضا؛ زيرا واژة «اسلام» به معناى تسليم شدن و گردن نهادن است. تسليم شدن زبان به اين است كه شهادتين را اقرار كند، و تسليم شدن ساير اعضا بدين معناست كه به دستورات خدا در ظاهر گردن نهد، چه اينكه باور قلبي به آن داشته باشد، و يا نداشته باشد (ر.ک: طباطبايي، 1417، ج18، ص328). ميتوان گفت اين آية شريفه محتواي آيه اطاعت را به بيان ديگر بازگو ميکند که در نمودار زير نشان داده شده است:
يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَطِيعُواْ ... فَإِن تَنَازَعْتُمْ فىِ شىَْءٍ فَرُدُّوهُ ← لَا يُؤْمِنُونَ حَتىَ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ... يُسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا
آيات يادشده دو قطب توحيد را که عبارتاند از توحيد نظري و عملي يادآور ميشوند. خداوند در سورة انعام، آيات 151-153، پس از تأکيد بر شرک نورزيدن به خدا و ايمان به او و نيز سفارش به برخي از اعمال صالح، ميفرمايد: «وَأَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوه» (انعام:153). در سورة نساء آية 69 نيز اطاعتپذيران از خدا و رسول را همنشين کساني ميداند که خدا به آنها نعمت داده؛ کساني که با توجه به سياق سورة حمد سالکان صراط مستقيماند و مؤلفههاي اساسي صراط مستقيم، دو عنصر توحيد نظري و عملي است كه هيچگونه شرک و ظلم و ضلالت در آنها راه نمىيابد؛ نه ضلالت در باطن و قلب از قبيل شرک، كفر و خاطرات ناشايست و نه در ظاهر اعضاء و اركان بدن، نظير معصيت و يا قصور در اطاعت. توحيد نيز همين دو مرحله را دارد که به مثابه دو بال سير به سوي تعالي و کمال انسانيت و رضوان خداوند هستند (طباطبايي، 1417، ج1، ص30).
نيز در قرآن کريم ترکيب ايمان و عمل صالح (الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحات) 47 بار به کار رفته است. با اندکي تأمل درمييابيم که عمل صالح، همان اطاعت عملي در نظام تشريعي قرآن است؛ همچنانکه ايمان به اطاعتپذيري نظري و جوانحي اشاره دارد؛ به گونهاي که ايمان و عمل صالح، در فرايند رشد و تعالي انسان دو امر جدا ناپذيرند و مکمل يکديگر هستند و از تأثير متقابل بر هم برخوردارند؛ زيرا ايمان اگر در اعماق جان نفوذ کند، شعاع آن در اعمال انسان ظاهر ميشود و اين همان اطاعت نظري و عملي است.
رابطة اطاعت و عبادت
از واژگاني که در سطح جانشيني در دو ساحت معناي اساسي و نسبي با مادة اطاعت در قرآن به کار رفته، مادة «عبادت» است. عبادت از ريشة عبد به معناي انقياد و خضوع (فيومي، 1405؛ ازهري، 1421، ماده عبد)، اظهار فروتني و طاعت در برابر کسي است که از نهايت فضل و کمال برخوردار است و او خداي متعال است (راغب اصفهانى، 1412، مادة عبد). عبادت به دو قسم تکويني و تشريعي تقسيمپذير است:
1. عبادت تکويني که به معناي خضوع و کرنش قهري است و به موجودي که به اعتبار وجود تکويني خود اظهار خضوع و فروتني دارد، عبد اطلاق شده است؛ چنانکه «عبد» در آية «إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَالْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً»، به اين معناست (همان)؛ يعني همة كسانى كه در آسمانها و زمين هستند، اعم از فرشتگان و جن و انس، به سان بردگانى متواضع و خاضع به پيشگاه خداوند مىآيند (طبرسي، 1372، ج6، ص822). کاربرد «اتيان» در آية شريفه، مجازي و مراد از آن اقرار به ربوبيت خداوند و عبوديت خود است (ابنعاشور، بيتا، ج16، ص86-87)؛
2. عبادت تشريعي که از روي اختيار انجام ميشود و ناشي از تعقل و برهان است. مادة عبد در آيات زير به اين معناست: «قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ» (اعراف: 65)؛ «ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ» (آلعمران: 79)؛ «يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ» (کافرون: 1) و به موجودي که از روي اختيار اظهار اطاعت و فرمانبري ميکند، عبد گفته ميشود (راغب اصفهاني، 1412، ذيل مادة عبد).
کاربرد عبد در مقابل حرّ: «الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ...» (بقره: 178)؛ «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا عَبْداً مَمْلُوكاً لا يَقْدِرُ عَلى شَيْءٍ» (نحل: 75). نيز عبادت در قلمرو تشريع به اين معناست که عبد بايد مطيع و فرمانبردار مولاي خود باشد. جمع عبد به اين معنا، عَبِيد است؛ چنانکه عِبَاد، جمع عبدى است كه به معناى عابد است؛ اما عَبِيد هرگاه به خدا اضافه شود اعمّ از عباد است و لذا فرموده است: «وَما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ» (ق: 29) (راغب اصفهاني، 1412، ذيل مادة عبد).
بنابراين عبوديت حقيقي تطابق و همنوايي تعبد اختيارى تشريعى با عبوديت تکويني است که از آن در لسان شرع به صراط مستقيم نيز تعبير شده است: «إِنَّ اللَّهَ رَبِّي وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ» (مصطفوى، 1368، ذيل مادة عبد) و اگر عبادت اختياري همسو با فرمانبري تکويني نباشد، موجب ضلالت و گمراهي و به دور از صراط مستقيم است (همان).
هرچند اطاعت و عبادت در معناي انقياد و فرمانبري اشتراک معنايي دارد، آنها از ارزش معنايي کاملاً متفاوتي برخوردارند؛ زيرا اولاً عبادت، عملي است که با اعتقاد به الوهيت معبود و مالکيت وي نسبت به عابد همراه باشد (مصباح يزدي، 1389، ص218) و ازاينرو عبادت مستلزم شناخت معبود است و براي غيرخدا مستلزم شرک است و جايز نيست (عسکري، بيتا، ص215)؛ اما اطاعت در برابر دستورهايي مجاز و مطلوب است که مستقيماً يا باواسطه از فرمانده حقيقي يعني خداي سبحان صادر ميشوند و اطاعت از غير او اگر به اذن او باشد جايز است؛
ثانياً اطاعت کردن بهمراتب دشوارتر از عبادت کردن است. چه بسيار انسانهايي که اهل عبادت و تهجدند، اما اهل اطاعت محض نيستند. شيطان شش هزار سال خدا را عبادت کرد اما اطاعت نکرد. لذا ارزش عبادت به اطاعت است و اگر عبادت مقرون به آن نباشد، بيارزش خواهد بود (جوادي آملي، 1389، ص331).
در جهانبيني قرآن کريم عبادت به معناي اطاعتپذيري، مرز توحيد و شرک معرفي شده است؛ زيرا در موارد پرشماري از قرآن کريم به اطاعتپذيري از غير خدا، عبادت غيرخدا اطلاق شده است که از منظر قرآن مصداق بارز شرک است و بدترين ظلم به حساب آمده است؛ چنانکه اطاعت و پيروي از هواي نفس به منزلة اله شمردن و عبادت آن است: «أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواه» (فرقان: 43). مراد از معبود شمردن هواى نفس، اطاعت و پيروى كردن آن است و خداى تعالى در كلام خود مكرر پيروى هواى نفس را مذمت كرده و اطاعت از هر چيزى را عبادت آن چيز خوانده است. خداوند در سورة يس آية 60 ميفرمايد: «...اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ». مراد از عبادت كردن و پرستيدن در اين آيه، مطلق اطاعت از وسوسههاي شيطان است، گو اينکه اطاعت از شيطان به منزلة اله و معبود قرار دادن شيطان است (طباطبايي، 1417، ج15، ص223). به مقتضاي سياق، عبادت در آيه بعد که ميفرمايد «وَأَنِ اعْبُدُوني هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ» (يس:61) نيز اطاعت از خداوند است که صراط مستقيم شمرده شده و عبادت بخشي از آن است؛ چنانکه صراط مستقيم در سورة حمد صراط کساني معرفي ميشود که در پي اطاعت از خدا و رسول همنشين نعمت دادهشدگاناند (نساء: 69).
رابطة اطاعت و اتباع
در قرآن کريم مادة اتباع نزديکترين واژهاي است که در سطح جانشيني با اطاعت رابطه دارد و همانند اطاعت، اتباع و پيروي از غير خدا که با اذن او نباشد نظير پيروي از شيطان و هواي نفس، بهشدت مورد مذمت و نکوهش قرار گرفته است: «إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِين» (حجر: 43)؛ ... وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ... (قصص:50)؛ «وَلا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ...» (شوري:15)؛ «وَكَذَّبُوا وَاتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ» (قمر: 3). در مقابل اتباع از دستور خدا ستايش شده است: «وَأَنَّ الَّذينَ آمَنُوا اتَّبَعُوا الْحَقَّ مِنْ رَبِّهِم» (محمد: 3)؛ «وَاتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُم» (زمر: 55)؛ «... فَاتَّبِعُوهُ وَاتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ» (انعام: 155)؛ «... أَنَّ الَّذينَ آمَنُوا اتَّبَعُوا الْحَقَّ مِنْ رَبِّهِمْ...» (محمد: 3). سياق و همنشينها در آية اخير بيانگر آناند که تنها مؤمنان از پروردگار خويش پيروي ميکنند؛ همچنانکه در اطاعت چنين است. بنابراين وجود صفت ايمان در مؤمنان سبب انقياد و فرمانبري و اتباع آنان از حق شده و همين صفت آنان را از غير جدا كرده است.
همنشيني اتباع و خشيت با محبت و علم
بيترديد اطاعت قلبي و ايمان راسخ نسبت به خداي سبحان زماني امکانپذير است که از روي عشق و محبت باشد و آية «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني» (آلعمران: 31) به اين حقيقت اشاره دارد که دوست داشتن خدا، مستلزم اطاعت و تسليم بودن در برابر دستورهاي اوست و از جملة آنها دستور به اطاعت از پيامبر اکرم است؛ چراکه محبت صرفاً علاقة قلبي و بياثر نيست، بلکه آثار آن بايد در عمل منعکس شوند (مکارم شيرازي، 1374، ص278). از سوي ديگر محبت نسبت به خداوند نتيجه معرفت و شناخت اوست؛ زيرا شناخت خدا محبت و ايمان قلبي و اطاعت عملي را در پي دارد، و محبت بدون معرفت به دست نميآيد (جوادى آملى، 1387، ج 14، ص41). ازاينرو قرآن کريم ميفرمايد: «إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء» (فاطر: 28) و مراد از خشيت خوفي است كه با تعظيم و بزرگداشت چيزى همراه است (راغب اصفهاني، 1412، ج1، مادة خشي).
خشيت به اين معنا تنها در عالمان يافت ميشود؛ کساني که خداي سبحان را به اسما و صفات و افعالش مىشناسند و هر چقدر اين شناخت عميقتر و محبت نسبت به خدا خالصتر باشد به دنبالش خشوع باطنى و خضوع در ظاهر اعمال و رفتار انسان پيدا مىشود: «والَّذينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبّا لِلَّه» (بقره: 165). معرفت، محبت و اطاعت سه عامل تقويتکنندة رابطة ولايي هستند و هرچه قويتر باشند، رابطة ولايي و اطاعتپذيري ما قويتر خواهد بود (مصباح يزدي: mesbahyazdi.com/farsi).
در سورة مبارکة نور آية 52 نيز اين همايندي اطاعت و خشيت و تقوا در کنار فوز بيانگر اين است که اطاعتپذيري از خدا و رسول اگر با خشيت قلبي و تقوا همراه باشد، فوز و رستگاري ابدي را به ارمغان ميآورد.
واژگان ديگري که در سطح جانشيني با اطاعت رابطة معنايي دارند، عبارتاند از رکوع و قنوت، خشيت و... که تحليل و بررسي همة آنها در فضاي محدود اين مقاله نميگنجد و به اختصار به آنها اشاره ميکنيم.
در تفسير آية شريفة «...وَإِذا قِيلَ لَهُمُ ارْكَعُوا يَرْكَعُونَ» (مرسلات: 47-48) مادة رکوع به اطاعت و خشوع در برابر خداوند (آلوسي، 1415، ج15، ص197) يا به معناي نماز خواندن تفسير شده است (طبرسي، 1372، ج10، ص636). رکوع به هر معنايي که باشد، تصويري خاص از انقياد و اطاعتپذيري را به نمايش ميگذارد که نشانة خضوع و تسليم همراه با خشوع و معنويت يک بنده در برابر خداوند است. در جاي ديگر، از اطاعتِ همراه با خضوع، با واژة «قانتين» ياد شده است (راغب اصفهاني، 1412، ماده قنت) که در بحث اطاعت تکويني دربارهاش خواهيم گفت.
ميدان معنايي اطاعت بر محور تقابل معنايي
بيترديد تقابل معنايي نقشي مهمي در شناخت هويت، ارزش و ميدان معنايي يک واحد زباني يا جمله دارد. در مفهومشناسي اگر نتوانيم واژه يا جمله را از طريق تشابه نسبي در قالب هممعنايي يا شمول معنايي تعريف کنيم، از واژههاي متقابل براي دستيابي به اسرار يک واژه بهره ميبريم و اين فرايند در کتاب لغت نيز با توجه به قاعدة «تعرف الاشياء باضدادها» با بسامد بالايي کاربرد دارد و واژههاي متقابل را با نقيض و ضد آن تعريف ميکنند. در نظام معنايي قرآن نيز تقابل معنايي سهمي درخور توجه در تصوير جهانبيني تکويني و تشريعي آن دارد. در ادامه موارد مهمي از واژههاي متقابل را بهاختصار بررسي ميكنيم.
عصيان
عصيان از مادة عصو به معناي خارج شدن از اطاعت و فرمانبري است (راغب اصفهاني، 1412؛ ازهري، 1421، ذيل مادة عصو). واژة عصيان در قرآن در نقطة مقابل اطاعت از خداوند و رسول او به کار رفته است: «...وَمَن يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ... * وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ...» (نساء: 14و13). رابطة تقابلي اطاعت و عصيان در آية شريفه نشان ميدهد در نظام توحيدي آنچه موجب سعادت ابدي انسان و بهرهمندي از نعمتهاي الهي ميشود، اطاعتپذيري از خدا و رسول است و در نقطة مقابل آن، نافرماني از دستور خدا و رسول و ارتکاب منهيات ديني، موجب سقوط انسان در عذاب هميشگي خواهد شد.
کفر
کفر در لغت به معناي پوشش و پوشاندن است؛ ازاينرو به کشاورز که بذرها را در زمين پنهان ميکند کافر گفتهاند (راغب اصفهاني، 1412، ذيل مادة کفر). کفر در اصطلاح ديني به معناي انکارِ اصلي از اصول يا ضروري دين است (همان؛ سبحاني، 1374، ص۴۹). کفر در حقيقت نوعي خروج از طاعت و مخالفت با فرمان الهي است و قلمرو آن شرک و نفاق و جحود را نيز دربر ميگيرد (ازهري، 1421؛ راغب، همان، مادة کفر)؛ چنانکه در آية 6 سورة بقره به معناي شرک، در آية 89 سورة بقره به معناي جحود و در آية 55 سورة نور به معناي فسق تفسير شده است. همچنين کفر به معناي کفران نعمت (ابراهيم: 7؛ نمل: 40) و انکار و برائت جستن (بقره: 256؛ نساء: 60؛ ابراهيم: 22) نيز در قرآن کريم به کار رفته است.
در برخي از آيات قرآن، کفر در تقابل مستقيم با اطاعت از خدا و رسول او به کار رفته است: «قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرين» (آلعمران: 32). اين آيه دلالت دارد که سرپيچي از دستورهاي خدا و رسول او سرانجام كفر را در پي دارد؛ همچنانكه ديگر آياتى هم كه از دوستى كفار نهى مىكنند بر اين معنا دلالت دارند. حضرت نوح به پسرش که از اطاعت خدا و رسولش سر باز زده بود ميگويد: «يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا وَلا تَكُنْ مَعَ الْكافِرين» (هود: 42).
در آية «...وَعَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ وَلا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَديثاً» (نساء: 42) مفهوم کفر در همنشيني با عصيان قرار گرفته و رابطة تقابلي آن با واژة اطاعت بهوضوح قابل مشاهده است. معناي آيه چنين است: کساني که در دنيا به خدا کفر ورزيده و با پيامبر مخالفت کردهاند، در قيامت آرزويي دارند که هرگز برآورده نخواهد شد. موارد ديگر عبارتاند از: آلعمران: 91؛ مائده: 36؛ اعراف: 53؛ مؤمنون: 107و 108؛ شعراء: 100-102؛ غافر: 49؛ حديد: 13؛ زيرا کفر آنان به صورت مخالفت با دستورهاي پيامبر نشان داده شده است که اين همان عدم اطاعت و نافرماني است که نقطة مقابل اطاعت واقع شده است.
استکبار و عتو
اين واژه از ريشة «کبر» به معناي خودبزرگبيني و برتريجويي (راغب اصفهاني، 1412، ماده کبر) و امتناع از پذيرش حق از روي دشمني است (ازهري، 1421، ماده کبر). اين واژه با مشتقات آن، 48 بار در قرآن کريم در سطح تقابل با ماده اطاعت به کار رفته است. وقتي خداي سبحان به همة ملائکه فرمان داد که بر آدم سجده کنند، همه اطاعت کردند به جز ابليس که سر باز زد و تکبر ورزيد: «وَإِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ أَبى وَاسْتَكْبَرَ وَكانَ مِنَ الْكافِرين» (بقره: 34). چنانکه اشاره شد، ابليس خدا را پيش از آن عبادت ميکرد، اما اطاعتپذيري از فرمان او را نداشت. اين عبادت بدون اطاعتپذيري، به هيچ نميارزد. در جهانبيني قرآن ازآنجاکه اطاعتپذيري مطلق تنها از دستورهاي مستقيم و غيرمستقيم خداوند مجاز است، بدترين نوع استکبار نيز گردنکشي از فرمان خداوند است. ازاينرو خداوند علت کفر امتهاي پيشين را استکبار آنها از دستورهاي خود معرفي ميکند: «...اسْتِكْباراً فِي الْأَرْض» (فاطر:43)؛ «...استَکبَرتُم فَفَريقا کَذَّبتُم وفَريقا تَقْتُلون» (بقره: 87).
واژة «عتو» نيز در لغت به معناي استکبار و خودبرزگبيني (ابنفارس، 1429، مادة عتو) و سرپيچي از دستورهاي خداوند به کار رفته است (راغب اصفهاني، 1412، مادة عتو). واژههاي متعدد ديگر نيز هستند که برخي از آنها عبارتاند از «تولي» (مائده: 92) و «شقاق» (انفال: 115) که به معناي اطاعتناپذيري و سر باز زدن از دستورهاي خداوند به کار رفتهاند و پرداختن به همة آنها مجالي ديگر ميطلبد.
جايگاه اطاعتپذيري در نظام تکوين
در جهانبيني قرآن، اطاعت دايرهاي فراتر از نظام تشريع دارد و نظام تکوين را نيز دربر ميگيرد و همة موجودات اعم از مجرد نظير ملائکه و مادي اعم از انسانها، حيوانات و حتي گياهان و جمادات در باطن خود نوعي اطاعت، انقياد، بندگي و سجده نسبت به خداوند سبحان دارند. براي مثال وقتي خداوند از نظام حيات ملائکي سخن ميگويد، ملائکه را با اطاعتپذيري و عدم تمرد و عصيان توصيف ميکند: «يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَيَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُون» (نحل:50). آنها (تنها) از (مخالفت) پروردگارشان، كه حاكم بر آنهاست، مىترسند؛ و آنچه را مأموريت دارند انجام مىدهند؛ يا در وصف ملائکه که از مأموران جهنم هستند، ميفرمايد: «عليها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُون» (تحريم:6)؛ «...فرشتگانى بر آن گمارده شده كه خشن و سختگيرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمىكنند و آنچه را فرمان داده شدهاند (به طور كامل) اجرا مىنمايند!». در جاي ديگر جبرئيل امين با واژة مطاع توصيف ميشود: «مُطاعٍ ثَمَّ أَمين» (تکوير: 21). اين همه نشان ميدهد که نظام عالم تکوين در قلمرو موجودات ملائکي نيز بر پاية اطاعتپذيري از نظام توحيدي استوار شده است و همانند نظام اجتماعي انسان از نظم پيچيدهاي برخوردار است. هرچند جبرئيل امين قرآن را نازل ميکند، اما وي نيز کساني از ملائکه را زير فرمان خود دارد که در قالب يک نظام ويژه به اجراي فرمان الهي ميپردازند.
در قلمرو موجودات مُلکي و در فرايند خلق نظام شگفتانگيز عالم خلقت، خداي حکيم به آسمان و زمين فرمان ميدهد: «به وجود آييد و شكل گيريد، خواه از روى اطاعت و خواه اكراه!». آنها گفتند: «ما از روى طاعت مىآييم (و شكل مىگيريم)!»: «ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَهِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَلِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعين» (فصلت: 11). اين نشان ميدهد خلقت اين ساختار عظيم و نظاموار عالم بر اطاعت تکويني موجودات از ذات خداوند استوار است و همة دستگاه عظيم با اطاعتپذيري از خداوند سبحان پا به عرصة وجود نهادند و اکنون ميلياردها سال است که منظومههاي عالم خالقت در مدار خود به گردش ادامه ميدهند؛ زيرا عنصر اطاعتپذيري را خداي سبحان در نهاد آنها قرار داده است و در واقع همة اين نظامات عالم، که اندک فتور و شکافي در نظم آنها وجود ندارد، تحت نيروي عظيم گرانش توحيد بر مدارهاي سازماندار خويش در حرکتاند.
اساساً ساختار عالم خلقت از ريزترين موجود گرفته تا کهکشانهاي بزرگ، نظامواره است و به صورت نظامي درون نظام ديگر صورتبندي شده و اجرام آسماني با اطاعت از فرامين الهي مدام در حرکتاند. براي نمونه خداي سبحان به سير نظاممند خورشيد و ماه اشاره ميکند که همواره در مداري خاص به مقتضا و شأن وجودي خود به سوي کمال در حرکتاند: «وَهُوَ الَّذي خَلَقَ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ في فَلَكٍ يَسْبَحُونَ» (انبياء: 33)؛ اوست كه شب و روز را آفريد و آفتاب و ماه را خلق كرد كه هر يك در مدارى شناورند؛ «لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلاَ اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَكُلٌّ في فَلَكٍ يَسْبَحُونَ» (يس: 40)؛ نه خورشيد را سزد كه به ماه برسد و نه شب از روز پيشى گيرد و هر يك در فلكى سير مىكنند.
واژگان ديگري نيز در سطح جانشيني با اطاعت در قلمرو تکوين به کار رفته است که عبارتاند از:
1. تسبيح از مادة سبح به معناي منزه دانستن خداوند از هر بدي است و همة موجودات تسبيحگويان بر آستان حضرت حق سر به سجده ميآرند: «تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَنْ فيهِنَّ وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ...» (اسراء: 44).
2. خضوع و تسليم بى قيد و شرط موجودات در برابر ارادة حق و قوانين آفرينش و نظام حاكم بر اين جهان همان سجود تكوينى آنهاست كه تمام ذرات موجودات را شامل مىشود، و ميتوان گفت همة ذرات جهان داراى نوعى درك و شعورند، و به موازات آن در عالم خود، حمد و تسبيح خدا مىگويند. در آيات متعدد به اطاعت جسماني موجودات از فرمان خداوند نيز اشاره شده است: «وَقيلَ يا أَرْضُ ابْلَعي ماءَكِ وَيا سَماءُ أَقْلِعي...» (هود:44)؛ «قُلْنا يا نارُ كُوني بَرْداً وَسَلاماً عَلى إِبْراهيم» (انبياء: 69). موارد ديگر عبارتاند از: فصلت: 21؛ آلعمران:47؛ نحل: 68-69 و زلزله: 4. اين قسم از اطاعتپذيري تکويني به اذن خداوند براي برخي از اولياي خاص او نيز نقل شده است: مائده: 110؛ مريم: 25؛ ص: 19 و بقره 260. همچنين در مواردي ديگر آمده است كه ذرات عالم افزون بر اطاعتپذيري در وجود، از دستورهاي مستقيم و غيرمستقيم خداوند اطاعتپذيري دارند.
نتيجهگيري
از مجموع آنچه در اين مقاله بررسي شد، به دست ميآيد كه واژه اطاعت در جهانبيني قرآن يکي از کانونيترين واژههايي است که تعالي معنايي يافته و تداعيبخش نظامي دقيق در دو بعد تکويني و تشريعي است و بر محور توحيد در قرآن کريم تصوير شده است. رابطة اطاعت با واژههاي ديگر در دو سطح جانشيني و همنشيني در متن قرآن، اين واقعيت را به دست ميدهد که اولاً اطاعتپذيري در نظام معنايي قرآن تنها از دستورهاي مستقيم و غيرمستقيم خداوند پسنديده است و اطاعت از هر پديدهاي که در راستاي اطاعت از خداوند نباشد نکوهيده است؛ ثانياً اطاعتپذيري واقعي زماني تحقق مييابد که مبتني بر ايمان و توحيد نظري به خداوند باشد و زماني پايدار خواهد بود که توأم با پرواي ماندگار از خداوند باشد که افزون بر ضمانت استمرار اطاعت، سطح کيفي اطاعتپذيري را با افزايش معرفت و محبت بهبود ميبخشد. رابطة اطاعت بر محور تقابل اين نکته را به دست داد که عصيان و نافرماني از دستورهاي خداوند، که از مجراي رسول او به انسانها ميرسد و در مقابل فرمانبري و انقياد از طاغوت است، ضلالت و عذاب الهي را در پي خواهد داشت. رابطة اطاعت با واژههاي متعامل و متقابل در ساحت تکوين اين نتيجه را به دست داد که عنصر اطاعت فراتر از نظام تشريع، در نظام تکوين نيز جاري است و تمامي موجودات اعم از مجرد و مادي و انسان و غير انسان مطيع فرامين خداوندياند. و با سير نظاموار در باطن خود همواره خداوند را تسبيح ميگويند.
- شريف رضى، محمد بن حسين، 1414ق، نهج البلاغه (للصبحي صالح)، قم، هجرت.
- آرام، محمدرضا، 1390، «معناشناسي خشيت در قرآن»، علوم اسلامي، ش 21، ص48.
- آلوسي، سيدمحمود، 1415ق، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، بيروت، دار الکتب العلميه.
- ابنعاشور، بيتا، التحرير و التنوير، بيروت، مؤسسة التاريخ.
- ابنفارس، احمد، 1429ق، معجم مقاييس اللغه، بيروت، دار احياء التراث العربي.
- ابنمنظور، محمد بن مکرم، 1414ق، لسان العرب، چ سوم، بيروت، دار صادر.
- ابيسلمي، زهير بن، 1408ق، ديوان زهير بن ابي سلمي، بيروت، دار الکتب العلمية.
- ازهري، محمد بن احمد، 1421ق، تهذيب اللغة، بيروت، دار احياء التراث العربي.
- ايزوتسو، توشيهيکو، 1381، خدا و انسان در قرآن، ترجمة احمد آرام، تهران، سهامي انتشار.
- باقري اژيه، حسن، 1390، معناشناسي عصيان در قرآن، پاياننامه کارشناسي ارشد رشته تفسير و علوم قرآن، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- بانکي پورفرد، اميرحسين، 1391، سرّ دلبران، چ چهارم، اصفهان، حديث راه عشق.
- تهانوى، محمدعلى، بيتا، كشاف اصطلاحات الفنون، بيروت، مكتبة لبنان ناشرون.
- جوادي آملي، عبدالله، 1387، تفسير تسنيم، قم، مرکز نشر اسراء.
- ـــــ ، 1389، ادب فناي مقربان، چ هفتم، قم، مرکز نشر اسراء.
- ذبياني، نابغه، 1996م، مقدمه ديوان نابغه ذبياني، بيروت، دار الفکر العربي.
- راغب اصفهاني، حسين بن محمد، 1412ق، المفردات في غريب القرآن، بيروت، دار العلم.
- سبحاني، جعفر، 1374، الايمان و الکفر في الکتاب و السنه، قم، مؤسسه امام صادق.
- طباطبايي، سيدمحمدحسين، 1417ق، الميزان في تفسير القرآن، قم، جامعه مدرسين.
- ـــــ ، بيتا، حاشية الكفاية، قم، بنياد علمي و فكري علامه طباطبايي.
- طبرسى، فضل بن حسن، 1372، مجمع البيان فى تفسير القرآن، تهران، ناصرخسرو.
- طبري، ابوجعفر محمد بن جرير، 1412ق، جامع البيان في تفسير القرآن، بيروت، دار المعرفه.
- عسكرى، حسن بن عبدالله، بيتا، الفروق في اللغة، بيروت، دار الافاق الجديدة.
- فخرالدين رازي، محمد بن عمر، 1420ق، مفاتيح الغيب، بيروت، دار احياء التراث العربي.
- فراهيدي، خليل بن احمد، 1410ق، کتاب العين، قم، هجرت.
- فيومي، احمد بن محمد، 1405ق، مصباح المنير في غريب شرح الکبير للرافعي، بيروت، دار الهجرة.
- لاينز، جان، 1391، درآمدي بر معناشناسي زبان، ترجمة کورش صفوي، تهران، علمي.
- مجلسي، محمدباقر، 1403ق، بحار الانوار، بيروت، دار احياء التراث العربي.
- مصباح يزدي، محمدتقي، 1379، راه راهنماشناسي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1389، خداشناسي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- مكارم شيرازى، ناصر، 1374، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الإسلامية.
- Geeraerts, Dirk، Theories of Lexical Semantics، Oxford University Press, 2010.
- Izutsu، Toshihiko، God and Man in the Quran, Islamic book trust petaling Jaya Malayzia, 2008.
- Lyons، John، semantics، vol. 1، Cambridge University, 1996.
- Saeed، John-A، Semantics، second adition، U.k. Blackwell publishing, 2004.