، سال هشتم، شماره اول، پیاپی 15، بهار و تابستان 1394، صفحات 73-89

    نقد و بررسی دیدگاه مفسران در توصیف انسان به هلوع در آیه‌ی 19 سوره معارج

    نویسندگان:
    ✍️ محمدحسین شیرافکن / دانشجوي کارشناسي ارشد دانشگاه قرآن و حديث قم / pare.parvaz313@yahoo.com
    محمد نقیب زاده / استاديار مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني / mn@qabas.net
    امیررضا اشرفی / استاديار مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني / ashrafi@qabqs.net
    چکیده: 
    خداوند در آیاتی، از آفرینش انسان در بهترین شکل سخن گفته؛ اما در برخی آیات، همچون آیه‌ی 19 سوره‌ی معارج، گویا از نوعی کاستی در آفرینش وی از جمله صفت «هلوع» به معنای «حریص» خبر داده است. سرّ نسبت دادن این  تعبیر به انسان چیست؟ آیا این ویژگی در سرشت انسان جای گرفته است؟ اگر چنین است، چگونه با آفرینش انسان در «احسن تقویم» و هدف آفرینش انسان (رسیدن به کمال قرب الهی) سازگار است؟ این مقاله به نقد و بررسی دیدگاه مفسران درباره‌ی آیه‌ی 19 سوره‌ی معارج پرداخته و به این نتیجه دست یافته که وجود این وصف در انسان به خودی خود رذیلت یا فضیلتی برای او نیست؛ بلکه این وصف با توجه به متعلق ارادی آن می تواند فضیلت ساز یا فضیلت سوز باشد.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    A Critique of Commentators' Views on the Characterization of Man as Holu’ in Verse 19 of Surah Al-Ma'arij
    Abstract: 
    In some verses, God has spoken of the creation of man in the best form, but in some other verses, like verse 19 of Surah Al-Ma'arij, it seems as if it speaks about a kind of shortcoming in his creation such as "Holu" which means "greedy". What is the mystery behind ascribing this attribute to man? Is this feature embedded in man’s nature? If so, how is this attribute compatible with the creation of man in the "best calendar" and the aim of man’s creation (achieving the perfection of nearness of God)? This paper examines the views of commentators on the verse 19th of Surah Al-Ma'arij and concludes that in itself, this attribute in man’s nature is not considered as a vice or virtue; it is rather a voluntary feature which can strengthen or weaken the virtues of man.
    References: 
    متن کامل مقاله: 

     

     

    مقدمه

    قرآن، پيمان‌نامة خداوند با انسان است؛ رساله‌اي الهي که در آن هر آنچه براي هدايت انسان لازم است آمده تا هيچ‌كس را براي کژي و انحراف از حق بهانه‏اى نباشد. از مهم‌ترين رسالت‌هاي قرآن کريم، شناساندن انسان و مسير تعالي او به سوي خداست. اينکه آدمي داراي چه ويژگي‌هاي دروني است؛ بايد به چه اوصافي روي آورد و از چه صفاتي دوري گزيند.

    براي حرکت در مسير رشد و تعالي، بايد در گام نخست با تدبر در اين پيمان‌نامه الهي به خودشناسي رسيد. طبق آيات قرآن کريم، انسان موجودي پاک‌سرشت با فطرتي الهي است (طباطبایی، 1417، ج 16، ص178ـ179) که در بهترين شکل و با مناسب‌ترين امکانات براي رسيدن به کمال آفريده شده است (همان، ج20، ص319). بر اين اساس خداوند سبحان همة زمينه‌هاي لازم را براي رسيدن به کمال انساني (قرب الهي) در وجود او تعبيه کرده و خوب و بد را به گونه‌اي فطري به او آموخته است (همان، ص298، ذیل شمس:7ـ8). در اين ميان آياتي نيز وجود دارند که قدري درخور تأمل و بحث‌انگيزند؛ آياتي که از انسان با اوصافي مذمت‌آميز ياد کرده‌اند؛ گاهي او را عجول (اسراء:11) و قتور (بخيل) (اسراء:100) و زماني هلوع (حريص) خوانده‌اند. پرسش اين است که اين اوصاف چگونه با کرامت‌هاي ذاتي انسان که به مدد آنها راه کمال را مي‌پيمايد، سازگار است؟ به عبارت ديگر خداوند حکيم که انسان را براي هدايت آفريده و همة وسايل لازم را براي رشد و تعالي در وجودش تعبيه کرده، چگونه انسان را با چنين ويژگي مذمت‌آميزي آفريده است؟

    يکي از آيات بحث‌انگيز ميان مفسران، آية شريفة «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعا» (معارج:19) است که در آن آدمي به همين قبيل اوصاف شناسانده شده است. شايد اين آيه از بقيه آيات همسو، تأمل‌انگيزتر باشد؛ زيرا ظاهر آيه به‌گونه‌اي است که گويا اين ويژگيِ به‌ظاهر مذموم با سرشت او آميخته شده است. برخي مفسران از تفسير اين آيه گذر کرده‌اند و برخي ديگر در مقام پاسخ برآمده‌اند. پيش از پرداختن به ديدگاه‌هاي مفسران در باب انتساب هلوع به انسان، به مفهوم‌شناسي و بيان کاربردهاي اين واژه در منابع لغوي مي‌پردازيم.

    1. کاربرد هلوع در منابع لغوي

    واژة «هلوع» از معدود واژگاني است که در قرآن کريم تنها يک بار به کار رفته و در لسان روايات نيز کاربرد اندکي داشته است. در کتب غريب القرآن و غريب الحديث نيز درباره آن، اندک قلم زده شده است. همين امر کار را بر محققان دشوار کرده و موجب پراکندگي و اختلاف آراي ايشان دربارة معناي اين واژه شده است. کاربردهاي واژة هلوع را ‌مي‌توان در چهار مفهوم زير خلاصه کرد:

    1ـ1. حرص

    برخي لغت‌شناسان، معناي اصلي هلع را حرص دانسته‌اند؛ ابن‌منظور از اين دسته است (ابن‌منظور، 1414، ج8، ص374). ابن‌فارس هلع را به معناي سرعت و حدت دانسته است. به باور وي اين واژه، وقتي به انسان نسبت داده مي‌شود، معنايي شبيه حرص دارد (ابن‌فارس 1404، ج6، ص62).

    2ـ1. بخل

    به عقيدة ازهري «هلع» به معناي «ضجر» است. او به اين نکته اشاره دارد که آية «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعا» (معارج:19) در مقام توصيف «انسان هلوع» است و «منوع» و «جزوع» از صفات انسان هلوع است نه مفهوم دقيق واژة هلوع (ازهري، بي‌تا، ج1، ص103). «ضجر» در لغت به معناي تنگي است و وقتي به انسان نسبت داده مي‌شود، معناي «ضيق النفس» يا بخل را پيدا مي‌کند. پس تحليل معناي «ضجر» اين نکته را مي‌رساند که ازهري از هلع و هلوع معنايي شبيه بُخل و بخيل را اراده کرده است.

    3ـ1. جزع

    دستة ديگري از لغت‌پژوهان معناي اصلي هلع را جزع دانسته و هلوع را جزوع معنا کرده‌اند (فیومی، 1414، ج2، ص639). در اين بستر عده‌اي آن را «افحش الجزع» (طريحي، 1087، ج4، ص411)، عده‌اي «اسوا الجزع» (ابن‌دريد، بي‌تا، ج2، ص951) و عده‌اي نيز «جزوع شديد» (زمخشري، 1979م، ج1، ص705) و يا «سرعة الجزع» (يمني، 1425، ص178) تعريف کرده‌اند. خليل‌بن‌احمد در العين، هلع را مرتبه‌اي بعد از حرص و هلوع را به معناي «جزوع حريص» (فراهيدي، 1409، ج1، ص107) دانسته است؛ يعني هلوع، انسان حريص بر دنياست که در مقابل ناملايمات بي‌صبرانه به جزع و فزع (شيون و زاري) مي‌پردازد.

    4ـ1. ميل به بهره‌مندي از نعمت

    صاحب کتاب التحقيق با بيان اقوال دربارة معناي هلوع، همة اين موارد را از آثار هلع دانسته است. به اعتقاد وي آية شريفه در مقام تعريف هلوع نيست؛ بلکه در مقام بيان آثار آن است. معناي اصلي هلع در نظر وي تمايل به تنعم (ميل به بهره‌مندي از نعمت) است و انسان هلوع بر اثر همين ويژگي، حريص بر دنيا مي‌شود و در مقابل از دست دادن نعمت، به جاي صبر، جزع و شيون مي‌کند. به باور وي چون آيه مربوط به خلقت و فطرت انسان است، هلوع را نمي‌توان به گونه‌اي معنا کرد که ملازم با نسبت نقص در انسان باشد. وي مي‌گويد اگر اين واژه به معناي تمايل به تنعم باشد، ديگر مشکلي وجود ندارد و حکمت وجود تمايل به تنعم در انسان، نيل به لذت‌هاي حقيقي روحاني است (مصطفوي، 1371، ج11، ص270).

    5ـ1. معناي ترکيبي

    شماري از لغويين نيز اين معاني را در رديف هم شمرده و هلوع را آميزه‌اي از برخي از اين معاني دانسته‌اند. زمخشري در الفائق (ج3، ص404) و ابن‌اثير در النهاية (ج5، ص269) هلع را به «اشد الجزع و الضجر» تفسير کرده‌اند و صاحب‌بن‌عباد آن را «شدة الحرص و الجزع» (صاحب‌بن‌عباد، 1414، ج1، ص114) معنا کرده است.

    6ـ1. حاصل بررسي

    چنان‌که گذشت، لغت‌شناسان هلع را به يکي از معاني حرص، بخل، جزع و تمايل به بهره‌مندي از نعمت يا ترکيبي از اين چند معنا دانسته‌اند؛ اما شاهد روشني براي اينکه کدام‌يک از اين معاني، معناي اصلي اين واژه و ديگري معناي تبعي و فرعي است، ذکر نکرده‌اند. البته اين معاني نزديک به هم هستند و غالباً در مصاديق خارجي با يکديگر تلازم دارند. به هر صورت جدا کردن معناي اصلي اين واژه از معاني ديگر دشوار است. به نظر مي‌رسد آنچه منابع لغوي درباره اين واژه ارائه داده‌اند،‌ عمدتاً کاربردهاي اين واژه است و مراد از اين واژه را در هر کاربرد بايد از قرايني مانند توجه به بافت و سياق کلام به دست آورد؛ بنابراين براي تعيين مراد از واژه در قرآن بايد به دنبال قرينة معينه بود.

    2. کاربرد هلوع در روايات

    يکي ديگر از راه‌هاي دستيابي به معناي واژگان قرآن، پي‌جويي کاربردهاي آن در روايات است. البته اين واژه در رواياتي اندک استفاده شده است. دسته‌اي از اين روايات در مقام تبيين مفهوم قرآني اين واژه هستند و دستة ديگر اين واژه را در کنار واژگان ديگر به کار برده‌اند که از مجموع آنها مي‌توان اطلاعات سودمندي دربارة معناي اين واژه به دست آورد. مشتقات «هلع» در روايات دست‌کم به سه معناي زير به کار رفته‌اند:

    1ـ1. حرص

    در دعاي امام سجاد† آمده است: «وَأَعُوذُ بِكَ مِنَ الطَّمَعِ وَالطَّبْعِ وَالْهَلَعِ وَالْجَزَعِ وَالزَّيْغِ وَالْقَمْع»؛ و به خدا پناه مي‌برم از آز و قساوت قلب و حرص و جزع و انحراف در قلب و خواري (ابن‌طاووس، 1411، ص162).

    در اين فراز از دعا، عطف جزع بر هلع حاکي از اين است که هلع بايد چيزي غير از جزع (بي‌تابي) باشد و در مقابل، هم‌نشيني طمع و طبع و هلع اين احتمال را تقويت مي‌کند که هلع امري در رديف همين مضامين باشد. لذا مي‌توان قوياً احتمال داد که در دعاي مزبور، هلع به معناي حرص يا مفهومي شبيه آن باشد.

    2ـ1. بخل

    در کلمات قصار رسول اکرمˆ چنين آمده است: «شرّ ما في الرّجل شحّ هالع وجبن خالع»؛ بدترين صفت مرد، بخل مفرط است و ترس شديد (پاینده، بي‌تا، ص536).

    3ـ1. جزع

    در روايتي ديگر از رسول مکرم اسلامˆ نيز اين واژه به کار رفته است: «يُكْتَبُ أَنِينُ الْمَرِيضِ حَسَنَاتٍ مَا صَبَرَ فَإِنْ كَانَ جَزِعاً كُتِبَ هَلُوعاً لا أَجْرَ لَه»؛ نالة بيمار به‌‌نيکي ثبت مي‌شود تا زماني که صبر نمايد؛ پس اگر بي‌تابي نمايد کم‌صبر محسوب گشته، پاداشي بر او نيست (ابن‌حيون، 1385، ج‏1، ص217).

    هلع را در اين روايت با توجه به قرينة سياق و تقابل با صبر، مي‌توان به معناي ناشکيبايي و بي‌تابي دانست.

    در دعاي امام سجاد† نيز چنين آمده است: «وَأَعِذْنِي مِنْ سُوءِ الرَّغْبَةِ وَهَلَعِ‏ أَهْلِ الْحِرْص»؛ از بدرغبتي و بي‌تابي اهل حرص پناهم بده (صحيفة سجاديه، 1376، ص74).

    از اضافه شدن هلع به اهل و اهل به حرص مي‌توان چنين استنباط کرد که هلع در اين دعا اشاره به يک ويژگي بارز اهل حرص دارد که حضرت از آن به خدا پناه برده است. بنابراين با توجه به قرينة سياق و امثال اين روايات مي‌توان گفت که هلع در اين روايت نيز به احتمال قوي به معناي جزع و بي‌تابي است.

    4ـ1. ضعف

    اين معنا را مي‌توان از دعاي امام صادق† در روز عرفه به دست آورد: «تَرْحَمَ هَذِهِ النَّفْسَ الْجَزُوعَةَ وَهَذَا الْبَدَنَ الْهَلُوعَ‏ وَالْجِلْدَ الرَّقِيقَ وَالْعَظْمَ الدَّقِيق»؛ بر اين نفس بي‌تاب و بدن ضعيف و پوست نازک و استخوان شکننده رحم فرما (ابن‌طاووس، 1409، ج‏1، ص387).

    در اين روايت با توجه به بافت و سياق کلمات هم‌نشين، مي‌توان هلوع را چنانچه به بدن نسبت داده شده باشد، به معناي ضعيف و کم‌تحمل در نظر گرفت.

    همچنين در دعاي امام سجاد† هلوع به معناي ضعيف و ناتوان آمده است: «فَأَسْئَلُكَ- اللَّهُمَّ- بِالْمَخْزُونِ مِنْ أَسْمَائِكَ، وَبِمَا وَارَتْهُ الْحُجُبُ مِنْ بَهَائِكَ، إِلا رَحِمْتَ هَذِهِ النَّفْسَ الْجَزُوعَةَ، وَهَذِهِ الرِّمَّةَ الْهَلُوعَةَ، الَّتِي لا تَسْتَطِيعُ حَرَّ شَمْسِك»؛ كه بر اين جان بى‏تاب و اين استخوان ضعيف و ناتوان كه توانايى گرمى آفتابت را ندارد، رحم و مهرباني کني (صحیفة سجادیه، دعای 50).

    5ـ1. خوف

    در برخي از روايات و ادعيه، اين واژه رنگ خوف به خود گرفته است: «قُنُوتُ الْإِمَامِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ†: يَا مَفْزَعَ الْفَازِعِ وَمَأْمَنَ الْهَالِع»‏؛ اي فريادرس هر زاري‌کننده و [اي] پناهگاه هر خائف (ابن‌طاووس، 1411، ص66).

    از عطف هالع بر فازع چنين به نظر مي‌رسد که در اين حديث هالع دقيقاً به معناي فازع نباشد؛ از طرفي هم‌نشيني هالع با فازع نشان مي‌دهد که اين دو بايد معنايي نزديک به هم داشته باشند؛ شايد بتوان با توجه به سياق گفت که در اينجا هالع، معنايي همانند خائف دارد.

    در روايتي ديگر نيز هلع به معناي خوف آمده است؛ در اين حديث دربارة رسول خداˆ چنين نقل شده است: «فَرَأَيْتُهُ وَهُوَ يُصَلِّي وَيَقُولُ اللَّهُمَّ بِحَقِّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ† عَبْدِكَ اغْفِرْ لِلْخَاطِئِينَ مِنْ أُمَّتِي قَالَ فَأَخَذَنِي هَلَعٌ‏ حَتَّى غُشِيَ عَلَيَّ»؛ پس او را در نماز ديدم در حالي که مي‌گفت: خدايا به حق علي‌بن‌ابيطالب، بنده‌ات، خطاکاران امت مرا ببخش؛ پس حالتي از خوف و خشيت مرا فراگرفت تا اينکه مدهوش شدم (ابن‌شاذان، 1414، ص128).

    در سخن حذيفه از اصحاب رسول خداˆ نيز هلع به معناي خوف آمده است: «واين کان المسلمون يوم الخندق وقد عبر اليهم عمرو واصحابه فملکهم الهلع والجزع ودعا الي المبارزة فاحجموا عنه حتي برز اليه علي† فقتله»؛ آن مسلمانان در روز نبرد خندق هنگامي‌که
    عمرو [بن عبدود] و يارانش بر آنان عبور کرد کجا بودند؟ پس آنان را ترس و جزع فرا گرفت
    و او مبارز طلبيد و آنان از ترس گريختند تا اينکه علي† به ميدان آمد و او را کشت
    (مجلسي، 1403، ج39، ص3).

    هرچند سخن مزبور حديثي از معصوم† نيست، مؤيد کاربرد اين واژه در معناي خوف در عصر نزول است.

    3. ديدگاه مفسران

    مفسران ديدگاه‌هاي گوناگوني دربارة نسبت هلوع به انسان در آية 19 سورة معارج بيان کرده‌اند. با سيري در تفاسير مختلف، مي‌توان اين ديدگاه‌‌ها را چنين سنخ‌بندي کرد:

    1ـ3. صفت رذيلة مطلق ذاتي

    عده‌اي وصف هلوع را يک رذيله دانسته، آن را جبلي انسان معرفي کرده‌اند؛ زيرا خداوند خلقت انسان را صريحاً با اين وصف بيان کرده و در معناي هلوع نيز نقص نهفته است. آنان همچنين براي فرار از اشکال تنقيص، نظرات گوناگوني بيان کرده‌اند.

    1ـ1ـ3. صفت ذاتي عموم انسان‌ها

    برخي مفسران مراد از انسان را عموم انسان‌ها و اين وصف را شامل همة ابناي بشر دانسته‌اند. غالب آنان علت اين عموميت را استثنا در ادامة آيه دانسته‌اند؛ اما بسياري از آنها در مقام پاسخ‌گويي به اشكال تنقيص ذاتي بر نيامده‌اند (ابوالفتوح رازي، 1408، ج‏19، ص411؛ كاشاني، 1373، ج‏6، ص219؛ همو، 1336، ج‏10، ص10؛ بغوي، 1420، ج‏5، ص153؛ بغدادي، 1415، ج‏4، ص341؛ ثعلبي نيشابوري، 1422، ج‏10، ص39؛ زمخشري، 1407، ج‏4، ص612؛ نيشابوري، 1416، ج‏6، ص358؛ ابن‌جزي، 1416، ج‏2، ص411؛ عاملي، 1413، ج‏3، ص366).

    2ـ1ـ3. صفت ذاتي برخي انسان‌ها

    برخي از مفسران بر خلاف نظر سابق، هلع را به عموم انسان نسبت نداده، بلکه براي رهايي از اشکال تنقيص، آن را به برخي از افراد انسان نسبت داده‌اند. در اين انتساب نيز وجوه متعددي به شرح زير بيان کرده‌اند:

    1ـ2ـ1ـ3. صفت ذاتي کفار

    عده‌اي از مفسران براي پرهيز از تنقيص گفته‌اند که مراد از انسان در آية شريفه، همة انسان‌ها نيستند. به باور ايشان اين ويژگي به برخي از مردم اختصاص دارد (سورآبادى، 1380، ج‏4، ص2685)‌ و هرچند در آية شريفه خداوند وصف هلوع را به انسان نسبت داده است، مراد از هلوع، نمي‌تواند همة مردم باشد، بلکه مراد کفار هستند (ثعالبي، 1418، ج‏5، ص484؛ طبري، 1412، ج‏29، ص49؛ خطيب، بي‌تا، ج‏15، ص1173؛ عاملي، 1413، ج‏5، ص368). اگر هم حکم بر مطلق انسان‌ها شده است، از باب تغليب است؛ چراکه غالب انسان‌ها نسبت به نعم الهي کافر و ناسپاس، و موصوف به هلوع هستند (خطيب، بي‌تا، ج‏15، ص1173).

    همان‌طور که مشاهده مي‌شود، اين ديدگاه از پس اشکال تنقيص بر نيامده است؛ زيرا بر فرض تخصيص اين وصف بر کفار، اشکال نقص در خلقت کفار همچنان باقي است. علاوه بر اينکه در تخصيص انسان بر کافر، نيازمند دليل خاص هستيم.

    2ـ2ـ1ـ3. صفت ذاتي شخصي معين

    عده‌اي معتقدند وصف هلوع در اين آيه به همة انسان‌ها نسبت داده نشده است؛ بلکه مراد از انسان در اين آيه شخصي خاص مانند «أميّة‌بن‌خلف الجمحي» و يا «أبوجهل‌بن‌هشام» است (آلوسي، 1415، ج‏15، ص69؛ سيوطي، 1404، ج‏6، ص266).

    اشکال سابق بر اين ديدگاه نيز وارد است.

    2 ـ3. صفت رذيلة نسبي ذاتي

    به باور برخي مفسران خلقت بشري آميزه‌اي از صفات پسنديده و ناپسند است. دست تقدير الهي، مجموعه‌اي از صفات خوب و بد را در درون نهاد آدمي رقم زده است. برخي از اين صفات او را به سوي رشد و کمال او سوق مي‌دهند و برخي او را به گناه و نافرماني فرامي‌خوانند و وجود اين دو دسته از صفات، لازمة کمال اختياري انسان است. خداوند انسان را خليفة خود در زمين قرار داده است (بقره:31) و به او قوة عقل و اراده داده تا با جهاد با نفس به مبارزه با قواي سرکش باطني بپردازد و به رشد و کمال اختياري دست يابد. اگر اين رذايل را در ذات او قرار داده، عقل را نيز به مثابة قوه تمييز بين خوبي و بدي به انسان داده است تا به مدد اين قوة خدادادي، مسير بندگي و طاعت را بپيمايد. ازاين‌رو وجود اين قبيل صفات در ذات نه به‌طور مطلق نقص و کاستي در مخلوق محسوب مي‌شود و نه نقص در فعل خداوند (ابن‌عاشور، بي‌تا، ج‏29، ص156؛ مدرسي، 1419، ج‏16، ص357؛ فخرالدين رازي، 1420، ج‏30، ص644؛ حقي بروسوي، بي‌تا، ج‏10،ص163)؛ بلکه خوب و بد بودن آنها نسبي است. هرچند اين صفات به خودي‌خود صفاتي ناپسندند که انسان را به گناه و نافرماني فرامي‌خوانند، اما در مجموع با توجه به کمال اختياري مقدر، وجودشان در انسان خير و لازمة کمال اختياري اوست.

    شيخ طوسي در التبيان به مذموم بودن اين وصف اذعان کرده و براي توجيه وجود اين وصف در انسان، وجود قوة شهوانيه را مثال مي‌زند و کمال تکليف انساني را در منازعة بين نفس و اين قبايح مي‌داند. وي بر اين عقيده است که حسن و قبح عقلي نيز در ساية اين تعارضات نفساني حاصل مي‌گردد: «وإنّما جاز أن يخلق الإنسان على هذه الصفة المذمومة لأنّها تجري مجرى خلق شهوة القبيح ليجتنب المشتهى، لأنّ المحنة في التكليف لا تتم إلّا بمنازعة النفس إلى القبيح ليجتنب على وجه الطاعة للّه تعالى»؛ آفرينش انسان با اين صفت ناپسند جايز است؛ زيرا همانند آفرينش شهوت قبيح در انسان است تا از خواسته‌هاي نفساني بپرهيزد؛ زيرا مشقت تکليف تمام نمي‌شود، جز اينکه انسان براي اطاعت از خداوند به مبارزه با نفس بپردازد (طوسی، 1409، ج10، ص121).

    در تفسير مقتنيات الدرر و ملتقطات الثمر به حکمت وجود اين رذيله چنين اشاره شده:

    والحكمة في وضع هذه الأمور في الطبيعة كخلق الشهوة ليصحّ التكليف ويحارب نفسه وشيطانه فيستحقّ به الثواب إذ لا يحصل الترقي إلّا بالمحاربة فأصل النفس أمّارة لكن لا يظهر أثرها في الكاملين والممتثلين لأوامر الإلهيّة كما يظهر للناقصين؛ حکمت در قرار دادن اين امور در طبيعت انسان مثل خلق شهوت براي تصحيح تکليف و مقابله با نفس و شيطان است تا مستحق ثواب شود؛ زيرا رشدي حاصل نمي‌شود مگر به کمک مقابله] با نفس و شيطان]. پس اصل اين است که نفس دستور دهنده ]به بدي است]، ولي اثر آن ظاهر نمي‌شود در کاملين و مطيعان دستورهاي خداوند؛ مثل اينکه ]عدم مقابلة اثرش[ ظاهر مي‌شود در کوتاه‌پيشگان در دستورهاي الهي (حائری تهرانی، 1377، ج‏11، ص246).

    ايشان مانند عده‌اي ديگر از مفسران وجود صفت هلوع را همانند ديگر غرايز در انسان مي‌داند که انسان بر اثر مقابله با آن، به رشد و تعالي مي‌رسد.

    سيدمحمدحسين فضل‌الله نيز در تفسير خود به اين نکته اشاره مي‌كند:

    ولكن هذه الغريزة ككل الغرائز الإنسانية، لا تمثل حتمية الحالة السلبية في نتائجها العملية، لأنها يمكن أن تتحول إلى حالة إيجابية من خلال التهذيب الروحي الذي ينعكس إيجابا على التهذيب العملي ليتوازن السلوك الأخلاقي في شخصيته (فضل‌الله، 1419، ج‏23، ص103).

    ايشان نيز معتقد است ضرورت ندارد از غرايز انساني، آثار سلبي نمايان شود، بلکه با تهذيب و خودسازي مي‌توان آثار ايجابي برداشت کرد و حصول اين آثار منوط به کيفيت استفاده از غرايز است؛ به اين معنا که با کنترل اين غرايز و جهت‌دهي مثبت به آنها و با رام کردن اين قوا، مي‌توان اسباب رشد و تعالي را به واسطة همين غرايز مهيا ساخت.

    محمد محمود حجازي نيز بر همين عقيده است و مي‌گويد:

    إن الإنسان خلق من طين أسود لازب، جف حتى صار كالفخار، ثم نفخ فيه من روح اللّه، هذا الإنسان لا بد أن ينزع إلى الشر وإلى الخير، ونزعه إلى الشر كثير بل هو الأصل، ولا يخفف هذا إلا دواعي الخير كالإيمان السليم والقرآن الكريم، والعقل الراجح وبدون هذا فالإنسان حيوان، لكنه مفكر، فالإنسان من حيث هو إنسان مادى بطبعه يؤثر الدنيا على الآخرة، ويحب العاجلة على الباقية، ولا يمنعه من هذا إلا الإيمان باللّه وحبه له ولرسوله، وامتثال أمر الشرع في أفعاله، عندئذ يتبصر فيرى الحق ويتبعه وإن خالف نفسه وهواه ويرى الشر فيتجنبه وإن دعته له الدنيا وطبيعته (حجازي، 1413، ج‏3، ص747).

    ايشان بيان مي‌کند که انسان ازآنجاکه از گل خلق شده است، پس به‌ناچار بايد به شر يا خير کشيده شود. اين در حالي است که گرايش او به شر بيشتر است. وي اين غلبه در گرايش به شر را يک اصل ذکر مي‌کند و دليل آن را مادي بودن خلقت انسان مي‌داند. به گفتة وي انسان حيوان متفکر است و به خلاف حيوان قابليت تعالي دارد؛ ولي چون از ماديات خلق شده، تمايل به ماديات و دنيا دارد. همين انسان اگر از تعاليم قرآني بهره گيرد، مي‌تواند رشد کند. لذا آنچه سبب مي‌شود انسان از وجود مادي و گرايش‌هاي ذاتي خود فاصله گيرد، همان تعاليم الهي است که با جامة عمل پوشاندن به آن، نيل به کمالات انساني حاصل مي‌گردد.

    3ـ3. صفت ذاتي مجازي

    بعضي از مفسران گفته‌اند که چون غالب انسان‌ها در ناملايمات بي‌تابي مي‌کنند، مثل اين است که اين صفت ناپسند در ذات آنها نهفته و به همراه آنها خلق شده است؛ نه اينکه اين وصف حقيقتاً در ذات آنها جا گرفته باشد. به بيان ديگر، نسبت اين صفت به خلقت انسان، نسبتي مجازي است. زمخشري از جملة اين مفسران است. وي مي‌نويسد:

    در اين كلام استعاره‏اى به‌كار رفته، و معنايش اين است كه انسان ازآنجاكه هميشه در مقام عمل، جزع و منع را مقدم بر صبر مى‏دارد و جزع و منع در او حكومت دارد، مثل اين شده كه جزع و منع فطرى و جبلى اوست، و گويا اين دو صفت را از شكم مادر با خود آورده، و اختيارى خود او نيست؛ و خلاصه آية شريفه مى‏خواهد اين دو صفت را تشبيه كند به صفاتى كه جبلى آدمى است، نه اينكه بخواهد آن دو را فطرى و جبلى بداند، چون اگر مى‏خواست چنين چيزى را افاده كند ديگر اين دو صفت را مذمت نمى‏كرد؛ چون خدا عمل خودش را مذمت نمى‏كند. دليل اينكه اساس كلام تشبيه است، اين است كه مؤمنان را كه با نفس خود جهاد مى‏كنند و آن را از جزع و منع نجات مى‏دهند، استثنا كرده است (زمخشری، 1407، ج4، ص612).

    طبرسي نيز همين عقيده را دارد. وي مي‌نويسد: «إنّ الإنسان لإيثاره الجزع والمنع وتمكّنهما منه، كانّه مجبول عليهما مطبوع، وكأنّه أمر ضرورىّ غير اختيارى»؛ ازآنجاکه انسان، [غالباً] شيون و منع ديگران از خير را [بر صبر و خيررساني به ديگران] ترجيح مي‌دهد و اين دو صفت در سيرة وي جا باز کرده است، گويا اين دو ويژگي از ابتدا در خميرمايه و فطرت او بوده و با اين صفات آفريده شده است و اينها مثل اينکه اموري ضروري و غير اختياري هستند (طبرسي، 1377، ج‏4، ص359).

    ملافتح‌الله کاشاني نيز اين عقيده را پذيرفته است و مي‌گويد انساني که داراي دو خصيصة بي‌تابي و منع است و اين دو صفت در درون وي رسوخ کرده‌اند، مثل اين است که اين صفات در ذات آنان اخذ شده و امري ذاتي و ضروري مي‌نماياند. ايشان سپس براي تأييد اين مطلب به آية شريفة «خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ» (انبياء:37) استشهاد مي‌کند؛ يعني نه اينکه انسان از عجله و ناصبري خلق شده باشد، بلکه انسان كه از گل خلق شده چنان در امور شتاب‏زده است كه گويى از شتاب آفريده شده است. ايشان بر اين مدعا دو دليل ذکر مي‌کند: اول اينکه اگر اين وصف، جبلي و ذاتي انسان بوده باشد، بايد در بطن مادر نيز چنين باشد و حال آنکه چنين نيست. پس مراد از هلوع، کالهلوع مي‌باشد؛ دوم اينکه اين وصف براي انسان، ذم به شمار مي‌آيد؛ درحالي‌که خداوند آفريدة خود را مذمت نمي‌کند (كاشاني،‌1423، ج‏7، ص183).

    البته با توجه به اين ديدگاه، اساساً جايي براي اين پرسش باقي نمي‌ماند که چرا خداوند چنين صفت مذمومي را در نهاد انسان نهاده است. بله چون غالب انسان‌ها در ناملايمات بي‌تابي مي‌کنند، خداوند انسان را اين‌گونه توصيف کرده که گويا اين صفت ناپسند به همراه آنها خلق شده و در درونشان جا گرفته است.

    در نقد اين ديدگاه مي‌توان بيان داشت که خروج از معناي حقيقي و اخذ معناي مجازي نياز به دليل دارد. اگر دليل اين است که انسان هلوع بايد در بطن مادر نيز متصف به اين صفت باشد، اين مسئله بدون اشکال است؛ زيرا هر موضوعي که جبلي و ذاتي انسان است، ضرورت ندارد از هنگام جنيني نمود و بروز داشته باشد. چنان‌که توحيد و خداباوري در عين فطري بودن، در دوران جنيني نمود ندارد. اگر دليل اين است که اين وصف مذمت‌آميز است و خدا عنواني مذمت‌آميز را به فعل خود نسبت نمي‌دهد، بايد بيان داشت اگر قرار دادن اين خصيصه با در نظر گرفتن يک مصلحت مهم‌تر باشد که همان مقابله با اين صفت و در نتيجه رشد و تعالي انسان است، اين نسبت بي‌اشکال است.

    4ـ3. رذيلت يا فضيلت به حسب متعلق

    صاحب تفسير الميزان بر اين عقيده است که هلع در آية مذکور به معناي شدت حرص است. به باور وي حرصي شديد در سرشت انسان جاي گرفته است، اما اين حرص نسبت به هر خير و شر يا امر نافع يا مضر يا هر امر مرتبط يا غيرمرتبط نيست؛ بلکه نوعي اشتهاي سيري‌ناپذير نسبت به امري است که آن را خير خود مي‌‌داند و يا در راه خير نافع مي‌بيند و لازمة چنين حرصي آن است که هنگامي‌ که در شرايطي آن امر خير در معرض زوال قرار مي‌گيرد، مضطرب و پريشان شود و هنگامي ‌که خيري به او مي‌رسد، بر حفظ آن براي خود بخل ورزد؛ مگر آنکه در ترک آن، خيري مهم‌تر و نافع‌تر نهفته باشد (طباطبايي، 1417، ج20، ص13).

    از ديدگاه علامه طباطبايي هلع و حرصي كه انسان بر آن سرشته شده و از توابع حب ذات است، به‌خودى‌خود رذيلت نيست؛ چراکه همين حرص تنها وسيله‏اى است كه انسان را به سعادت و كمال وجودي‌اش دعوت مي‌کند. پس چنين حرصي به‌خودى‌خود بد نيست. وقتى بد مى‏شود كه انسان آن را درست تدبير نكند و بدون ضابطه و راهنمايي عقل از آن بهره گيرد. ايشان معتقد است هر صفت نفسانى‌اي اگر در حد اعتدال نگاه داشته شود فضيلت است، و اگر به افراط و يا تفريط گرايد، رذيله و مذموم مى‏شود (همان).

    به باور وي، نسبت دادن صفت حرص به همة انسان‌ها در آية 19 سورة معارج با آفرينش بهينة همه ‌چيز که آية هفت سورة سجده (الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ) حاکي از آن است، منافات ندارد؛ چون حرصى كه منسوب به خداست و خدا آن را آفريده، حرص بر خير واقعى است، و حرصى كه براي جمع مال وجود دارد و منجر به غفلت از خدا مى‏شود، منسوب به خود انسان‌هاست. خود انسان است كه اين نعمت خدادادي را همانند ديگر نعمت‏ها به سوء اختيار و كج‌سليقگى خود به نقمت مبدل مى‏سازد (همان، ص15). برخي ديگر از معاصران نيز همين ديدگاه علامه را پذيرفته و با بياني ديگر آورده‌اند (قرشی، 1377، ج‏11، ص340).

    3. ديدگاه مختار

    چنان‌که گذشت، اهل لغت معاني‌اي از قبيل حرص، بخل، جزع يا ترکيبي از برخي از اين معاني را براي هلوع شمرده‌اند. در روايات نيز هلوع در معاني‌اي مانند حرص، ضعف و عجله به کار رفته است؛ اما در آية شريفه از ميان کاربردهاي اين واژه در منابع لغوي و روايي، کاربرد اول (حرص) به‌ويژه با توجه به قرينة سياق، نزديک‌تر به نظر مي‌رسد؛ زيرا آية شريفه انسان هلوع را اين‌گونه توصيف مي‌کند که وقتي به او شري (امري ناخوشايند) مي‌رسد و براي ‌مثال نعمتي را از دست مي‌دهد، شيون و زاري مي‌کند و وقتي خيري به او مي‌رسد، از خير رساندن به ديگران منع مي‌کند و اين حالت تصوير روشني از انساني حريص بر دنيا به دست مي‌دهد که طاقت از دست دادن منافع دنيوي را ندارد و چنان بر دنيا حريص است که اگر منفعتي به دست آورد آن را از ديگران منع مي‌کند. البته اين معنا با بخل نيز تا اندازه‌اي سازگار است؛ اما با حرص بر دنيا سازگاري بيشتري دارد (طباطبايي، 1417، ج20، ص13).

    نکتة درخور تأمل و پرسش‌انگيزِ تعبير آية 19 سورة معارج (خلق هلوعا) اين است که در آن از وجود اين ويژگي در انسان چنان تعبير شده است که گويي اين صفت با سرشت او آميخته شده است. پرسش اصلي اين مقاله اين بود که خداوند حکيم که انسان را براي هدايت آفريده و همة زمينه‌هاي لازم را براي تعالي او به بهترين وجه در وجودش تعبيه کرده است، چگونه انسان را با چنين وصف مذمت‌آميزي آفريده است؟

    در پاسخ، برخي مفسران هلوع را نوعي رذيله قلمداد کرده و به پرسش مزبور پاسخ‌هاي متفاوتي داده‌اند. برخي آن را صفت ذاتي برخي اشخاص، و برخي آن را صفتي ناپسند در همة انسان‌ها دانسته‌اند که براي پيمودن مسير کمال اختياري لازم است؛ ولي هيچ‌يک از اين پاسخ‌ها، پاسخ اين پرسش اساسي نيست که سرانجام چرا خداوند صفتي مانند حرص و يا بخل را در وجود انسان قرار داده است که از نمودهاي آن، ناشکيبايي و منع از خير است؟ آيا اين با حکمت الهي در آفرينش انسان به بهترين شکل (سجده:7) منافات ندارد؟

    به نظر مي‌رسد بهترين پاسخ را از لابه‌لاي ديدگاه علامه طباطبايي مي‌توان اصطياد کرد؛ با اين توضيح که صفاتي مانند حرص، طمع، ضعف و خوف به‌خودي‌خود نه رذيلت‌اند و نه فضيلت؛ آنچه اين امور را به رذيلت يا فضيلت بدل مي‌کند، متعلق اختياري آنهاست. بديهي است که اگر امري مانند حرص (اشتهاي سيري‌ناپذير) به اموري نافع مانند هدايت يا علم نافع تعلق بگيرد، نه‌تنها صفتي مذموم نيست، بلکه بسيار نيکو و پسنديده است؛ چنان‌که خداوند در قرآن در مقام ستايش پيامبر اکرمˆ از او به مثابه انساني حريص بر هدايت مردم ياد کرده است: لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ‌ (توبه:128)؛ به‌يقين، رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنج‌هاى شما بر او سخت است و بر هدايت شما حريص است؛ و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است. يا حضرت اميرالمؤمنين† يکي از ويژگي‌هاي بارز پارسايان را حرص بر علم بيان کرده است (نهج البلاغه، خ 193). برعکس، اگر اين صفت به‌طور اختياري به امري دنيوي تعلق بگيرد، خُلقي ناپسند (رذيلت) به شمار مي‌رود؛ زيرا چه‌بسا وزر و وبال او شود و موجب شقاوت و بدبختي او در دنيا و آخرت ‌گردد. «فَلَرُبَّ حَرِيصٍ عَلَى أَمْرٍ مِنْ أُمُورِ الدُّنْيَا قَدْ نَالَهُ فَلَمَّا نَالَهُ كَانَ عَلَيْهِ وَبَالاً وشقي به»؛ به خداوند سوگند چه‌بسا افرادى كه حريص بر امري از دنيا مى‏باشند و براى به دست آوردن آن تلاش مى‏كنند، ولى هنگامى‌كه به مقصود مى‏رسند بدبخت مى‏گردند (حرانی، بي‌تا، ص287).

    آية 19 سورة معارج وصف عموم انسان‌هاست که حريص آفريده شده‌اند (خلق هلوعا)؛ اما اين حرص في‌نفسه پسنديده يا ناپسند نيست، بلکه قطعاً وجود آن در انسان حکمتي داشته است. انسان‌هاي مادي‌گرا و دل‌بسته به دنيا، چنان بر نعمت‌هاي دنيايي دل مي‌بندند كه جدا شدن از آن براي آنها بسيار دشوار است. آنان با از دست دادن اين نعمت‌ها بي‌تابي و شيون، و با به دست آوردن آن منع خير مي‌کنند؛ اما انسان‌هاي خداپروا از اين امر مستثنا هستند. آنان از اين قواي خدادادي در پرتو پيام‌هاي هدايت‌بخش الهي در جهت کمال خود بهره مي‌برند. آنان که خداشناس، اهل نماز و راز و نياز با خدايند، از اين حرص (اشتهاي سيري‌ناپذير) در جهت رسيدن به کمال نهايي خود (قرب الهي) بهره مي‌جويند. چنين افرادي بر انجام طاعت الهي حريص‌اند و بر اقامة نماز و انفاق مال در راه خدا اصرار دارند: «إِلَّا الْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ وَالَّذِينَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَّعْلُومٌ لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ» (معارج:23–25).

    خلاصه اينکه صفاتي مانند حرص، طمع و عجله (شتاب) در انسان في‌نفسه خوب يا بد نيست. چگونگي استفاده از آنها، فعل انسان را متصف به حسن يا قبح مي‌کند. حرص بر طاعت الهي و علم نافع، طمع به رحمت بي‌پايان پروردگار (وادْعُوهُ خَوْفاً وطَمَعاً) (اعراف:56)‌ و شتاب در خيرات (فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ) اموري پسنديده‌ و خيراتي در وجود انسان هستند که استفادة درست از آنها موجب کمال و سعادت انسان مي‌شود. بندگان شاکر (که البته تعداد آنان اندک است) (سبأ:13) در پرتو تعاليم الهي شکر نعمت مي‌کنند و از اين اوصاف خدادادي در جهت رشد و کمال خود بهره مي‌برند؛ اما غالب انسان‌هاي غفلت‌زده از اين نعمت‌ها به‌درستي استفاده نمي‌کنند. آنان به دليل دل‌بستگي به دنيا و حرص شديد نسبت به آن، با از دست دادن نعمت‌هاي دنيوي بي‌تابي، و با به دست آوردن نعمت دنيوي آن را از ديگران دريغ مي‌کنند؛ اما آنان که دل در گرو محبت الهي دارند، از اين نعمت خدادادي در جهت رشد و تعالي خود و دوام و تحکيم ارتباط خود با خدا در نماز و نيز انفاق پيوسته در راه خدا بهره‌ مي‌برند.

    نتيجه‌گيري

    اهل لغت معاني‌اي از قبيل حرص، بخل، جزع يا ترکيبي از برخي از اين معاني را براي هلوع شمرده‌اند. در روايات نيز هلوع در معاني‌اي مانند حرص، ضعف و شتاب‌زدگي (قِلة الصبر) به کار رفته است؛ اما در آية شريفه از ميان کاربردهاي اين واژه در منابع لغوي و روايي، کاربرد اول (حرص يا حرص شديد) به‌ويژه با توجه به قرينة سياق نزديک‌تر به نظر مي‌رسد.

    از تعبير آية 19 سورة معارج (خلق هلوعا) چنين به نظر مي‌رسد که هلع (حرص) در سرشت انسان جاي گرفته است. پرسش مهم اين مقاله اين بود که خداوند حکيم که انسان را براي هدايت آفريده و همة وسايل لازم را براي رشد و تعالي او در وجودش به بهترين شکل تعبيه کرده است، چگونه انسان را با چنين ويژگي به ظاهر مذمت‌آميزي آفريده است؟

    عمده مفسران که هلع (حرص) را از قبيل صفات ناپسند شمرده‌اند، به اين پرسش پاسخ‌هاي متفاوتي داده‌اند. برخي آن را صفت ذاتي برخي اشخاص مانند نوع کفار يا اشخاصي معين دانسته‌اند و برخي آن را صفتي ناپسند در همة انسان‌ها اعلام كرده‌اند که وجود آن براي پيمودن مسير کمال اختياري لازم است.

    هيچ‌يک از پاسخ‌هاي کساني که هلع را صفتي مذمت‌آميز (رذيلت) شمرده‌اند، قانع‌کننده نيست؛ چراکه به حکمت وجود چنان صفاتي در انسان پاسخ روشني نمي‌دهد و چگونگي سازگاري آن را با حکمت الهي تبيين نمي‌کند.

    به باور نويسندة مقاله، صفاتي مانند حرص، طمع و عجله (شتاب) در انسان في‌نفسه خوب يا بد نيستند. متعلق اختياري آنها يا به عبارتي چگونگي استفاده از آنهاست كه موجب اتصاف فعل انسان به حسن با قبح مي‌شود و بالتبع اين صفات را از زمرة صفات پسنديده يا ناپسند قرار مي‌دهد. حرص بر طاعت الهي و علم نافع و طمع به رحمت بي‌پايان پروردگار و عجله بر انجام امور خير اموري پسنديده‌اند؛ اما حرص بر دنيا و مظاهر آن، طمع به آن و تعجيل در رسيدن به حطام دنيا، اموري ناپسند هستند.

    آية 19 سورة معارج تبيين صفات غالب انسان‌هاست که با غفلت از ياد خدا اشتهايي سيري‌ناپذير نسبت به دنيا دارند؛ با از دست دادن آن بي‌تابي مي‌کنند و با به دست آوردن آن بخل مي‌ورزند؛ اما خداپروايان که به منزلة استثنايي از خيل عظيم ناسپاسان هستند، حريص بر اقامة نماز و انقاق در راه خدايند. آنان بر نماز مداومت دارند و همواره حقي معين در مال خود براي رسيدگي به مستمندان قرار مي‌دهند.

     

     

     

     

    References: 
    • صحيفه سجاديه، 1376، ترجمة فيض‌الاسلام اصفهانى، تهران، فقيه‏.
    • آلوسى، سيدمحمود، 1415ق، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، بيروت، دار الكتب العلميه.
    • ابن‌اثير جزري، مبارك‌بن‌محمد، 1367، النهاية في غريب الحديث و الأثر، قم، مؤسسه مطبوعاتي اسماعيليان‏.
    • ابن‌جزى غرناطى، محمد‌بن‌احمد، 1416ق، كتاب التسهيل لعلوم التنزيل، بيروت، شركت دار الارقم ‌بن ‌ابى‌الارقم.
    • ابن‌حيون، نعمان‌بن‌محمد مغربى‏، 1385، دعائم الإسلام، مصحح: آصف فيضى، قم‏، مؤسسة آل‌البيت‏.
    • ابن‌دريد، محمد‌بن‌حسن‏، بي‌تا، جمهرة اللغة‏، بیروت‏، دار العلم للملایین.
    • ابن‌شاذان قمى، ابوالفضل شاذان‌بن‌جبرئيل، 1414ق، الفضائل، قم، رضى‏.
    • ابن‌طاووس، على‌بن‌موسى‏، 1409ق، اقبال الاعمال، تهران، دار الكتب الإسلاميه‏.
    • ـــــ ‏، 1411ق، مهج الدعوات و منهج العبادات‏، قم، دار الذخائر.
    • ابن‌عاشور، محمد‌بن‌طاهر، بي‌تا، التحرير و التنوير، بي‌جا، بي‌نا.
    • ابن‌فارس، احمد، 1404ق، معجم مقاييس اللغه، قم، مكتب الاعلام الاسلامي‏.
    • ابن‌منظور، محمد‌بن‌مكرم، 1414ق، لسان العرب، چ سوم، بيروت، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع‏.
    • ابوالفتوح رازى، حسين‌بن‌على، 1408ق، روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن، مشهد، بنياد پژوهش‌هاى اسلامى آستان قدس رضوى.
    • ازهرى، محمد‌بن‌احمد، بی‌تا، تهذيب اللغه، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
    • بغدادى، علاء‌الدين على‌بن‌محمد، 1415ق، لباب التأويل في معاني التنزيل، بيروت، دار الكتب العلمية.
    • بغوى، حسين‌بن‌مسعود، 1420ق، معالم التنزيل في تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربى.
    • پاينده، ابوالقاسم، بي‌تا، نهج ‌الفصاحه، تهران، دانش.
    • ثعالبى، عبدالرحمن‌بن‌محمد، 1418ق، جواهر الحسان في تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربى.
    • ثعلبى نيشابورى، ابواسحاق احمدبن‌ابراهيم، 1422ق، الكشف و البيان عن تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربي.
    • حائرى تهرانى، ميرسيدعلى، 1377، مقتنيات الدرر و ملتقطات الثمر، تهران، دار الكتب الاسلاميه.
    • حجازى، محمد محمود، 1413ق، التفسير الواضح، بيروت، دار الجيل الجديد.
    • حراني، ابن‌شعبه، بي‌تا، تحف العقول، قم، انتشارات جامعه مدرسين.
    • حقى بروسوى، اسماعيل، بي‌تا، تفسير روح البيان، بيروت، دار الفکر.
    • خطيب، عبدالكريم، بي‌تا، التفسير القرآني للقرآن، بي‌جا، بي‌نا.
    • زمخشرى، محمود‌بن‌عمر، 1417ق، الفائق في غريب الحديث، بيروت، دار الكتب العلمية.
    • ـــــ ، 1407ق، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، بيروت، دار الكتاب العربي.
    • ـــــ ، 1979م، اساس البلاغه‏، بیروت، دار صادر.
    • سورآبادى، ابوبكر عتيق‌بن‌محمد، 1380، تفسير سورآبادى، تهران، فرهنگ نشر نو.
    • سيوطى، جلال‌الدين، 1404ق، الدر المنثور في تفسير المأثور، قم، كتابخانه آية‌الله مرعشى نجفى.
    • صاحب‌بن‌عباد، اسماعيل‌بن‌عباد، 1414ق، المحيط في اللغة، بيروت، عالم الكتاب‏.
    • طباطبايى، سيدمحمدحسين، 1417ق، الميزان في تفسير القرآن، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعة مدرسين حوزه علميه قم.
    • طبرسى، فضل‌بن‌حسن، 1377، تفسير جوامع الجامع، تهران، انتشارات دانشگاه تهران و مديريت حوزه علميه قم.
    • طبرى، ابوجعفر محمد‌بن‌جرير، 1412ق، جامع البيان في تفسير القرآن، بيروت، دار المعرفه.
    • طريحي، فخرالدين، 1375، مجمع البحرين، تهران، مرتضوى‏.
    • طوسي، ابوجعفر محمدبن الحسن، 1409ق، التبيان في تفسير القرآن، قم، مكتب الاعلام الاسلامي.
    • عاملى، على‌بن‌حسين، 1413ق، الوجيز في تفسير القرآن العزيز، قم، دار القرآن الكريم.
    • ‏فخرالدين رازى، ابوعبدالله محمد‌بن‌عمر، 1420ق، مفاتيح الغيب، بيروت، دار احياء تراث العربي.
    • فراهيدى، خليل‌بن‌احمد، 1409ق، العين، قم، نشر هجرت.
    • فضل‌الله، سيدمحمدحسين، 1419ق، تفسير من وحي القرآن، بيروت، دار الملاك للطباعة و النشر.
    • فیومی، احمد‌بن‌محمد، 1414ق، المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر، قم، مؤسسه دار الهجره.
    • قرشى، سيدعلى‌اكبر، 1377، تفسير أحسن الحديث، تهران، بنياد بعثت.
    • كاشانى، ملافتح‌الله، 1336، تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين، تهران، كتاب‌فروشى محمدحسن علمى.
    • ـــــ ، 1373ق، خلاصة المنهج، تهران، اسلاميه.
    • ـــــ ، 1423ق، زبدة التفاسير، قم، بنياد معارف اسلامى.
    • مجلسي، محمدباقر، 1403ق، بحار الانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء.
    • مدرسى، سيدمحمدتقى، 1419ق، من هدى القرآن، تهران، دار محبى الحسين.
    • مصطفوي، حسن، 1371، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، وزارة الثقافة و الارشاد الاسلامي.
    • نيشابورى، نظام‌الدين حسن‌بن‌محمد، 1416ق، تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، بيروت، دار الكتب العلميه.
    • یمنی، عبدالباقی‌بن‌عبدالمجید، 1425ق، الترجمان عن غريب القرآن، بیروت، دار الکتب العلمیه.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    شیرافکن، محمدحسین، نقیب زاده، محمد، اشرفی، امیررضا.(1394) نقد و بررسی دیدگاه مفسران در توصیف انسان به هلوع در آیه‌ی 19 سوره معارج. ، 8(1)، 73-89

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    محمدحسین شیرافکن؛ محمد نقیب زاده؛ امیررضا اشرفی."نقد و بررسی دیدگاه مفسران در توصیف انسان به هلوع در آیه‌ی 19 سوره معارج". ، 8، 1، 1394، 73-89

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    شیرافکن، محمدحسین، نقیب زاده، محمد، اشرفی، امیررضا.(1394) 'نقد و بررسی دیدگاه مفسران در توصیف انسان به هلوع در آیه‌ی 19 سوره معارج'، ، 8(1), pp. 73-89

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    شیرافکن، محمدحسین، نقیب زاده، محمد، اشرفی، امیررضا. نقد و بررسی دیدگاه مفسران در توصیف انسان به هلوع در آیه‌ی 19 سوره معارج. ، 8, 1394؛ 8(1): 73-89