، سال چهاردهم، شماره دوم، پیاپی 27، بهار و تابستان 1400، صفحات 59-72

    کمال نهایی انسان براساس ابعاد نفس از منظر قرآن کریم

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    ✍️ محسن کریمی قدوسی / کارشناس ارشد تفسیر و علوم قرآن، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) / Mohsenak65@gmail.com
    مصطفی کریمی / استادیار گروه تفسیر و علوم قرآن، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) / karimi@iki.ac.ir
    چکیده: 
    کمال نهایی انسان را باید به صورت تک بعدی نگریست یا با توجه به ابعاد گوناگون نفس انسان، باید جنبه های گوناگونی برایش ترسیم نمود؟ مقاله حاضر با هدف پاسخ گویی به این پرسش و به روش «توصیفی ـ تحلیلی»، در قالب تفسیر موضوعی، به نتایج ذیل دست یافته است: کمال آدمی براساس ابعاد گوناگون نفس او دارای جنبه های متفاوتی است. انسان به لحاظ شناختی می تواند به نقطه ای برسد که تعلّق خود به پروردگار و رحمت خاص او را به نحو حضوری درک کند. برخورداری از نیرویی فوق مادی و خداگونه، کمال نهایی انسان در بُعد قدرت را محقق می سازد. محبت انسان به خیر و کمال مطلق (یعنی: خداوند متعال) و نفرت از شرّ و مظاهر آن، بالاترین مرتبه از کمال در بُعد محبت است. احساس رضایت و شادمانی در نتیجه قرب به خداوند نیز مطلوب نهایی و غایتی است که انسان های کامل به آن دست می یابند.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    Man’s Ultimate Perfection Based on the Dimensions of the Soul from the Perspective of the Holy Qur'an
    Abstract: 
    Should the ultimate perfection of man be viewed as a one-dimensional concept, or should various aspects be taken into account considering the various dimensions of the human soul? Using the descriptive-analytical method, the present article, which is a thematic interpretation, has answered this question and has achieved the following results: human perfection has different aspects based on different dimensions of his soul. Man can reach the point where he can gain the intuitive knowledge of belonging to God and His special mercy. Possession of supernatural and god-like power helps man achieve ultimate perfection and power. Man's love for goodness and absolute perfection (i.e. God Almighty) and hatred of evil and its manifestations is the highest level of perfection in the dimension of love. The feeling of contentment and happiness as a result of closeness to God is also the ultimate goal that perfect human beings achieve
    References: 
    متن کامل مقاله: 

    مقدمه
    چيستي کمال نهايي انسان يکي از مهم‌ترين مسائل دانش انسان‌شناسي است که در جهت‌دهي به ساير مباحث اين علم و همچنين علوم انساني مبتني بر آن اثرگذار است. از یک‌سو، به لحاظ تصوري معلوم است که کمال هر چيز يعني آنچه بالفعل براي آن حاصل باشد و کمال انسان بعد از تبديل استعدادهاي او به فعليت‌ها (يعني: خروج از حالت قوّه به فعل) محقق مي‌شود (تهانوي، 1996، ج2، ص1383). از سوی ديگر، به‌مثابه يکي از مبادي تصديقي مي‌پذيريم انسان يک اصل و حقيقت دارد که همان روح اوست و مراتب وجودي نازل‌تر (مانند جسم و قواي نباتي و حيواني) فرع و ابزاري براي حرکت استکمالي‌ آن است (ر.ک: جوادي آملي، 1372، ص59). بنابراين کمال حقيقي و نهايي انسان را بايد در فعليت‌هايي دنبال کنيم که به حقيقت و انسانيت او مرتبط است و جنبه غيرجسماني و فراحيواني دارد؛ زيرا کمالات مراتب پايين‌تر براي انسان کمال مقدّمي محسوب مي‌شود، نه حقيقي و نهايي (واعظي، 1391، ص149).
    اما چون نفس انسان با وجود وحدت و بساطت، ابعاد و شئون متعددي (مثل معرفت، قدرت و محبت) دارد (ر.ک: صدرالمتألهین، 1368، ج8، ص138؛ مصباح يزدي، 1391الف، ج2، ص32)، اين سؤال مطرح مي‌شود که کمال حقيقي انسان را در کدام ساحت يا ساحاتي از نفس او بايد جست‌وجو کرد؟ آيا مي‌توان تنها به يک جنبه اکتفا کرد؟ يا اينکه متناظر با ابعاد نفس، کمال نهايي او نيز حقيقتي ذوابعاد است و بايد تمام استعدادها و ظرفيت‌هاي روحي او را مطمح نظر قرار داد؟ روشن است که فعاليت نفس در هريک از ابعادش عامل و مقدمه دستيابي به کمال منظور نيست، بلکه به‌دنبال ترسيم جنبه‌هاي گوناگون کمال اکتسابي انسان براساس قابليت‌هاي رشد‌يافته او هستيم.
    از ميان صاحب‌نظراني که به معرفي کمال انسان پرداخته‌اند، برخي آن را در رشد عقلي و فعليت يافتن بُعد شناختي او محدود کرده‌اند (ر.ک: ابن‌سينا، 1418ق، ص466؛ فيروزجايي، 1392، ص83). بعضي مقام شخص اصيل و انسان کامل را تنها به کسي که از عشق و محبت برخوردار باشد، اختصاص داده‌اند (صابر، 1388، ص155،  195و 228-241). عده‌اي هم تنها به قدرت و زور انسان ارزش داده و همه‌چيز را در آن خلاصه کرده‌‌اند (نيچه، 1377، ص86). اين ديدگاه‌ها و مانند آن در منابعي نظير انسان کامل نوشته مرتضي مطهري به تفصيل بررسي شده است (ر.ک: مطهري، 1383، ص103-110).
    اما با جست‌وجوي پيشينه معلوم مي‌شود آثار موجود تنها به نقد و ارزيابي نظرات با رويکرد فلسفي، عرفاني و تجربي پرداخته‌اند. در برخي از تحقيقات قرآني انجام شده پيرامون مسئله‌، ميان عوامل و راه‌هاي رسيدن به کمال، ابعاد کمال و نمودها و مظاهر آن خلط شده و همگي در قالب ويژگي‌‌هاي انسان کامل ذکر شده است (ر.ک: محمدي و سالاري‌فر، 1390، ص33). در بعضي از آثار، تنها به بيان ظرفيت‌هاي وجودي انسان با الهام از آموزه‌هاي وحياني اکتفا شده و نقطه اوج کمال او در هريک از اين ابعاد، با استناد به شواهد قرآني نشان داده نشده است (بشيري، 1388الف، ص59-83). بنابراين هنوز جاي پژوهش‌هايي که به‌طور خاص درصدد کشف ديدگاه قرآن‌ کريم براساس تفسير موضوعي روشمند باشند و مسئله تحقيق را از اين منظر پاسخ بدهند، خالي است.
    در اين تحقيق براي گردآوري داده‌ها از شيوه «مطالعه کتابخانه‌اي» و براي ثبت اطلاعات از روش «فيش‌برداري» استفاده شده است. روش حل مسئله نيز «توصيفي ـ تحليلي» است و براي دستيابي به پاسخ، ابتدا تمام آيات مربوط جمع‌آوري، دسته‌بندي و استنطاق شده‌ و در نهايت، با جمع‌ دلالت آيات، ديدگاه قرآن کريم استخراج گردیده است.
    1. ملاک سنجش کمال نهايي انسان در قرآن
    براي کشف ديدگاه قرآن کريم در رابطه با تک‌بعدي يا ذوابعاد بودن کمال نهايي انسان و تشخيص بُعد يا ابعاد منظور از آن، بايد به ويژگي‌هاي نفساني انسان‌هاي کامل ـ که در قرآن آمده است ـ توجه نماييم. تأکيد بر قيد «نفساني» به اين سبب است که غايت و نهايتي که قرآن براي مسير تکامل انسان معرفي مي‌کند در متن وجود و قلمرو جان اوست و هر چه خارج از حيطه انسانيت باشد، نمي‌تواند معياري براي سنجش کمال او به شمار آید (ر.ک: جوادي آملي، 1372، ص33)؛ چنان‌که در فراز نوراني «عَلَيْكُمْ‏ أَنْفُسَكُمْ‏» (مائده: 105)، مؤمنان را به اين واقعيت که بايد به آن توجه داشته باشند، راهنمايي مي‌کند. اين عبارت با توجه به معاني واژه «نفس» (ر.ک: فراهيدي، 1409ق، ج7، ص271)، چه بر اين دلالت کند که «خودتان را دريابيد» و چه اينکه «جانتان را دريابيد»، در هر صورت به حقيقت اصيل انسان يعني نفس و روح او اشاره دارد که مفسّران آنها را به يک معنا می‌دانند (ر.ک: مصباح يزدي، 1391الف، ج2، ص35). چون در ادامه آيه، مرجع و منتهاي سير انسان را خداوند دانسته و فرموده است: «إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ» (مائده: 105)، فهميده مي‌شود دستور به ملازمت با نفس نيز براي دستيابي به همين نقطه غايي صادر شده و اين نفس انسان است که رستگاري يا عدم رستگاري او در ظرف آن تحقق مي‌يابد و همواره بايد سالک بدان توجه نماید (ر.ک: طباطبائي، 1390ق، ج6، ص167).
    همچنين بنابر آيه «وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ * فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ» (بقره: 28-29)، و به قرينه حرف «فاء» در « فَقَعُواْ»، کرامتي که در ابتدا خداوند به انسان بخشيده و او را سزاوار سجده فرشتگان نموده، متفرّع بر دميدن روح الهي در او بوده و زماني تحقق يافته که صاحب نفس انساني شده است (ر.ک: طباطبائي، 1390ق، ج17، ص225). اين نيز نشان مي‌دهد که انسانيت انسان به روح اوست و تا آن نباشد، انسان، انسان نمي‌شود (مصباح يزدي، 1391ب، ص437).
    بنابراين مي‌توان گفت: کمال انساني نيز با توجه به اوصاف نسبت داده شده به روح او قابل شناسايي است و مصداق کمال نهايي انسان را بايد در ويژگي‌هاي نفساني او جست‌وجو کنيم؛ يعني همان فعليت استعدادها و قابليت‌هاي ذاتي که به مرتبه وجودي او افزوده است و او را تا ذات مستجمع جميع کمالات پيش مي‌برد (ر.ک: مصباح یزدی، 1386، ص78؛ بشيري، 1388ب، ص36).
    البته توجه داريم که در مقام جست‌وجو به سراغ ويژگي‌هايي نرويم که نشانگر مقدمات و اقدامات لازم براي دستيابي به کمال است. افعال جوانحي (نظير ايمان آوردن، تقوا پيشه کردن و اصلاح نمودن عمل) گرچه ممکن است به قلب و روح انسان نسبت داده شده باشند، ولي به‌مثابه شرط و زمينه فلاح انسان، مورد توصيه قرار گرفته و ناظر به مسير هستند، نه مقصد. درواقع اين آيات به حرکت از قوه به فعل که از آن به «کمال اول» نيز ياد مي‌شود (ر.ک: مطهري، 1384، ج12، ص622)، اشاره دارند، نه فعليتي که کمال ثاني و مورد نظر است. بنابراين آيات محل استدلال ناظر به بُعد يا ابعاد نفساني کمال نهايي انسان هستند.
    1-2. کمال نهايي انسان در بُعد شناخت
    يکي از جنبه‌هاي کمال انساني برخورداري او از صفت «علم و ادراک» است. قرآن کريم عالمان و غيرعالمان را مساوي ندانسته، مي‌فرمايد: «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذينَ يَعْلَمُونَ‏ وَ الَّذينَ لا‌يَعْلَمُونَ‏» (زمر: 9). يا بهره‌مندي از حکمت را که همان معارف مطابق با واقع و مشتمل بر سعادت انسان است (طباطبائي، 1390ق، ج2، ص395)، خير کثير معرفي کرده، فرموده است: «مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ‏ خَيْراً كَثيراً» (بقره: 269). درواقع کساني که واجد علم و حکمت مي‌شوند بر کساني که فاقد آن هستند، برتري دارند. طبق آيه‌اي از قرآن، عالمان مؤمن نسبت به مؤمنان غيرعالم، از منزلت بالاتري برخوردارند. بدین‌روی، خداوند براي تعظيم جايگاه آنها فرموده است: «يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ» (مجادله: 11). اين آيه شريفه صاحبان درجات و مراتب رفيع را از ويژگي علم بهره‌مند مي‌داند (ر.ک: طباطبائي، 1390ق، ج19، ص189).
    يکي از راه‌هاي تشخيص کمال نهايي انسان، شناسايي ويژگي‌هاي انسان‌هاي کامل است (ر.ک: مطهري، 1383، ص12). ازاين‌رو مي‌توان اوصاف شناختي بندگان مقرب الهي، به‌ويژه پيامبران را به‌مثابه يکي از ابعاد کمال ايشان مستند قرار داد؛ زيرا آنها صاحبان درجات رفيع قرب نزد خداوند، خوبان و صالحان برتري‌يافته بر عالميان و هدايت‌ يافتگان صراط مستقيم هستند که در همين دنيا به کمال حقيقي نائل شده‌اند و انسان‌هاي ديگر بايد به هدايت ايشان اقتدا و از ايشان الگوبرداري کنند (انعام: 83-90). ازجمله کمالات آنها علم ويژه‌اي است که از ناحيه خداوند به ايشان داده شده است.
    مصداق چنين علمي را مي‌توان در حضرت خضر يافت که از بندگان خاص خدا و مورد رحمت ويژه الهي بود. قرآن او را با چنين ويژگي‌هايي که همگي نشانگر کمال و قرب او به خداست، توصيف کرده و مي‌فرمايد: «فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ‏ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً * قالَ لَهُ مُوسى‏ هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ‏ مِمَّا عُلِّمْتَ‏ رُشْداً» (کهف: 65-66). از اين آيه فهميده مي‌شود که يکي از ويژگي‌هاي انسان‌هاي کامل و رشديافته، بهره‌مندي از علمي الهي و لدنّي است.
    نمونه بر‌تر رسول خدا است که به مقامات علمي بلندي دست ‌يافته‌اند. قرآن دربارة ايشان فرموده است: «عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى * وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى * ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى * فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى * فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى * ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى * أَتُمارُونَهُ عَلى‏ ما يَرى * وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى * عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى * إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى * ما‌زاغَ الْبَصَرُ وَ ما‌طَغى * لَقَدْ رَأى‏ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى» (نجم: 5-18).
    در اينجا فرصت شرح تمام جزئيات در آيات فوق نيست، اما آنچه به‌روشني از آن فهميده مي‌شود اين است که آن حضرت به مرتبه‌اي از «دنوّ» و قرب‌ الهي رسيده که با «فؤاد» و قلب خود حقايقي را رؤيت کرده‌ و به نحو خاصي تعليم يافته است.
    بنابراين در اينکه يکي از صفات وجودي انسان‌هاي کامل در قرآن، «علم و شناخت» است، ترديدي نيست و به پشتوانه محکم آيات مزبور، سخن کساني که اين بُعد از کمال انساني را ناديده مي‌گيرند و تنها جوهره عشق را در تصوير انسان کامل مدنظر قرار مي‌دهند (ر.ک: بريگسون، 1358، ص257-259)، به‌روشني ابطال مي‌شود.
    اما در اينجا لازم است به اين سؤال پاسخ داد که کمال شناختي انسان مربوط به کدام دسته از معرفت‌هاي اوست؟ آيا از سنخ شناخت حسي و عقلي است يا بايد آن را در حيطه آگاهي‌هاي حضوري و دريافت‌هاي شهودي او دنبال کرد؟
    ‌براي پاسخ به اين سؤال، بايد در الفاظ و تعابير به‌کار رفته درباره علم انسان‌هاي‌ کامل دقت نمود. فارغ از آياتي که در آنها از واژه مشترک «علم» استفاده شده، در بعضي آيات به تعبير «رؤيت»، آن هم با قلب ـ نه با چشم ـ برمي‌خوريم؛ نظير آيه اخير که فرمود: «ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى» (نجم: 11؛ ر.ک: اسراء: 1) و يا آيه‌اي که رؤيت ملکوت آسمان‌ها و زمين را به حضرت ابراهيم نسبت مي‌دهد و نتيجه آن را يقين معرفي مي‌کند: «وَ كَذلِكَ نُري‏ إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنين‏» (انعام: 75). بی‌شک، اين آگاهي از نوع شناخت‌هاي عادي حاصل از حس و عقل نخواهد بود.
    شاهد ديگري که بر حضوري بودن معرفت در مرتبه کمال نهايي گواهي مي‌دهد، آياتي است که در آن حالات و خصوصيات دو دسته از انسان‌ها در قيامت بيان شده است: کساني که شاداب هستند و در مقابل، کساني که عبوس و ناراحت‌اند؛ «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلى‏ رَبِّها ناظِرَةٌ * وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ * تَظُنُّ أَنْ يُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ» (قيامت: 22-25). از تفکيک دو گروه و اوصافي مانند شادابي که نظير آن در آيات ديگر هم براي ايشان ذکر شده (انسان: 11؛ مطففين: 83)، فهميده مي‌شود گروه اول به سعادت و کمال مطلوب خود رسيده‌اند و گروه دوم دچار خسارت و عذاب شده‌اند. اما دسته اول از يک ويژگي شناختي برخوردارند که عبارت است از: «نظر به سوي پروردگار».
    برخي از ظاهرگرايان منظور از «نظر» را نگاه حسي و عيني به پروردگار متعال پنداشته‌اند (مقاتل، 1423ق، ج4، ص513). برخي نظر را برگرداندن چشم به‌سمت شيء منظور به قصد ديدن ـ که با رؤيت متفاوت است ـ معنا کرده‌اند و عبارت «نظرت الي الهلال فلم أره» را شاهدي بر تفاوت آن دو ذکر نموده‌اند (طوسي، بي‌تا، ج10، ص197)؛ يعني آنها طلب رؤيت دارند، اما رؤيت محقق نمي‌شود. برخي معناي چشمداشت را در اين آيه صحيح دانسته‌اند (علم‌الهدي، 1431ق، ج3، ص432). برخي رحمت، نعمت و ثواب پروردگار را متعلق نظر در تقدير گرفته‌اند (قمي، 1363، ج2، ص397)؛ يعني آنچه مي‌بينند يا انتظار دارند، پاداش الهي است. در تأييد اين احتمال رواياتي هم وارد شده است (فيض کاشاني، 1415ق، ج5، ص256). برخي هم به‌درستي نظر را به رؤيت قلبي خدا با حقيقت ايمان تفسير کرده‌اند (طباطبائي، 1390ق، ج20، ص112).
    براي فهم صحيح واژه «ناظرة»، بايد معناي لغوي و کاربردهاي قرآني آن را بررسي کنیم تا ببينيم کدام‌يک با اين سياق تناسب دارد. با مراجعه به لغت عرب معلوم مي‌شود: فعل «نظر» هم به «عين» نسبت داده مي‌شود و هم به «قلب». بدین‌روی گفته شده است: «نَظَرْتُ‏ إلى كذا و كذا مِن نظرِ العين و نظرِ القلب‏» (فراهيدي، 1409ق، ج8، ص154). معناي «انتظار» نيز جزو کاربردهاي شايع آن به‌شمار مي‌رود (همان). در قرآن نيز هر سه مورد مصداق دارد. آيه «إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرين‏» (بقره: 69؛ ر.ک: حجر: 16؛ اعراف: 108) شاهدي بر ‏کاربرد «نظر» در معناي نگاه حسي است. مفهوم «انتظار» هم در آيه «لاتَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلى‏ طَعامٍ غَيْرَ ناظِرينَ‏ إِناهُ» (احزاب: 53؛ ر.ک: زخرف: 66؛ نحل: 33) قابل استشهاد است. اما فراز شريفِ «قالَ رَبِّ أَرِني‏ أَنْظُرْ إِلَيْك‏» (اعراف: 143)، يا «أَوَلَمْ يَنْظُرُوا في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (اعراف: 185) را نمي‌توان به دو کاربرد سابق ملحق دانست: زيرا با توجه به ويژگي گوينده سخن در اوّلي که حضرت موسي است، و ويژگي موضوع سخن در دومي که ملکوت آسمان‌ها و زمين است، چاره‌اي نيست جز اينکه آن دو را بر نظر قلبي حمل کنيم.
    در آيه محل بحث نيز با توجه به ويژگي متعلّق نظر که پروردگار متعال است، و به قرينه «لاتُدْرِكُهُ‏ الْأَبْصار» (انعام: 103) که به‌طور مطلق ـ چه در دنيا و چه در آخرت ـ امکان ديدن خداوند با چشم را نفي کرده، همچنين قرينه عقلي بر اينکه او منزّه از آن است که با حواس ظاهري درک شود، به‌صراحت مي‌توان گفت: ديدگاه اول (رؤيت حسي) نادرست است. حتي ديدگاه دوم (تقليب حدقه) هم مستلزم آن است که ناظران، سمت و جهتي براي خداوند در نظر بگيرند، که آن هم از انسان‌هايي که به اين درجه از کمال رسيده‌اند بعيد است. بنابراين احتمالات صحيح در معناي «الي رَبّها ناظِرَة» که مؤيداتي از روايات نيز دارد، در سه نکته خلاصه مي‌شود: 1. انتظار رحمت الهي؛ 2. نظر به ثواب الهي؛ 3. درک شهودي خداوند.
    مي‌توان اين سه را بر درجات گوناگون اهل سعادت حمل کرد؛ همان‌گونه که از پيامبر اکرم چنين نقل شده است: «پست‌ترين جايگاه اهل بهشت براي کسي است که نظر مي‌کند به باغ‌ها و همسران و خادمان و تخت‌هايش که به اندازه هزار سال طول دارد و گرامي‌ترين آنان نزد خدا کسي است که صبح و شب به وجه الهي نظر مي‌کند» (سيوطي، 1404ق، ج6، ص290).
    وجه جمع ديگر آن است که اين سه را پاسخ‌هاي متفاوتي در سطح فهم مخاطبان بدانيم. درواقع اهل‌بيت براي اينکه افراد حس‌گرا دچار شبهه نشوند و بتوانند مقصود آيه را درک کنند، تفسير ساده‌‌اي از آيه ارائه کرده‌اند؛ اما معناي عميق‌تري از آن را در اختيار اهل ‌بينش قرار داده‌اند؛ چنان‌ که امام صادق در پاسخ به ابو‌بصير که پرسيده بود: آيا مؤمنان در روز قيامت خداوند را مي‌بينند، فرمودند: بله، قبل از آن هم ديده‌اند، وقتي خداوند به ايشان فرمود: «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى»؛ همان‌گونه که در دنيا هم مي‌بينند. آيا تو تا به حال او را نديده‌اي؟ ابوبصير مي‌گويد: پس من اين کلام را از قول شما نقل مي‌کنم. حضرت مي‌فرمايند: نه، اگر اين را بگويي، جاهلاني که معناي سخنت را نمي‌فهمند، تو را انکار کرده، فکر مي‌کنند اين تشبيه و کفر است، و حال آنکه رؤيت با قلب مثل رؤيت با چشم نيست و خدا منزه از آن است (صدوق، 1398ق، ص117).
    بنابراين بدون نياز به هر‌گونه تجسّم يا تکلّفي (مانند تقدير) مي‌توان گفت: در اين آيه انسان‌هاي کامل به مشاهده‌ و درک حضوري پروردگار خود نائل مي‌شوند و او را با قلب خود مي‌يابند. از تقدّم «الي ربها» نيز فهميده مي‌شود: آنها از همه اسباب منقطع شده، فقط به سوي پروردگارشان نظر دارند؛ يعني انسان به جايي مي‌رسد که بجز خدا نمي‌بيند و خود را عين تعلّق به او مي‌داند. بي‌شک، شناخت مورد نظر در اين مرتبه از کمال، از سنخ آگاهي‌هاي حصولي نيست، گرچه منافاتي ندارد که در مراحل مقدماتي، انسان به علوم حسي و عقلي نيازمند باشد و از آنها بهره‌برداري کند.
    نکته مهم ديگر اينکه صرف برخورداري از يک علم حضوري براي اتّصاف به کمال نهايي کافي نيست، بلکه بايد به متعلق شناخت نيز توجه داشت. انسان‌هاي کامل و سعادتمند خداوند متعال را با صفت رحمت و رضايتش ملاقات مي‌کنند. اين درکي است که شقاوتمندان از آن محروم‌اند و پرده‌هاي ظلمت مانع آن مي‌شود؛ چنان‌که درباره آنها مي‌فرمايد: «كَلاَّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُون‏» (مطففين: 15). درحقيقت رفع حجاب‌ها و درک فيض و رضوان الهي به سعادتمندان اختصاص دارد؛ آن‌گونه که فرمود: «وَ أَمَّا الَّذينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفي‏ رَحْمَة‏ اللَّهِ هُمْ فيها خالِدُون» (آل‌عمران: 107)، يا «يُبَشِّرُهُمْ‏ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فيها نَعيمٌ مُقيم‏» (توبه: 21).
    همچنين با توجه به توصيف شادابي چهره ايشان در آيات پيشين، معلوم مي‌شود که آنها به‌گونه‌اي پروردگارشان را ديدار کرده‌اند که برايشان خوشايند بوده است. اينکه در روايت منقول از پيامبر نظر به وجه الهي گرامي‌ترين بهره‌مندي اهل بهشت مطرح شده بود، نيز با اين نکته سازگار است؛ زيرا مراد از وجه خدا صفات کريمه اوست که با آنها به بندگان خود رو کرده، افاضه خير مي‌کند (ر.ک: طباطبائي، 1390ق، ج20، ص127). در هر صورت يکي از ابعاد کمال نهايي انسان، شناخت حضوري نسبت به خداي مهربان است.
    2-2. کمال نهايي انسان در بُعد قدرت
    يکي ديگر از جنبه‌هاي کمال انساني، داشتن قدرت و نيروي انجام کار خير است. قرآن کريم کساني را که توانايي بر کار خير ندارند با آنهايي که از چنين قدرتي برخوردارند، مساوي ندانسته و در قالب ضرب‌المثلي فرموده است: «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوكاً لايَقْدِرُ عَلى‏ شَيْءٍ وَ مَنْ رَزَقْناهُ مِنَّا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ يُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ يَسْتَوُونَ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لايَعْلَمُونَ * وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلَيْنِ أَحَدُهُما أَبْكَمُ لايَقْدِرُ عَلى‏ شَيْءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلى‏ مَوْلاهُ أَيْنَما يُوَجِّهْهُ لايَأْتِ بِخَيْرٍ هَلْ يَسْتَوي هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيم‏» (نحل: 75-76).
    گرچه آيه شريفه اصل قدرت داشتن را مسلّم گرفته و از آن براي اثبات توحيد استفاده کرده است، لیکن از اين تشبيه به‌دست مي‌آيد انساني که قدرت دارد و از آن براي انجام کار خير استفاده مي‌کند، بر کسي که چنين قدرتي ندارد برتر است. درواقع بهره‌مندي از قدرتي که در امور خير صرف مي‌شود نوعي کمال براي انسان فرض شده است، وگرنه قدرت بر ظلم کمال محسوب نمي‌شود؛ همان‌گونه که هر دانشي هم کمال حقيقي شمرده نمي‌شد.
    در آيه‌اي از زبان حضرت موسي به استفاده درست از قدرت، چنين اشاره شده است: «قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ‏ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهيراً لِلْمُجْرِمين‏» (قصص: 17). امام رضا در ذيل آيه، مراد از «نعمت» را قوّتي دانسته‌اند که به واسطه آن در راه خدا جهاد ‌کند و رضايت او را به‌دست بياورد (صدوق‏، 1387، ج1، ص199). حضرت سليمان هم که از قدرتي موهبتي برخوردار بوده و همه‌چيز در تسخير او قرار داشته (ر.ک: انبياء: 81-82؛ نمل: 16-17؛ سبأ: 12؛ ص35-38)، از خداوند مي‌خواهد که او را شاکر اين نعمت قرار دهد و آن را در جلب رضاي الهي جهت‌دهي کند، بدین‌روی عرضه مي‌دارد: «قالَ رَبِّ أَوْزِعْني‏ أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتي‏ أَنْعَمْتَ‏ عَلَيَّ وَ عَلى‏ والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْني‏ بِرَحْمَتِكَ في‏ عِبادِكَ الصَّالِحين‏» (نمل: 19).
    در اينجا نيز تذکر مي‌دهيم که فعليت قدرت در مراتب پايين‌تر کمال مقدّمي است و آنچه در اينجا به‌مثابه بُعدي از کمال نهايي انسان مطمح نظر است، قدرتي است که در درجات و مراتب بالاتر از سوي خداوند به افراد خاصي اعطا مي‌شود.
    قرآن کريم گاهي در توصيف انبيا و اوليای الهي که بندگان خاص و مقرّب او هستند، بر نيرومندي و توانايي ايشان تأکيد مي‌کند. برای مثال، درباره حضرت داود مي‌فرمايد: «وَاذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ» (ص: 17). تعبير «عَبْدَنا» بيانگر اوج مقام تقرب ايشان به خداوند و «ذَا الْأَيْدِ» کنايه از قوّت او در دين و قدرتش در پادشاهي است (ر.ک: زمخشري، 1407ق، ج4، ص78). همين تعبير درباره ديگر پيامبران، ازجمله حضرت ابراهيم، اسحاق و يعقوب نيز وارد شده است: «وَاذْكُرْ عِبادَنا اِبْراهيمَ وَ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدي وَ الْأَبْصارِ» (ص: 45). اينکه پيامبران نامبرده «صاحب يد» بودند، کنايه از اين است که آنها نيروي خاصي داشته‌اند.
    مصداق روشني از قدرت‌هاي ويژه الهي که به انسان‌هاي کامل بخشيده شده، در شخصي به نام آصف بن برخيا ذکر شده است که در داستان حضرت سليمان و ملکه سبأ از او چنين ياد مي‌شود: «قالَ يا أَيُّهَا المَلأ أَيُّكُمْ يَأْتيني‏ بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُوني‏ مُسْلِمينَ * قالَ عِفْريتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا اتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمينٌ‏ * قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَءاهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَني أأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَريمٌ‏» (نمل: 38-40).
    چون در اين آيه، کارِ آوردن تخت بلقيس در يک چشم بر هم زدن، به علم خاص وي نسبت به کتاب متکي شده، معلوم مي‌شود که نه آن کتاب، نوشته‌اي معمولي بوده و نه آن شخص، انساني عادي. اگرچه «کتاب» در قرآن، به کتاب‌هاي آسماني نيز اطلاق مي‌شود، اما اين‌گونه نيست که هر کس از آنها آگاهي داشته باشد، به چنين قدرتي نائل شود. بدین‌روی با توجه به اثري که براي «علم» به کتاب در اين آيه ذکر شده و همچنين نکره آوردن «علم» که نشان از غير قابل تعريف بودن آن دارد، مي‌توان ويژگي‌ آن را با لوح محفوظ و کتاب مکنون و پنهاني که تنها انسان‌هاي پاک و مطهّر به آن دسترسي دارند و درباره آن فرموده است: «في‏ كِتابٍ مَكْنُون * لايَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُون‏» (واقعه: 78-79)، منطبق دانست و چنين برداشت نمود که گوينده سخن، از مقرّبان الهي بوده و به‌سبب برخورداري از درجاتي از طهارت، به درجاتي از علم و قدرت الهي دست يافته است. نظير اين نوع علم به کتاب ـ آن هم در مرتبه‌ا‌ي کامل، نه بعضي از آن ـ در آيه «قُلْ كَفَى بِاللّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» (رعد: 43) نيز ذکر شده که در روايات، مصداق دارنده آن، حضرت علي معرفي گردیده است (ر.ک: عياشي، 1380ق، ج2، ص221).
    اما در رابطه با نوع قدرت مورد نظر، اين مسئله قابل بررسي است که نفس انسان براي انجام کارهاي مطلوبش، گاهي بدن، گاهي طبيعت، گاهي اراده ‌انسان‌هاي ديگر و گاهي امور متافيزيکي را به استخدام خود درمی‌آورد و با تصرف در آنها، اراده خود را محقق مي‌سازد که از آنها با نام‌هاي قدرت بدني، تكنيكي، اجتماعي و متافيزيکي ياد مي‌شود (ر.ک: مصباح يزدي، 1391ب، ص405). حال اين سؤال مطرح مي‌شود که در مرتبة کمال نهايي، کدام‌يک از اين قدرت‌ها متصور است؟
    اگر طبق تعريف رايج، «قدرت» را حالت و حيثيتي در ذات فاعل مختار بدانيم که اگر خواست، کاري را انجام ‌‌مي‌دهد و اگر خواست، آن را ترک مي‌‌کند (صدرالمتألهین، 1368، ج6، ص307)، قدرتمند کسی است که بتواند منظور و خواست خود را بدون مانع انجام دهد يا ترک کند. چه‌بسا در مراتب پايين، انسان براي تحقق اراده خود، نياز به بدن يا ابزاري مادي داشته باشد که از آن استفاده کند و بدون آن فاقد قدرت باشد. اما وقتي درباره قدرت انسان‌هاي کامل سخن مي‌گوييم که همان تجلّي قدرت پروردگار است، نيرويي را مدنظر داريم که همانند نيروي الهي، به صرف اراده و امر، بدون احتياج به‌واسطه بتواند متعلّق اراده‌ را محقق کند، نه اينکه به مقدمات و لوازم بسياري نياز داشته باشد و موانعي بتواند جلوي اعمال آن را بگيرد؛ چنان‌که درباره خداوند گفته مي‌شود: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ‏ فَيَكُون‏» (يس: 82). در داستان حضرت سليمان آمد که آصف بن برخیا که صاحب مراتبي از کمال بود، حتي مانند آن عفريت به اندازة برخاستن از جا به زمان نياز نداشت، بلکه به چشم بر هم زدني، تختي را از سرزميني به سرزمين ديگر منتقل کرد. بی‌شک، توانايي او از سنخ قدرت‌هاي فوق مادي و متافيزيکي بوده است.
    براي تشخيص اين نوع قدرت، باز هم به نحوة بيان قرآن کريم درباره انسان‌هاي کامل مراجعه مي‌کنيم؛ جايي که در توصيف اهل بهشت مي‌فرمايد: «ادْخُلُوها بِسَلامٍ ذلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ * لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فيها وَ لَدَيْنا مَزيد» (ق: 34-35؛ ر.ك: نحل: 31؛ فرقان: 16؛ زمر: 34؛ شوري: 22). اين تعبير دقيقاً با تعريفي که از «قدرت» ارائه کرديم، سازگار است. درواقع انسان‌هاي به کمال رسيده، هرچه بخواهند و اراده کنند، بی‌مانع و معطلي در اختيار خواهند داشت و هر کاري بخواهند مي‌توانند انجام ‌دهند. اين بالاترين نعمت و برترين مرتبه‌ از کمال است که انسان مي‌تواند و مي‌خواهد که به آن برسد (ر.ک: طباطبائي، 1390ق، ج14، ص399).
    در تأييد اين مطلب حديثي قدسي وارد شده است که خداوند متعال مي‌فرمايد: «يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا أَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُونُ، أَطِعْنِي‏ فِيمَا أَمَرْتُكَ‏ أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُون‏» (ديلمي، 1412ق، ج1، ص75). معناي اين سخن آن است که انسان به جايي مي‌رسد که همانند پروردگار متعال براي تحقق خواسته‌هاي خود، تنها اراده‌اش کافي است و هر چيزی به صرف امر و خواست او محقق مي‌شود. درنتيجه يکي از ابعاد کمال حقيقي انسان، قدرت نفساني و نيروي ماورای طبيعي او در انجام کارهاي مورد نظر است.
    3-2. کمال نهايي انسان در بُعد گرايش
    سومين جنبه‌اي که مي‌توان براي کمال انساني درنظر گرفت به بُعد محبت و گرايش او مربوط مي‌شود. قرآن کريم مؤمناني که بيشترين محبت را به خداوند دارند، با آنها که جايگزيني براي خدا در قلب خود انتخاب کرده و آن را همانند خدا دوست دارند، مقايسه نموده و با اشاره به برتري گروه اول، با لحني توبيخي نسبت به گروه دوم مي‌فرمايد: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ‏ كَحُبِ‏ اللَّهِ وَ الَّذينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ وَ لَوْ يَرَى الَّذينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَميعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعَذابِ» (بقره: 165).
    درواقع اهل عذاب و شقاوت به ديگران هم مثل خدا يا حتي بيشتر علاقه دارند؛ اما در نقطه مقابل، کساني که ايمان دارند و اهل سعادت‌اند، بيشترين محبت را به خدا دارند که همين مايه برتري ايشان است. در ستايش اين دسته از انسان‌ها که از نظر گرايشي در نقطه اوج قرار دارند، مي‌فرمايد: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَوؤُفٌ بِالْعِبادِ» (بقره: 207)؛ يعني آنها حتي حاضرند جان باارزش خود را در طلب رضايت خدا بدهند و آنچه در ازايش مي‌خواهند تنها خشنودي اوست.
    باز هم يادآوري مي‌کنيم که محبت به خدا در ابتدا مقدمه کمال است؛ اما در مراتب بالاتر با جذبه‌هاي الهي همراه مي‌شود و بر شدت آن افزوده مي‌شود. قرآن در آيه‌اي کساني را که به رشد و کمال رسيده‌اند، اين‌گونه توصيف مي‌کند: «وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ‏ إِلَيْكُمُ الْإيمانَ وَ زَيَّنَهُ في‏ قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ» (حجرات: 7).
    محبوب كردن ايمان در دل مؤمنان به اين معناست كه خداوند ايمان را به زيورى آراسته كه دل‌هاى آنها را به سوى خود جذب مى‌كند، به‌گونه‌ای كه دل‌هايشان به آسانى از آن دست برنمى‌دارد و از آن به سوى چيزهاى ديگر رو نمى‏كند. همچنين معناى مكروه كردن كفر و فسوق و عصيان اين است كه قلبشان را طورى قرار داده است كه خودبه‌خود از كفر و توابع آن تنفّر دارد. اين همان رشد و کمالي است که انسان با فطرت، خود به‌دنبال آن است (طباطبائي، 1390ق، ج18، ص467).
    بر اين اساس، انسان‌هاي کامل از هرچه مصداق نقص و عيب و زشتي است، روي گردانده و به آنچه خير و کمال مطلق است متمايل مي‌شوند. اگر اين حالت را بخواهيم در يک نمونه عيني نشان دهيم، بايد به قلب نوراني حضرت ابراهيم توجه کنيم. ايشان در جملاتي علت محبت خود به خداوند را اين‌گونه توضيح مي‌دهند: «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى‏ كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا‌أُحِبُّ الْآفِلِينَ * ... إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ * إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِين‏» (انعام: 76-79).
    خصوصيت گرايشي ايشان اين‌گونه بود که آنچه را نابودشدني است دوست نداشت و از آنچه ديگران شريک خدا قرار مي‌دادند، بيزار بود. تنها رو به خدا کرده و به سوي او مايل بود. واژه «وجه» بر روي هر چيزي دلالت مي‌کند و گاهي به ذات و تمام وجود شيء گفته مي‌شود (ابن‌فارس، 1404ق، ج6، ص88).
    با توجه به قرينه آيات قبل که سخن از بي‌ميلي نسبت به چيزهاي فاني و برائت از معبودان خيالي ‌بود، همچنين با توجه به حالت «حنيف» که به‌معناي ميل به سوي حق است (طبرسي، 1372، ج4، ص500)، مي‌توان گفت که وي تمام توجه و تعلّق قلبي خود را براي خداوند متعال خالص کرده بود و تنها به او روي آورده بود.
    همان‌گونه که اشاره شد، اين بُعد از کمال دو لبه دارد: يکي محبت به ذات مستجمع جميع کمالات و امور وابسته به او؛ ديگري برائت از هر آنچه غير اوست. بدین‌روی از زبان حضرت ابراهيم که الگوي تمام انسان‌هاي کمال‌طلب است، به اين نکته تصريح نموده و فرموده: «قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ في‏ إِبْراهيمَ وَ الَّذينَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُ مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ» (ممتحنه: 4).
    به‌لحاظ گرايشي، انسان کامل کسي است که نه‌تنها به خير تمايل دارد، بلکه از شرّ نيز متنفّر است. بدین‌روی همواره هواي نفس خود را مهار می‌کند و هرگز به باطل ميل ندارد. قرآن ساکنان بهشت را افرادي معرفي مي‌کند که نفس خود را از خواسته‌هاي پست و سقوط‌دهنده باز داشته‌اند: «وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى‏» (نازعات: 40-41). بنابراين يکي ديگر از ابعاد کمال حقيقي انسان در محبت‌هاي قلبي او قابل شناسايي است.
    وقتي انسان محبوب و مطلوبي داشت و به آن دست پيدا کرد، لذتي برايش حاصل مي‌شود که مترتّب بر محبت اوست. آخرين غايتي که مي‌توان در اين بُعد از کمال در نظر گرفت، ارضای تمايلات و دستيابي به خواسته‌هاي متعالي انسان است. عنواني که قرآن براي اين قلّه رفيع‌ انتخاب کرده، «رضايت» است. در مقايسه دو گروه از انسان‌ها که يکي به سعادت رسيده و ديگري به شقاوت، بارها به اين ويژگي تصريح شده که گروه اول از وضعيت خود راضي‌اند؛ مثلاً در سوره غاشيه پس از توصيف محروميت‌هاي اهل عذاب و احساسات باطني آنها، بهشتيان را با اين ويژگي معرفي مي‌کند: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ * لِسَعْيِها راضِيَةٌ * فِي جَنَّةٍ عالِيَةٍ» (غاشيه: 8-10)؛ يعني روح و ذات انسان‌هاي بهره‌مند و بهشتي اين‌گونه است که از حاصل سعي و تلاش خود راضي‌اند. آنها نامه اعمال خود را در ‌دست دارند و از زندگي پيش‌روي خود خشنودند: «فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَه * إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَه * فَهُوَ فِي عِيشَةٍ راضِيَةٍ * فِي جَنَّةٍ عالِيَةٍ» (حاقه: 19-22).
    إسناد رضايت به زندگي در اين آيه مجاز عقلي است و در حقيقت اين انسان‌ها هستند که به حالت رضايت رسيده‌اند و گويا در بهشت، حيات رضايت‌بخشي يافته‌اند.
    در آيه‌اي، نفس اطمينان و استقرار يافته‌اي که هيچ شک و اضطرابي ندارد، مخاطب قرار گرفته و به او اين مژده داده مي‌شود که با رضايت از خدا به سويش بازمي‌گردد و مشمول رضايت خدا شده، در ميان جمع بندگان او داخل بهشت مي‌شود: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي» (فجر: 27-30). از آثاري که در اينجا بر نفس مطمئنه متفرّع شده، ازجمله ورود در بين عباد خاص خدا، آن هم با شرافتي که در «ياي» نسبت در «عبادي» و «جنّتي» وجود دارد، معلوم مي‌شود يک انسان کمال يافته منظور است. چنين انساني در نهايت، به اين نقطه رسيده که هم او از خدا راضي است و هم خدا از او. اين همان نکته‌اي است که در بالاترين سطح از توصيفات اهل بهشت مکرر آمده؛ نظير اينکه می‌فرماید: «لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً رَضِيَ‏ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ» (مائده: 119؛ همچنين براي اطلاع بيشتر ر.ک: مجادله: 22؛ توبه: 100؛ بينه: 8). يعني: فلاح و فوز عظيم و سعادت واقعي آن است که خداوند از انسان رضايت دارد و او نيز از خدا راضي است که ـ درواقع ـ رضايت از خدا، حالتي نفساني محسوب مي‌شود.
    برخي تفسير «سعادت» به «رضايت» را تفسيري نادرست مي‌دانند؛ زيرا معتقدند: رضايت تابع ميزان علم و اطلاع و توقع و انتظار انسان است و ممکن است رضايت در فردي زودتر و در سطحي پايين‌تر از ديگري حاصل شود (ر.ک: مطهري، 1384، ج7، ص65). اما اين اشکال در صورتي وارد است که اولاً، خود فرد از وجود اين حالت در خودش خبر بدهد، که در اين‌صورت معلوم نيست احساس او با واقع مطابقت داشته باشد؛ ولی با توجه به اينکه بيان قرآن واقع‌نماست و در مقام إخبار از سعادت و کمال حقيقي انسان است، چنين ايرادي وارد نيست. ثانياً، احساس رضايت افراد در دنيا ممکن است به‌سبب توجه نداشتن به کمالات برتر و بالاتر غيرواقعي و پنداري باشد؛ ولي در آخرت که پرده‌ها کنار می‌رود و همگان با چشمي باز به حقايق مي‌نگرند، احساس رضايت يا عدم رضايت هم مبتني بر واقع خواهد بود؛ چنان‌که فرموده است: «فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ‏ الْيَوْمَ حَديد» (ق: 22). بدین‌روی کسي که طبق آيات سوره غاشيه از زندگي خود راضي است حقيقتاً مي‌فهمد که به چه سعادتي دست يافته، و آنکه غمگين و ناراضي است خود را واقعاً محروم مي‌يابد.
    لذات پايدار و حالات خوشايندي که در بهشت براي انسان‌هاي کامل مطرح مي‌شود بيانگر وضعيت روحي و فعليت نفساني ايشان است که در بالاترين درجات کمال نهايي متصور است. انسان در اين مرتبه به آنچه محبت داشته رسيده و از آنچه نفرت داشته رهيده است. قرآن کريم ابرار را از شرّ روز قيامت محفوظ دانسته، بهره‌مند از شادابي و شادماني معرفي مي‌نمايد: «فَوَقاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذلِكَ الْيَوْمِ وَ لَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً» (انسان: 11)، يا آنها را در بالاترين مقامات قرب الهي، شاد و متنعم مي‌داند: «إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ * عَلَى الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ * تَعْرِفُ فِي وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِيمِ * يُسْقَوْنَ مِنْ رَحِيقٍ مَخْتُومٍ * خِتامُهُ مِسْكٌ وَ فِي ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ * وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنِيمٍ * عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ» (مطففين: 22-28)؛ يا به لحاظ سلبي، يکي از کمالات اوليای الهي را به اين صورت بيان مي‌کند که هيچ ترس و نگراني نسبت به آينده و غم و اندوهي نسبت به گذشته ندارند و در امنيت و آرامش خاطر هستند که اين «فوز عظيم» است: «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاهُمْ يَحْزَنُونَ * الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ * لَهُمُ الْبُشْرى‏ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ لاتَبْدِيلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» (يونس: 62-64).
    نتيجه‌گيري
    کمال نهايي انسان را نمي‌توان تک‌بعدي ترسيم نمود، بلکه متناظر با ابعاد متنوّع و شئون گوناگون نفس (از جمله معرفت، قدرت و محبت) بايد حقيقتي ذوابعاد براي آن درنظر گرفت.
    کمال نهايي انسان در بُعد شناختي با درک حضوري وابستگي به خداوند متعال و مشاهده قلبي رحمت و فيض و رضوان او محقق مي‌شود.
    برخورداري از نيرويي فوق مادي و خداگونه يا به تعبير دیگر، توان «کن فيکون» کردن، کمال نهايي انسان در بُعد قدرت است.
    عشق و محبت انسان به خير و کمال مطلق ـ که خداوند متعال است ـ و کراهت و نفرت از شرور و بدي‌ها و مظاهر گوناگون آن، بالاترين مرتبه‌ از کمال انسان در بُعد محبت و گرايش است. در همين زمینه، احساس رضايت و شادماني از دستيابي به خواسته‌ها، مطلوب نهايي و غايتي است که انسان‌هاي کامل به آن دست مي‌يابند.
     
     

    References: 
    • ابن‌سينا، حسين، 1418ق، الهيات من کتاب الشفاء، تحقيق حسن حسن‌زاده آملي، قم، دفتر تبليغات اسلامي.
    • ابن‌فارس، احمد، 1404ق، معجم مقاييس اللغه‏، قم، مكتب الاعلام الاسلامي.
    • بريگسون، هانري، 1358، دو سرچشمه اخلاق و دين، ترجمه حسن حبيبي، تهران، شرکت سهامي انتشار.
    • بشيري، ابوالقاسم، 1388الف، «انسان در جست‌وجوي کمال»، معرفت، ش147، ص59-83.
    • ـــــ ، 1388ب، «تبيين روان‌شناختي الگوي انسان کامل»، روان‌شناسي و دين، ش8، ص5-40.
    • تهانوي، محمدعلي، 1996م، موسوعة کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، بيروت، مکتبة لبنان ناشرون.
    • جوادي آملي، عبدالله، 1372، انسان در اسلام، تهران، مرکز نشر فرهنگي رجاء.
    • ديلمى، حسن بن ابي‌الحسن، 1412ق، إرشاد القلوب إلى الصواب، قم، شريف رضى.
    • زمخشرى، محمود بن عمر، 1407ق، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل و عيون الأقاويل فى وجوه التأويل، بيروت، دار الكتاب العربي.
    • سيوطى، عبدالرحمن، 1404ق، الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور، قم، كتابخانه عمومى حضرت آيت‌الله العظمى مرعشى نجفى.
    • صابر، غلام، 1388، کي‌يرکگارد و اقبال: فيلسوفان عشق، ترجمه محمد بقائي ماکان، تهران، يادآوران.
    • صدرالمتألهين، 1368، الحکمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، قم، مکتبة المصطفوي.
    • صدوق، محمد‌بن علي، 1387، ‏عيون اخبار الرضا، تهران، جهان.
    • ـــــ ، 1398ق، التوحيد للصدوق، قم، جامعه مدرسين.
    • طباطبائى، سيد محمدحسين، 1390ق، الميزان في تفسير القرآن‏، چ دوم، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات.
    • طبرسى، فضل بن حسن‏، 1372، مجمع البيان في تفسير القرآن‏، چ سوم، تهران، ناصر خسرو.
    • طوسى، محمد بن حسن، بي‌تا، التبيان في تفسير القرآن، بيروت، دار إحياء التراث العربي.
    • علم‌الهدى، على بن الحسين، 1431ق، تفسير الشريف المرتضى المسمى بنفائس التأويل، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات.
    • عياشي، محمد، 1380ق، تفسير العياشي، تهران، مکتبة العلمية الاسلامية.
    • فراهيدى، خليل بن احمد، 1409ق، كتاب العين‏، چ دوم، قم، هجرت.
    • فيروزجايي، يارعلي کرد، 1392، «نقدي بر تفسير کمال نهايي به شکوفايي عقلاني در فلسفه يونان و اسلامي»، فلسفه دين، ش14، ص81-102.
    • فيض كاشانى، محمد بن شاه مرتضى، 1415ق، تفسير الصافي، چ دوم، تهران، مكتبة الصدر.
    • قمى، على بن ابراهيم، 1363، تفسير القمي، چ سوم، قم، دار الكتاب.
    • محمدي، محمدتقي و محمدرضا سالاري‌فر، 1390، «نگاهي روان‌شناختي به انسان کامل از ديدگاه قرآن»، مطالعات اسلام و روان‌شناسي، ش9، ص33-56.
    • مصباح يزدي، محمدتقي، 1386، خودشناسي براي خودسازي، چ سيزدهم، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
    • ـــــ ، 1391الف، اخلاق در قرآن، ج2، چ پنجم، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
    • ـــــ ، 1391ب، معارف قرآن (1-3)، چ چهارم، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
    • مطهري، مرتضي، 1383، انسان کامل، چ سي‌ام، تهران، صدرا.
    • ـــــ ، 1384، مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، چ هفتم، تهران، صدرا.
    • مقاتل، ابن‌سليمان، 1423ق، تفسير مقاتل بن سليمان، بيروت، دار إحياء التراث العربي.
    • نيچه، فريدريش، 1377، ارادة معطوف به قدرت، آزمايش در ديگرگوني همة ارزش‌ها، ترجمه محمدباقر هوشيار، تهران، نشر و پژوهش فرزان روز.
    • واعظي، احمد، 1391، انسان از ديدگاه اسلام، تهران، سمت.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    کریمی قدوسی، محسن، کریمی، مصطفی.(1400) کمال نهایی انسان براساس ابعاد نفس از منظر قرآن کریم. ، 14(2)، 59-72

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    محسن کریمی قدوسی؛ مصطفی کریمی."کمال نهایی انسان براساس ابعاد نفس از منظر قرآن کریم". ، 14، 2، 1400، 59-72

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    کریمی قدوسی، محسن، کریمی، مصطفی.(1400) 'کمال نهایی انسان براساس ابعاد نفس از منظر قرآن کریم'، ، 14(2), pp. 59-72

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    کریمی قدوسی، محسن، کریمی، مصطفی. کمال نهایی انسان براساس ابعاد نفس از منظر قرآن کریم. ، 14, 1400؛ 14(2): 59-72