رابطهی «تذکر» و «تفکر» در قرآن کریم
Article data in English (انگلیسی)
-
- مقدمه
قرآن کريم در موارد متعدد، آدميان را به «تذکر» دعوت كرده (بقره: 221؛ اعراف: 26) و ايشان را بر عدم آن، توبيخ ميکند (هود: 24؛ نحل: 17) و باريابي به درجة «تذکر» را ويژة «أولُوا الْأَلْباب؛ خردمندان» ميشمارد (رعد: 19؛ زمر: 9). اهتمام فراوان قرآن کريم به امر «تذکر»، نشانگر اهميت و ضرورت آن در مسير تکامل انسان است و آدمي را بر آن ميدارد که معنا و حقيقت «تذکر» را در عرف قرآن کريم بشناسد تا بتواند آن را در وجود خويش، تحقق و استمرار بخشد. «تذکر» را در آثار تفسيري به «پندپذيري» (اتعاظ) (طبرسي، 1377، ج1، ص121؛ كاشفى سبزوارى، 1369، ص71؛ بغوي، 1420ق، ج1، ص284؛ ميبدى، 1371، ج1، ص584)، «انديشيدن» (طوسي، بيتا، ج4، ص517؛، ابوالفتوح رازى، 1408ق، ج3، ص195؛ طبرسي، 1372، ج5، ص230) و يا «به ياد آوردن» (اسفرايني، 1375، ج1، ص241) معنا کردهاند. اين نوشتار، با تحليل مناشي ظهور «تذکر» در معناي «تفکر»، رجحان اين معنا بر ديگر معاني ارائهشده را آشکار ميسازد و در پايان، اين ديدگاه را به اثبات ميرساند که «تذکر» در آياتي که سخن از «تذکر» در نشئة دنيوي است، به معناي «تفکر يادآورنده» است. در همين راستا نخست معناي «تذکر» در عرصة لغت بررسي ميشود؛ سپس آراي مفسراني که به رابطة «تذکر» و «تفکر» نظر داشتهاند (البته در مواردي که قرآن کريم از «تذکر» در نشئة دنيوي سخن گفته است) به عنوان تمهيد براي طرح ديدگاه مختار مورد توجه قرار ميگيرد و در ادامه، به مدد مقايسة کاربردهاي «تفکر» و «تذکر» در قرآن کريم، مفهوم «تذکر» و رابطة «تذکر» با «تفکر» از حيث مفهوم و مصداقْ تحليل خواهد شد.
در قرآن کريم، «تذکر» در 51 مورد به کار رفته است. در دو جا «تذکر» در آخرت مطرح شده است: «يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الانسَانُ مَا سَعَى» (نازعات: 35)؛ «وَجِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الانسَانُ» (فجر: 23).
«تذکر» در اين دو آيه به دلالت سياق و آيات ديگري که از احوال آدمي در نشئة اخروي خبر ميدهند، مطاوع «تذکير» و به معناي «به ياد آوردن» است؛ به ياد آوردن اعمال دنيوي و آثار آن بر اثر حضور در نشئة آخرت که عالم عرضة اعمال و نتايج آن بر انسان است، (ابنعاشور ذیل آیه 35 نازعات میگوید: «تذكّر الإنسان ما سعاه: أن يوقف على أعماله في كتابه لأن التذكر مطاوع ذكّره»؛ ابنعاشور، 1420ق، ج30، ص8) ؛ و در 49 جا «تذکر» در نشئة دنيا مطرح شده است؛ مانند: «وَلَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ في هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» (زمر: 27)؛ «وَلَقَدْ صَرَّفْنا في هذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا وَما يَزيدُهُمْ إِلاَّ نُفُوراً» (إسراء: 41).
«تذکر» در اين 49 مورد، هم از حيث مفهوم و هم از لحاظ مصداق، با «تفکر» رابطة وثيق دارد که بررسي خواهد شد.
«تذکر» از مادة ذِکْر و از باب تفعل است. ذِکْر، مصدر فعل متعدي ذَکَرَ يذکُرُ است و براي آن در لغت چند کاربرد نقل شده است:
1. بر زبان جاري ساختن چيزي: «ذَکَرَ اسمَ الله: اسم خدا را بر زبان آورد» (فراهيدي، 1410ق؛ ابنمنظور، 1414ق؛ زبيدي، 1414ق؛ ذيل [ذکر])؛
2. به ياد داشتن چيزي: «ذَکَرَ الشّيءَ: آن چيز را در ياد نگه داشت» (همان)؛
3. به ياد آوردن چيزي پس از فراموشي آن: «ذَکَرتُ الشّيءَ بعد النِّسيان: آن چيز را پس از فراموشي به ياد آوردم» (جوهري، 1407ق؛ ابنمنظور، 1414ق؛ ذيل ذکر).
همچنين براي ساختار تفعل، تا هشت معنا شمردهاند: مطاوعه، تکلف، اتخاذ، تجنب، تدريج، طلب (معناي باب استفعال)، صيرورت، به معناي فعل ثلاثي مجرد (جلال الدين السيوطي، بیتا، ج3، ص198) ؛ اما برخي لغتشناسان کاربرد غالب باب «تفعل» را در معناي «تکلف» دانستهاند (تاج العروس من جواهر القاموس، 1414 هـ.ق، ج2، ذیل ماده طبب). از جمله معانی باب تفعّل یکی تکلّف و دیگری مطاوعه (پذیرفتن اثر فعل) است. دلالت صیغه تفعّل بر «تکلّف» به این معنا است که فاعل، فعل واجد این هیأت را با نوعی تلاش و تحمل دشواری انجام میدهد. هیأت تفعّل در 49 موردی که قرآن کریم از «تذکر» در دنیا سخن گفته است مفید معنای تکلّف، و در دو موردی که از «تذکر» در نشئه آخرت سخن گفته است، مفید معنای مطاوعه است. کتابهاي لغت، «تذکر» را به معناي طلبِ آنچه از دست رفته (فراهيدي، 1410ق، ذيل ذکر)، ياد کردن (زمخشري، 1386، ص252، ذيل تَذَكَّرَ)، انديشه کردن (همان)، پند گرفتن (همان؛ مدنى، 1384، ج8، ص14، ذيل ذکر)، عبرت گرفتن (مدنى 1384، ج8، ص14، ذيل ذکر)، به ياد آوردن چيزي پس از فراموشي آن (ابنمنظور، 1414ق، ذيل ذکر)، و گاه مرادف «ذِکر» در مصدر و مشتقاتش آوردهاند. در الصحاح و لسان العرب ذیل مادهی «ذ ک ر» آمده است: «ذَکَرتُ الشّیءَ بعد النِّّسیان، و ذَکَرتُهُ بلسانی و بقلبی، و تذکرتُهُ».
چنانکه گفته شد، قرآن کريم در دو مورد از «تذکر» در نشئة آخرت و در 49 مورد از «تذکر» در نشئة دنيا سخن گفته است. آنچه در پي ميآيد، نگاهي گذرا به آراي مفسراني است که «تذکر» را در آياتي که از «تذکر» در نشئة دنيوي سخن ميگويد به معناي «تفکر» دانستهاند.
مقاتل بن سليمان (م. 150ق) در تفسير آية «تُؤْتىِ أُكُلَهَا كلََّّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» (ابراهيم: 25) آورده: «لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ أى يتفكّرون فى أمثال اللّه تعالى فيوحدونه» (بلخى1423ق، ج2، ص404).
طبري (م. 310ق) در تفسير آيه «وَيَاقَوْمِ مَن يَنصُرُنىِ مِنَ اللَّهِ إِن طَرَدتهُُّمْ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ» (هود: 30) آورده است: «أَفَلا تَذَكَّرُونَ يقول: أفلا تتفكّرون فيما تقولون فتعلمون خطأه فتنتهوا عنه» (طبرى، 1412ق، ج12، ص19).
نحاس (م. 338ق) در تفسير آية «أَوَلَا يَذْكُرُ الْانسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ وَلَمْ يَكُ شَيًْا» (مريم: 67) ميگويد: «معنى يتذكّر: يتفكّر و معنى يَذْكُر: يتنبّه و يعلم» (نحاس، 1421ق، ج3، ص16).
سمرقندي (م. 375ق) در تفسير آية «يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ» (بقره: 269) ميگويد: «وَما يَذَّكَّرُ أي ما يتفكّر» (سمرقندى، بيتا، ج1، ص232).
شيخ طوسي (م. 460ق) در تفسير آية 130 اعراف آورده است: «قوله تعالى «لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ» معناه: لكي يتفكّروا في ذلك ويرجعوا الى الحق» (طوسي، بيتا، ج4، ص517) و در تفسير آية 24 سورة هود آورده است: «وقوله أَفَلا تَذَكَّرُونَ معناه أفلا تتفكّرون في ذلك فتعلموا صحة ما ذكرنا» (همان، ج5، ص468) و ذيل آية 46 سورة قصص «تذکر» را چنين تعريف ميکند: «التذكّر طلب الذكر بالفكر والنظر» (همان، ج8، ص158).
طبرسي (م. 548ق) در تفسير آية 7 آلعمران آورده است: «وَما يَذَّكَّرُ أي: وما يتفكّر في آيات الله ولا يردّ المتشابه إلى المحكم إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ أي ذوو العقول» (طبرسى، 1372، ج2، ص702). همچنين در تفسير آية 24 هود آورده است: «أَفَلا تَذَكَّرُونَ أي: أفلا تتفكّرون في ذلك فتسلموا صحة ما ذكرناه» (همان، ج5، ص230).
ابوالفتوح رازي (م. 554ق) در تفسير آية 19 رعد آورده است: «... آنگه گفت: إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ، اين انديشه و تفكر و تذكر، خداوندانِ عقل كنند» (ابوالفتوح رازى، 1408ق، ج11، ص213) و در تفسير آية «أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّكْرَى» (عبس: 4) ميگويد: «أو يذّكّر: أو يتذكّر، [تا] او انديشه و تفكر كند، فَتَنْفَعَهُ الذِّكْرى، أى التذكّر، و آن تفكر او را سود دارد» (همان، ج20، ص148ـ149).
فخر رازي (م. 606ق) ذيل آية 41 اسراء به نقل از واحدي ميگويد مراد از «تذکر»، تدبر و تفکر است، نه ذِکر (به ياد آوردن) پس از نسيان (فخر رازى، 1420ق، ج20، ص345).
قرطبي (م. 671ق) در تفسير آية 67 مريم به نقل از نحاس آورده است: «معنى يَتَذَكَّرُ: يتفكّر و معنى يَذْكُرُ: يتنبّه و يعلم» (قرطبى، 1364، ج11، ص131).
بيضاوي (م. 685ق) نيز در تفسير آية 3 يونس آورده است: «أَفَلا تَذَكَّرُونَ: تتفكّرون أدنى تفكّر فينبّهكم على أنه المستحق للربوبية والعبادة لا ما تعبدونه» (بيضاوى، 1418ق، ج3، ص105).
همچنين ملافتحالله كاشانى (م. 988ق) در تفسير آية 269 بقره ميگويد: «و گويند تذكر به معناى تفكر است، چه تفكر متضمن آن چيزى است كه حق سبحانه ابداع آن كرده در قلب او از علوم بالقوه يعنى تفكر نكنند و درنيابند، إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ مگر خداوندان عقول خالصه از شوائب و هم و مبرّا از ركون بمتابعت هوي» (كاشانى، 1336، ج2، ص129).
قمي مشهدي (م. 1125ق) در تفسير آية 3 يونس آورده است: «أَفَلا تَذَكَّرُونَ: تتفكّرون أدنى تفكّر فينبّهكم على أنّه المستحقّ للرّبوبيّة والعبادة لا ما تعبدونه» (قمى مشهدى، 1368، ج6، ص29).
حقّي بُروسَوِي (م. 1137ق) در تفسير آية50 فرقان ميگويد: «لِيَذَّكَّرُوا اى: ليتفكّروا ويعرفوا كمال القدرة وحق النعمة فى ذلك ويقوموا بشكره حق القيام وأصله يتذكّروا والتذكّر التفكّر» (بروسوى، بيتا، ج6، ص225).
شوکاني (م. 1250ق) در تفسير آية 25 ابراهيم ميگويد: «وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ: يتفكّرون أحوال المبدأ والمعاد، و بدائع صنعه سبحانه الدالة على وجوده ووحدانيته» (شوكانى، 1414ق، ج3، ص128).
مراغي (م. 1371ق) در تفسير آية 30 هود ميگويد: «أَفَلا تَذَكَّرُونَ أي: أفلا تتفكّرون فيما تقولون، وهو ظاهر الخطأ لائحه فتنتهوا عنه؟ فإن لهم ربّا ينصرهم وينتقم لهم» (مراغى، بيتا، ج12، ص28).
ابنعاشور (م. 1393ق) در تفسير آية 4 سجده ميگويد: «التذكّر: مشتق من الذُّكر الذي هو بضم الذال وهو التفكّر والنظر بالعقل» (ابنعاشور، 1420ق، ج21، ص147) و در تفسير آية 27 زمر ميگويد:
معناي تذکر، تأمل و تدبر است تا به وسيلة آن، آنچه مورد غفلت ايشان است برايشان آشکار گردد؛ خواه تدبر و تأمل در اموري که پيشتر به آن آگاه بودهاند، اما با اشتغال به امور پست، از آن غافل گشته و فراموشش کردهاند، و خواه تدبر و تأمل در اموري که پيشتر به آن آگاه نبودهاند اما آن امور، اقتضا دارد که مورد نگرش ريشهاي قرار گيرد؛ چنانکه وقتي آشکار گشت، همانند امري گردد که قبلاً معلوم بوده اما مورد غفلت قرار گرفته است. پس معناي «تذکر» معنايي بديع است که ويژگيهاي مذکور را دربر دارد (همان، ج24، ص77).
طنطاوي (م. 1431ق) در تفسير آية 23 جاثيه آورده: «أَفَلا تَذَكَّرُونَ أى: أفلا تتفكّرون وتتأمّلون فيما سقت لكم من مواعظ وعبر تفكّرا يهديكم إلى الرشد ويبعثكم على الإيمان» (طنطاوى، بيتا، ج13، ص161).
علامه طباطبايي (م. 1402ق) ذيل آية 201 اعراف، «تذکر» را چنين تعريف كرده است: «تذکر، تفکر نمودن انسان در امور است، تا به نتيجهاي برساندش که پيش از آن، مورد غفلت يا مجهول بوده است» (طباطبايي، 1417ق، ج8، ص381) و در تفسير آية 3 يونس ميگويند: «أي هلا انتقلتم انتقالا فكريا...» (همان، ج10، ص10).
آنچه در ادامه ميآيد، بررسي کاربردهاي «تفکر» و «تذکر» در آيات است که تأمل در اين کاربردها و مقايسة آنها، راه را براي درک نسبت مفهومي و مصداقي ميان «تفکر» و «تذکر» هموار ميسازد:
-
-
- 1-3. کاربرد «تفکر» و «تذکر» در تقابل با «تسويه» (مساوي و يکسان انگاشتن امور متمايز)
-
«قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ الا مَا يُوحَى إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الاعْمَى وَالْبَصِيرُ أَفَلاَ تَتَفَكَّرُونَ» (انعام: 50).
آية50 سوره انعام با دو پرسش پايان يافته است: نخست پرسشي انکاري ـ ابطالي: «هَلْ يَسْتَوِي الاعْمَى وَالْبَصِيرُ»؛ آيا کور و بينا مساوياند؟ و سپس پرسشي توبيخي: «أَفَلاَ تَتَفَكَّرُونَ»؛ آيا تفکر نميکنيد؟. چنانکه آشکار است، توبيخ بر عدم تفکر در پي ابطال مساوي بودنِ کور و بينا در اين آيه نشان ميدهد که مساوي انگاشتن کور و بينا (تسوية کور و بينا) نتيجة عدم تفکر است و به همين سبب، عدم تفکر مورد توبيخ قرار گرفته است. همچنين آشکار است که مراد از توبيخ بر عدم تفکر، تحريض بر تفکر است و تحريض بر تفکر، بلافاصله پس از انکار و ابطال تسويه (مساوي انگاشتن دو امر)، تقابل تفکر و تسويه را ظاهر ساخته است و مقابلة تفکر و تسويه، زمينة ظهور تفکر در معناي مقابل تسويه را (مساوي و يکسان شمردن دو امر)، که تبيين و تمييز (جداسازي ميان امور) است، فراهم آورده است (مقابل معنایی تسویه و یکسان شماری چند شیء، تبیین و تمییز میان چند شیء است) و به همين سبب است که شمار معتنابهي از مفسران، «تفکر» در اين آيه را با مفهوم «تبيين» و «تمييز» توضيح دادهاند.[1]
در آية 24 سورة هود، درست مشابه آية50 سورة أنعام، «تذکر» در تقابل با «تسويه» به کار رفته است: «مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالاعْمَى وَالاصَمِّ وَالْبَصِيرِ وَالسَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلاً أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ» (هود: 24).
در اين آيه نيز تحريض بر «تذکر» بلافاصله پس از انکار و ابطالِ «تسوية نابينا و ناشنوا، با بينا و شنوا»، ظاهر در تقابل «تذکر» و «تسويه» است و مقابلة «تذکر» با «تسويه»، سبب ظهور «تذکر» در معناي مقابل «تسويه» که (تبيين و تمييز است)، گشته است.
حاصل آنکه: «تفکر» در آية 50 سوره انعام و «تذکر» در آية 24 سوره هود، در سياقي مشابه در تقابل با «تسويه» به کار رفتهاند و هر دو بر «تبيين و تمييز» دلالت ميکنند که نشانة اتحاد مصداقي آن دو در اين دو آيه است.
آية نخست از دو آية هفتم و هشتمِ سورة روم، بيانگر بيماري غفلت از آخرت و آية بعدي، بيانگر علت اين بيماري و نيز راه درمان آن است. آية هفتم، سرزنش انسانهايي است که آگاهيشان محدود به ظاهر حياتِ پستِ دنيوي است و از آخرت که حقيقت حيات است، غافل هستند: «يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الاخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ * أَوَلَمْ يَتَفَكـَّرُوا فِي أَنفُسِـهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالارْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إلّا بِالْحقّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّى وَإِنَّ كَثِيراً مِّنَ النَّاسِ بِلِقَاء رَبِّهِمْ لَكَافِرُونَ» (روم: 7 و 8)؛ ظاهرى از زندگى دنيا را مىدانند و [در عين اين حال] از آخرت غافلاند، آيا در خودشان به تفكر نپرداختهاند؟ خداوند آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است جز به حق و تا سرآمدي معين، نيافريده است و هر آينه بسيارى از مردم لقاى پروردگارشان را سخت منكرند.
چنانکه در جايي ديگر از قرآن کريم آمده: «وَمَا هَذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا الا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدَّارَ الاخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ» (عنكبوت:64)؛ و اين زندگى پست (دنيا) جز سرگرمى و بازى نيست و همانا سراى آخرت است که حيات (حقيقى) است، اگر مىدانستند.
آية هشتم سورة روم در ادامة سرزنش انسانهاي غافل از آخرت، با پرسشِ: «أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنفُسِهِمْ»؛ آيا در خودشان به تفكر نپرداختهاند؟[3] ايشان را بر عدم تفکر توبيخ، و بر تفکر نمودن تحريض مينمايد. اين پرسش نظر به جملة پيش از آن، توبيخ است و نظر به جملة پس از آن، تحريض است. توبيخ بر عدم تفکر است؛ زيرا نشان ميدهد انسداد آگاهي انسانها در ظاهرِ حيات پستِ دنيا و غفلت از آخرتـ که پيش از اين پرسش، در آية هفتم بيان شدهـ معلول عدم تفکر است. از ديگر سو پرسشِ «أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا...» تحريض بر تفکر است؛ زيرا نشان ميدهد گسترش آگاهي انسانها تا دريافت به حق بودن آفرينش آسمانها و زمين (دريافت محتواي جملة «مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالارْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا الا بِالْحقّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّى»[4] که پس از اين پرسش، در آية هشتم بيان شده) نتيجة تفکر است و اين تفکر است که سبب تبينِ خلقتِ بالحق از خلقت بالباطل و در نتيجه، حصول علم[5] به بالحق بودن خلقت است؛ يعني تفکر در واقع، تبيين خلقتِ بالحقّ از خلقت بالباطل، و به اختصار «تبيين حق از باطل» است.
سببيت تفکر براي تبين حق از باطل و علم به حق، نظير آية هشتم سورة روم در آية 191 سورة آلعمران ظاهر است:
«إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالارْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الالْبَابِ * الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَاما وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّـمَاوَاتِ وَالارْضِ رَبَّـنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّار» (آلعمران:190و191)؛ همانا در آفرينش آسمانها و زمين و در پى يكديگر آمدن شب و روز، نشانههايى براى خردمندان است. همانان كه خدا را ايستاده و نشسته و بر پهلوهايشان [آرميده] ياد مىكنند و در آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند [كه:] پروردگار ما، اين [آسمانها و زمين] را به باطل (بيهوده) نيافريدهاى منزهى تو! پس ما را از عذاب آتش نگهدار.
آمدن جملة «رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً» بلافاصله پس از جملة «يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالارْضِ» نشان ميدهد که تبيّن و تميّز يافتن خلقت بالحق از خلقت بالباطل[6] در نظر اوليالالباب،[7] نتيجة تفکر است؛ يعني تفکر، سبب تبينِ حق از باطل است و اين بدان معناست که: تفکر در واقع، تبيين حق از باطل است.
سخن آخر آنکه در عين اينکه آية 8 سورة روم و آية 191 سورة آلعمران هريک به طور مستقل نشاندهندة کاربرد تفکر دربارة تبيينِ حق از باطل در لسان قرآنياند، اما با مقابله و مقايسة اين دو آيه، چيستي تفکر در لسان قرآني آشکارتر ميگردد:
«...يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالارْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً...» (آلعمران: 191)؛
«أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالارْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إلّا بِالْحقّ» (روم: 8).
¬ يَتَفَكَّرُونَ مَا خَلَقْتَ بَاطِلاً
¬ أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا مَا خَلَقَ الّا بِالْحقّ
مقايسة اين دو آية بهروشني نشان ميدهد که «تفکر» در لسان قرآن، تبيين حق از باطل است و به تبيّن حق و تبيّن باطل منجر ميشود.
آية نخست سورة رعد تصريح ميکند كه قرآن کريم کــه از جانب پروردگار «نازل شده» است «حق» است:
«المر تِلْكَ ءَايَاتُ الْكِتَابِ وَالَّذِى أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ الْحَقُّ»؛ آن آيات كتاب است و آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده حق است.
و آية 17 سورة رعد «کيفيت ظهور حق در قرآن» و «کيفيت تبيين حق از باطل بهوسيلة امثال در قرآن»[8] را بيان ميکند:
«أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةُ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رَّابِياً وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فىِ النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَالِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحقّ وَالْبَاطِلَ فَامّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَامّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فىِ الْأَرْضِ كَذَالِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ» (رعد: 17)؛ [خداوند] از آسمان آبى نازل كرد؛ پس رودخانههايى به اندازة گنجايش خودشان روان شدند و سيل كفى بر روى خود بر آورد و از آنچه براى به دست آوردن زينتى يا كالايى در آتش مىگدازند نيز كفى مانند آن [برآيد]. خداوند، حق و باطل را چنين [مَثَل] مىزند؛ اما كف از ميان مىرود، و اما آنچه مردم را سود مىرساند، در زمين [باقى] مىماند. خداوند مَثَلها را چنين مىزند.
و آية 19 سورة رعد ميگويد که همگان به «حق» بودن قرآن آگاه نميگردند؛ بلکه تنها صاحبان عقل هستند که با تفکر در قرآن به محتواي آن که «حق» است و به «حق» بودن قرآن علم مييابند:
«أَفَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمى إنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛ پس آيا كسى كه مىداند آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده حق است، همانند كسى است كه (چشم باطنش) نابيناست؟ همانا تنها صاحبان خرد متذكر مىشوند.
مراد از «اعما» در آية مزبور به قرينة سياقِ توبيخي حاکم بر آن، فقدان بينايي ظاهري نيست؛ چراکه فقدان بينايي ظاهري، امري خارج از اختيار و توبيخناپذير است؛ بلکه مراد، وضعيت کساني است که قلوبشان دچار نابينايي گشته است؛ چنانکه در آية 46 سورة حج آمده است: «أَفَلَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَلكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتي فِي الصُّدُورِ»؛ پس آيا در زمين سير نکردند تا برايشان دلهايى باشد كه با آن [حق را] دريابند يا گوشهايى كه با آن [حق را] بشنوند؟! زيرا چشمها[ى سر] نابينا نميگردد، بلكه دلهايى كه در سينههاست، نابينا ميشود.
مقابلة عبارت «تَعْمَى الْقُلُوبُ» در پايان آية مزبور با عبارت «قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها» در آغاز آن، نشان ميدهد که مراد از عَماي قلب، «لا يعْقِل» شدن آن است؛ يعني حالتي که قلب از ادراک حقيقتْ ناتوان ميگردد. برايناساس مراد از «اعما» در آية 19 سورة رعد، «الّذي لا يعْقِلُ بقلبه» است؛ يعني کسي که دچار کـوردلي است و در نتيجه نميتواند در قرآن تفکر کند: «أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها» (محمد: 24)؛ پس آيا در قرآن تدبر نمىكنند يا بر دلهايى قفلهاى [مخصوصِ] آن نهاده شده است؟
بر اساس مقدمة فوق از آية 19 سورة رعد چنين استظهار ميشود: اين آيه با جملة «أَفَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمى» آغاز ميشود و با جملة «إنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ» پايان مييابد(«ألباب» جمع «لُبّ» است و «لُبّ» در اصل بهمعنای مغز دانهی دارای پوست مانند بادام و گردو است. مراد از لُبّ انسان، عقل اوست و مراد از «أُولُوا الْأَلْباب» صاحبان عقل و خردمندان است؛ ر.ک: خلیل بن احمد فراهیدی، کتاب العین، ذیل [لبب] و ر.ک: محمّد بن حسن طوسی، التبيان في تفسير القرآن، ج6، ص242). جملة نخست، مواجهان با قرآن را به دو گروه تقسيم ميکند: 1. عالم به اينکه قرآن حق است و 2. «أعمي». مراد از «أعمي» چنانکه بيان شد کسي است که [حق را] با قلبش درنمييابد (الّذي لا يعقِلُ بقلبه) و مراد از «مَنْ يَعْلَمُ» که عِدل اعماست بهسبب مقابلة آن با «اعما»، «الّذي يعقِلُ بقلبه» است؛ يعني کسي که دچار کوردلي نيست و حق را با بصيرت قلبي درمييابد و جملة «إنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ»، تذکر را که در اين آيه دربارة «تفکر در قرآن» بهکار رفته است در «صاحبان عقل» منحصر ساخته است. مراد از «تذکر» در این آیه با توجه به ساختار «تفعل» و به دلالت نسبتیافتن آن به «أولُوا الْأَلْباب» و حصر «تذکر» در «أولُوا الْأَلْباب» و وقوع آن در مقام تعلیل اینکه چرا گروهی از آدمیان به «حقّ»بودن قرآن علم مییابند و گروهی دیگر از این علم محرومند «تفکر در قرآن» است. با توجه به اين مقدمات، مفاد آية 19 سورة رعد بهاجمال چنين است: «آيا عاقل (که درمييابد قرآن، حق است) با غيرعاقل همانند است؟ تنها عاقلان متذکر ميگردند». با توجه به اين مفاد، آشکار است که جملة «تنها عاقلان متذکر ميگردند» که پس از نفي همانندي «عاقل» و «غيرعاقل» آمده است، بيانگر علت اين عدم همانندي است.
خلاصه آنکه جملة «أَفَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمى» همانندي عالمان به اينکه قرآن «حق» است و جاهلان به آن را در قالب استفهام انکاري، نفي ميکند و جملة «إنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْباب» اين ناهمانندي را با بيان اينکه چرا برخي، درمييابند که قرآن «حق» است و برخي ديگر درنمييابند، چنين تعليل ميكند: اين دو گروه همانند نيستند؛ زيرا گروه نخست صاحبان عقل و موفق به «تفکر در قرآن» هستند. آنان در نتيجة تفکر در قرآن، به «حق» بودن آن (قهراً در نتيجة درک محتواي قرآن که «حق» است) پي ميبرند؛ اما گروه ديگر نابخردند؛ اينان از تفکر در قرآن محروماند و لذا به «حق» بودن آن پي نميبرند.
-
- 4. مقايسة مفهومي و مصداقي تذکر و تفکر
مراد از کاربرد «تذکر» دربارة «تفکر» آن نيست که «معناي تذکر، تفکر است» و هيچ تفاوت مفهومياي ميان آنها نيست؛ بلکه منظور آن است که در اين مواضع، «مصداق تذکر، تفکر است» و «تذکر»، مصداقي جز عمل باطني «تفکر» ندارد؛ اگرچه سخن برخي صاحبنظران در اين زمينه گاه موهِم آن است که گويي «تذکر» را هممعناي «تفکر» انگاشتهاند؛ مانند اين تعبير شيخ طوسي در تفسير آيات 24 و 30 سورة هود: «أفلا تذکرون معناه: أفلا تَتفکرونَ...» (طوسي، بيتا، ج5، ص465 و475).
مسئلة مهم در اينجا اين است که دريابيم در مواردي که قرآن کريم «تذکر» را دربارة «تفکر» به کار برده است، از حيث مفهومي چه نسبتي با آن دارد و اساساً چه تفاوت مفهومياي ميان اين دو وجود دارد؟ در ادامه به تحليل اين مسئله ميپردازيم.
«تذکر»، از مادة «ذِکْر» و از باب «تفعل» است و در مواضعي از قرآن کريم که دربارة «تفکر» به کار رفته، ظاهر در معناي «تفکر يادآورنده» است؛ يعني تفکري که منجر به «ذِکْر» يعني يادکرد اموري ميشود که پيشتر نزد نفس، معلوم بودهاند؛ (به قول شیخ طوسی: «التذكّر طلب الذكر بالفكر و النظر»؛ محمّدبن حسن طوسى، التبيان في تفسير القرآن، ج8، ص158). منشأ ظهور «تذکر» در اين معنا از سويي، مادة «ذِکْر» است که معناي موضوع له آن عبارت است از «به ياد آوردن، به ياد داشتن» و از سوي ديگر، ساختار «تفعّل» همراه با قرائني در آيات است که اين قرائن اولاً کاربرد اين ساختار را در معناي غالب و قياسي آنيعني «تکلف: تلاش و تحمل دشواري براي انجام فعل» متعين و آشکار ميسازند و ثانياً نشان ميدهند تلاش فاعلِ «تذکر» براي تحقق «ذِکْر»، «تلاش فکري» است. در ادامه اين قراين را بررسي ميكنيم. (ر.ک: محمد مرتضى زبيدي، تاج العروس من جواهر القاموس، ج2، ص179، ذیل ماده [طبب]: «... باب التَّفَعُّلِ وهو لِلتَّكَلُّف غَالِباً»؛ همچنین ر.ک: همان، ج14، ص234، ذیل ماده [دخل]: «المُتَدَخِّلُ في الأُمورِ: مَن يَتكلَّفُ الدُّخولَ فيها و هو القِياسُ في باب التَّفَعُّل»).
چنانکه ديديم، شمار چشمگيري از مفسران از صدر تاريخ تفسير تا کنون، مراد از «تذکر» را در آياتي که از «تذکر» در نشئة دنيا سخن گفتهاند «تفکر» ميدانند. اين استظهار، مبتني بر شواهد و قرائني است که نشان ميدهند مراد از «تذکر» در آن آيات، عمل باطني «تفکر» است:
1. ترغيب بر «تذکر» براي انتقال از «آيات» به «صاحب آيات» (ذوالآيات) که نشان ميدهد مراد از «تذکر»، تفکر در آيات براي ادراک صاحب آيات از طريق آيات است؛ مانند: «... قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ» (انعام: 126)؛ هر آينه آيات را براى گروهى كه متذکر گردند، تفصيل نمودهايم؛
2. ترغيب بر «تذکر» براي انتقال از «أمثال»[9] به «حقيقت متمثل» که نشان ميدهد مراد از «تذکر»، تفکر در أمثال براي ادراک حقيقت متمثل از طريق أمثال است؛ مانند: «... وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» (ابراهيم: 25)؛ و خدا براى مردم مَثَلها مىزند، باشد که آنان متذكر شوند؛
3. طرح پرسش و ترغيب بر «تذکر». این ترغیب بر تذکر، ممکن است در قالب توبیخ بر عدم تذکر یا توبیخ بر قلّت تذکر بیان شده باشد. براي انتقال به پاسخ آن؛ پرسشي که تنها راه رسيدن به پاسخش، تفکر است؛ مانند: «مَثَلُ الْفَريقَيْنِ كَالْأَعْمى وَالْأَصَمِّ وَالْبَصيرِ وَالسَّميعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً أَفَلا تَذَكَّرُونَ» (هود:24)؛ مثل اين دو گروه [كفار و مؤمنان] مانند كور و كر و بينا و شنواست، آيا اين دو در مثل يكساناند؟ آيا متذكر نمىشويد؟؛
4. ترغيب بر «تذکر» پس از بيان توصيه، عبرت يا موعظه که نشان ميدهد مراد از «تذکر»، تفکر در توصيه، عبرت يا موعظه قرآن کريم و انتقال از «وضع موجود» به «وضع مطلوب» بر اساس آن رهنمود قرآني است؛مانند: «... وَإِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ كانَ ذا قُرْبى وَبِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» (انعام: 152)؛ و چون سخن گوييد عدالت ورزيد، اگرچه خويشاوند باشد و به پيمان خدا وفا كنيد. اينهاست كه [خدا] شما را به آن سفارش كرده است باشد، که متذكر شويد» و مانند: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسانِ وَإيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَيَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» (نحل:90)؛ همانا خداوند به داد و نيكوكارى و دادن [حق] خويشاوند فرمان مىدهد و از كار زشت و ناپسند و ستم باز مىدارد پندتان ميدهد، باشد كه متذکر شويد»؛ اتعاظ (قبول موعظه) و اعتبار (عبرتپذیری) جز با تفکر در موعظه و آنچه مایهی عبرت است و مقایسهی وضع خویش با آن و انتقال از وضع موجود به وضع مطلوبی که موعظه و عبرت اقتضا میکند تحقق نمییابد. امین الاسلام طبرسی گوید: «معنى الاعتبار النظر في الأمور ليعرف بها شيء آخر من جنسها»؛ (مجمع البيان في تفسير القرآن، ج9، ص388).
5. نسبت يافتن «تذکر» به «أولوالالباب»؛ مانند: «هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَلِيُنْذَرُوا بِهِ وَلِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَلِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ» (ابراهيم: 52)؛ اين [قرآن] ابلاغى براى مردم است [تا بدان هدايت شوند] و بدان بيم يابند و بدانند كه او معبودى يگانه است و تا صاحبان خرد متذكر شوند. بهويژه حصر «تذکر» در «أولوالالباب» که گاه با ادات «ما» و «إلّا» صورت پذيرفته است؛ مانند: «يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثيراً وَما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ» (بقره: 269)؛ [خدا] به هر كس كه بخواهد حكمت مىبخشد، و به هر كس حكمت داده شود، همانا خيرى بسيار داده شده است و جز خردمندان، كسى متذکر نميگردد؛و گاه با ادات «إنّما» بيان شده است؛ مانند: «أَفَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمى إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ» (رعد:19)؛ پس آيا كسى كه مىداند آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شده، حقيقت دارد، مانند كسى است كه كوردل است؟ تنها خردمنداناند كه متذکر ميگردند؛
6. طلب تذکر نسبت به امور فکري و استدلالي در مقام تحريض مخاطب بر انتقال از مقدمات به نتيجه که نشان ميدهد مراد از «تذکر»، تفکر در مقدمات براي انتقال به نتايج است؛ مانند: «وَهُوَ الَّذي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» (اعراف:57)؛ و او كسى است كه بادها را بشارتدهنده پيشاپيش [باران] رحمتش ميفرستد تا آنگاه كه ابرهاى گرانبار را بردارند آن را به سوى سرزمينى مرده برانيم و از آن، باران فرود آوريم و از هرگونه ميوهاى [از خاك] برآوريم. بدينسان مردگان را [نيز از قبرها] خارج مىسازيم، باشد كه شما متذكر شويد.
در اين آيه، از قدرت خداوند بر احياي زمين ميت و احياي اموات در رستاخيز استدلال شده است و در پايان آيه، طلب شده است که انسان، نسبت به اين استدلال متذکر گردد. استدلال مذکور در آیه 57 سوره أعراف با توجه به تعبیر «كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتی»، استدلالی تمثیلی است.
«تذکر» هم به معلومات فراموششده و مغفول نسبت داده ميشود و هم به مجهولات و نتيجة «تذکر»، «يادآوري معلومات فراموششده و مغفول» و «علم به مجهولات»؛[«التذكّر تفكّرٌ من الإنسان في أمور لتهديه إلى نتيجة مغفول عنها أو مجهولة قبله»؛ (سيد محمد حسين طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، ج8، ص381)] اما پرسشي که در اينجا جلب نظر ميکند اين است که اگر مصداق «تذکر» چيزي جز «تفکر» نيست، چرا قرآن کريم در برخي موارد، براي ترغيب بر انديشيدن، بهجاي «تفکر»، تعبير «تذکر» را بهکار ميبرد؟ يعني بهجاي آنکه مثلا بگويد: «لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ» ميگويد: «لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ»؟ در ادامه، اين مسئله را تحليل خواهيم كرد.
گفته شد كه «تذکر» (از باب تفعل و برگرفته از ماده ذِکر) در مواضعي از قرآن کريم دربارة «تفکر» به کار رفته است و در اين مواضع، به مدد معناي مادة «ذِکر» و هيئت «تفعل» و قراين متن، ظاهر در معناي «تفکر يادآورنده» است. همچنين گفته شد كه «تذکر»، هم به معلومات فراموششده و مغفول نسبت داده ميشود و هم به مجهولات. کاربرد «تذکر» به معناي «تفکر يادآورنده» دربارة «معلومات فراموششده و مغفول»، آنچنان سؤالانگيز نيست؛ اما کاربرد «تذکر» به معناي «تفکر يادآورنده» دربارة «مجهولات»، اين پرسش را در پي دارد که مگر ممکن است مجهولات، يادآوري شوند؟ و اگر پاسخْ مثبت است، «يادآوري مجهولات» به چه معناست؟ ديدگاه رايج آن است که کاربرد «تذکر» به جاي «تفکر» دربارة مجهولات، مُشعر به معلوم بالفطره بودن آن مجهولات است و چنين ميفهماند که آدمي در عمق وجود خويش به طور فطري از آن مجهولات آگاه است. برايناساس مراد از «تذکر» هنگامي که دربارة مجهولات به کار ميرود، همان تفکر است همراه إشعار به اينکه نتيجة آن تفکر، دريافت اموري است که در باطن نفسْ موجودند؛ اگرچه در صفحة ذهن مجهولاند و مراد از اينکه «تذکر، مجهولات را به ياد ميآورد» آن است که «تذکر، مجهولات را در عرصة ذهن معلوم ميکند». راغب اصفهانی به نقل صاحب محاسن التأویل ذیل آیه 221 سوره بقره گوید: «إن قيل: إلى أي شيء أشار بهذا التذكّر؟ قيل: إن اللّه عزّ و جلّ ركّب فينا بالفطرة معرفته و معرفة آلائه»؛ (محمد جمال الدين قاسمى، محاسن التاويل، ج2، ص117). بُروسَوِی ذیل آیه 29 سوره ص چنین نقل نموده: «التفكّر عند فقدان المطلوب لاحتجاب القلب بالصفات النفسانية و اما التذكّر فهو عند رفع الحجاب و الرجوع الى الفطرة الاولى فيتذكّر ما انطبع فى النفس فى الأزل من التوحيد و المعارف»؛ (اسماعيل حقّى بُرُوسَوِى، تفسير روح البيان، ج8، ص25).
-
- نتيجهگيري
اهتمام فراوان قرآن به «تذکر»، نشانگر اهميت و ضرورت آن در مسير تکامل انسان است. عمدة معاني ارائهشده براي «تذکر» در آثار تفسيري عبارت است از: «پندپذيري» (اتعاظ)، «انديشيدن» و «به ياد آوردن». در قرآن کريم، «تذکر» در 51 مورد به کار رفته است. در دو آيه، «تذکر» در آخرت مطرح شده است (نازعات: 35؛ فجر: 23). «تذکر» در اين دو آيه به دلالت سياق و آيات ديگري که از احوال آدمي در نشئة اخروي خبر ميدهند، مطاوع «تذکير» و به معناي «به ياد آوردن» است؛ بهياد آوردن اعمال دنيوي و آثار آن بر اثر حضور در نشئة آخرت که عالم عرضة اعمال و نتايج آن بر انسان است؛ و در 49 مورد، «تذکر» در نشئة دنيا مطرح شده است. «تذکر» در اين 49 مورد، هم از حيث مفهوم و هم از حيث مصداق، با «تفکر» رابطة وثيق دارد. قرآن کريم در مواضعي، «تذکر» را درست همانند «تفکر»، در تقابل با «تسويه» (مساوي و يکسان انگاشتن امور متمايز) و نيز دربارة «تبيين حق از باطل» به کار ميبرد که از نشانههاي تصادق «تذکر» و «تفکر» در اين مواضع است. در مواردي که گفته ميشود «تذکر» دربارة «تفکر» بهکار رفته است، مراد آن نيست که «معناي تذکر، تفکر است» و هيچ تفاوت مفهومياي ميان آنها نيست؛ بلکه منظور آن است که در اين موارد، «مصداق تذکر، تفکر است» و «تذکر»، مصداقي جز عمل باطني «تفکر» ندارد و امر قرآن کريم به «تذکر»، با «تفکر» امتثال مييابد. عمدة قراين کاربرد «تذکر» در مورد «تفکر» در موارد مذکور، عبارتاند از: ترغيب بر «تذکر» براي انتقال از «آيات» به «صاحب آيات» (ذوالآيات)؛ ترغيب بر «تذکر» براي انتقال از «امثال» به «حقيقت متمثل»؛ طرح پرسش و ترغيب بر «تذکر» براي انتقال به پاسخ آن؛ پرسشي که تنها راه رسيدن به پاسخش، تفکر است؛ ترغيب بر «تذکر» پس از بيان توصيه، عبرت يا موعظه؛ نسبت يافتن «تذکر» به «أولوالالباب»؛ طلب تذکر نسبت به امور فکري و استدلالي در مقام تحريض مخاطب بر انتقال از مقدمات به نتيجه. «تذکر» (از باب تفعل و برگرفته از مادة ذِکر) در مواضعي از قرآن کريم که دربارة «تفکر» به کار رفته است، به مدد معناي مادة «ذِکر» و هيئت «تفعل» و قرائن متن، ظاهر در معناي «تفکر يادآورنده» است. «تذکر»، هم به معلومات فراموششده و مغفول نسبت داده ميشود و هم به مجهولات. کاربرد «تذکر» به جاي «تفکر» در مورد مجهولات، مُشعر به معلوم بالفطره بودن آن مجهولات است و چنين ميفهماند که آدمي در عمق وجود خويش به طور فطري به آن مجهولات آگاه است. مراد از «تذکر» هنگامي که در مورد مجهولات به کار ميرود، همان تفکر است؛ همراه اشعار به اينکه نتيجة آن تفکر، دريافت اموري است که در باطن نفس موجودند؛ اگرچه در صفحه ذهن مجهولاند و مراد از اينکه «تذکر، مجهولات را به ياد ميآورد» آن است که «تذکر، مجهولات را در عرصة ذهنْ معلوم ميکند».
- ابنعاشور، محمد بن طاهر، 1420ق، التحرير و التنوير، بيروت، مؤسسة التاريخ.
- ابنمنظور، محمد بن مكرم، 1414ق، لسان العرب، چ سوم، بيروت، دار صادر.
- اسفراينى، ابوالمظفر شاهفور، 1375، تاج التراجم فى تفسير القرآن للاعاجم، تهران، علمى و فرهنگى.
- انصاري، ابنهاشم، 1404ق، مغني اللبيب عن کتب الأعاريب، قم، مکتبة آية الله العظمي المرعشي النجفي.
- بغوى، حسين بن مسعود، 1420ق، معالم التنزيل فى تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربى.
- بلخى، مقاتل بن سليمان، 1423ق، تفسير مقاتل بن سليمان، بيروت، دار احياء التراث.
- بيضاوى، عبدالله بن عمر، 1418ق، انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيروت، دار احياء التراث العربى.
- جوهري، اسماعيل بن حمّاد، 1407ق، الصحاح تاج اللغة و صحاح العربية، بيروت، دار العلم للملايين.
- حقى بُرُوسَوِى، اسماعيل، بيتا، تفسير روح البيان، بيروت، دار الفكر.
- رازى، ابوالفتوح حسين بن على، 1408ق، روض الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى.
- رشيدالدين ميبدى، احمد بن ابىسعد، 1371، كشف الأسرار و عدة الأبرار، چ پنجم، تهران، اميركبير.
- زبيدي، محمد مرتضى، 1414ق، تاج العروس من جواهر القاموس، تحقيق علي شيري، بيروت، دار الفكر.
- زمخشرى، محمود بن عمر، 1386، مقدمة الأدب، تهران، مؤسسه مطالعات اسلامي دانشگاه تهران.
- سمرقندى، نصربن محمد، بيتا، بحر العلوم، بيجا.
- شوكانى، محمد بن على، 1414ق، فتح القدير، بيروت، دار ابنكثير.
- طباطبايى، سيدمحمدحسين، 1417ق، الميزان فى تفسير القرآن، چ پنجم، قم، جامعه مدرسين حوزه علميه.
- طبرسى، فضل بن حسن، 1372، مجمع البيان فى تفسير القرآن، چ سوم، تهران، ناصرخسرو.
- ـــــ ، 1377، جوامع الجامع، تهران و قم، انتشارات دانشگاه تهران و مديريت حوزه علميه قم.
- طبرى، ابوجعفر محمد بن جرير، 1412ق، جامع البيان فى تفسير القرآن، بيروت، دار المعرفه.
- طنطاوى، سيدمحمد، بيتا، التفسير الوسيط للقرآن الكريم، قاهره، دار نهضة مصر للطباعة والنشر والتوزيع.
- طوسى، محمد بن حسن، بيتا، التبيان فى تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربى.
- عبدالرحمن بن أبيبكر، جلالالدين السيوطي، بيتا، همع الهوامع في شرح جمع الجوامع، مصر، المكتبة التوفيقية.
- فخرالدين رازى ابوعبدالله، محمد بن عمر، 1420ق، مفاتيح الغيب، چ سوم، بيروت، دار احياء التراث العربى.
- فراهيدى، خليل بن احمد، 1410ق، كتاب العين، چ دوم، قم، هجرت.
- قرطبى، محمد بن احمد، 1364، الجامع لأحكام القرآن، تهران، ناصرخسرو.
- قمى مشهدى، محمد بن محمدرضا، 1368، تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، تهران، وزارت ارشاد اسلامى.
- كاشانى، ملافتحالله، 1336، تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين، تهران، علمى.
- كاشفى سبزوارى، حسين بن على، 1369، مواهب عليه، تهران، اقبال.
- محلى جلالالدين؛ جلالالدين سيوطى، 1416ق، تفسير الجلالين، بيروت، مؤسسه النور للمطبوعات.
- ـــــــــــــ؛ بیتا، همع الهوامع، بیروت، دار احياء التراث العربي.
- مدنى، على خان، 1384، الطراز الأول، مشهد، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث.
- مراغى، احمد بن مصطفى، بيتا، تفسير المراغى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
- نحاس، ابوجعفر احمد، 1421ق، اعراب القرآن، بيروت، منشورات محمدعلى بيضون.