قرآن شناخت، سال 1404، جلد هجدهم، شماره اول، پیاپی 34، بهار و تابستان, صفحه‌ها 209-227

    پیامدهای بلاغیِ عدم انعکاس «کافِ خطاب در اسماء اشاره» در تفسیر و ترجمه‌های قرآن

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    ✍️ حمید نادری قهفرخی / استادیار گروه معارف اسلامی دانشگاه دولتی شهرکرد، چهارمحال و بختیاری، ایران / Hamid.naderi@sku.ac.ir
    dor 20.1001.1.20081987.1404.18.1.10.0
    doi Registering DOI...⏳
    چکیده: 
    قاعدۀ‌ «عدم ترجمۀ کافِ خطاب در اسماء اشاره» از اصول شناخته‌شده در ترجمۀ قرآن است. سیرۀ مفسران نیز نشان می‌دهد که خود را ملزم به انعکاس مدلول این کاف نمی‌دانند. این در حالی‌است که در قرآن صنعت بلاغیِ «التفات» کاربرد گسترده‌ای دارد؛ به‌گونه‌ای‌که در چند آیة کنار هم ممکن است چند نوع خطاب متفاوت آمده باشد. بنابراین «لزوم تفسیر و ترجمۀ دقیق قرآن کریم» ضرورت «بررسی پیامدهای عدم انعکاس کاف خطاب در تفسیر و ترجمه» را روشن می‌کند. این نوشتار با روش «تحلیلی ـ انتقادی» نشان داد که به‌کارگیری صنعت التفات در آیات قرآن باعث پدید آمدن متنی پویا می‌شود که خداوند پیوسته با مخاطب خود در ارتباط است. ازاین‌رو سیرۀ مفسران و رعایت قاعدة یادشده، نه‌تنها موجب کم‌رنگ شدن کارکردهای ارجاعی و معنایی اسماء اشاره می‌شود، بلکه در غالب موارد توجهی به صنعت التفات نمی‌کند؛ در نتیجه، تفسیر و ترجمه‌ای ارائه می‌دهد که همانند متن قرآن پویا نیست. بنابراین برای انعکاس این دلالت بلاغی در ترجمه، پیشنهاد می‌شود که در آیات دارای «کافِ خطاب» از نشانه‌های نوشتاری، مانند پرانتز یا قلاب استفاده شود تا مخاطب برای خواننده روشن گردد.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    Rhetorical Consequences of Non-Reflection of the "Addressee Kāf" in Demonstrative Pronouns (Asmāʾ al-Ishāra) in Quranic Exegesis and Translations
    Abstract: 
    The rule of "non-translation of the addressee kāf in demonstrative pronouns" (asmāʾ al-ishāra) is among the established principles in Quran translation. The practice of exegetes likewise indicates that they do not consider themselves bound to reflect the signification of this kāf. This is while the rhetorical device of iltifāt (grammatical shift) is extensively employed in the Quran, such that in several consecutive verses, multiple forms of address may appear. Thus, "the necessity of precise exegesis and translation of the Holy Quran" underscores the imperative of "examining the consequences of failing to reflect the addressee kāf in exegesis and translation." Employing an analytical-critical method, this study demonstrates that the application of iltifāt in the Quranic verses produces a dynamic text wherein God is continuously in communication with His audience. Consequently, the established practice of exegetes and adherence to the aforementioned rule not only diminishes the referential and semantic functions of demonstrative pronouns but also, in most cases, fails to attend to the device of iltifāt; as a result, the exegesis and translation produced lack the dynamism of the Quranic text itself. Therefore, to reflect this rhetorical signification in translation, it is proposed that in verses containing the "addressee kāf," written markers such as parentheses or brackets be employed to clarify the addressee for the reader.
    References: 
    • Mir, M (2006). Language. In: the Blackwell Companion to the Quran. Ed. By Andrew Rippin. Oxford: Blackwell.
    متن کامل مقاله: 

    پیامدهای بلاغیِ عدم انعکاس «کافِ خطاب در اسماء اشاره» 
    در تفسیر و ترجمه‌های قرآن
    حمید نادری قهفرخی         / استادیار گروه معارف اسلامی دانشگاه دولتی شهرکرد، چهارمحال و بختیاری، ایران    Hamid.naderi@sku.ac.ir
    دريافت: 24/02/1405 ـ پذيرش: 15/03/1405
    چکيده
    قاعدۀ‌ «عدم ترجمۀ کافِ خطاب در اسماء اشاره» از اصول شناخته‌شده در ترجمۀ قرآن است. سیرۀ مفسران نیز نشان می‌دهد که خود را ملزم به انعکاس مدلول این کاف نمی‌دانند. این در حالی‌است که در قرآن صنعت بلاغیِ «التفات» کاربرد گسترده‌ای دارد؛ به‌گونه‌ای‌که در چند آیة کنار هم ممکن است چند نوع خطاب متفاوت آمده باشد. بنابراین «لزوم تفسیر و ترجمۀ دقیق قرآن کریم» ضرورت «بررسی پیامدهای عدم انعکاس کاف خطاب در تفسیر و ترجمه» را روشن می‌کند. این نوشتار با روش «تحلیلی ـ انتقادی» نشان داد که به‌کارگیری صنعت التفات در آیات قرآن باعث پدید آمدن متنی پویا می‌شود که خداوند پیوسته با مخاطب خود در ارتباط است. ازاین‌رو سیرۀ مفسران و رعایت قاعدة یادشده، نه‌تنها موجب کم‌رنگ شدن کارکردهای ارجاعی و معنایی اسماء اشاره می‌شود، بلکه در غالب موارد توجهی به صنعت التفات نمی‌کند؛ در نتیجه، تفسیر و ترجمه‌ای ارائه می‌دهد که همانند متن قرآن پویا نیست. بنابراین برای انعکاس این دلالت بلاغی در ترجمه، پیشنهاد می‌شود که در آیات دارای «کافِ خطاب» از نشانه‌های نوشتاری، مانند پرانتز یا قلاب استفاده شود تا مخاطب برای خواننده روشن گردد.
    کليدواژه‌ها: ترجمة قرآن، کاف خطاب، اسماء اشاره، صنعت التفات، آسیب‌شناسی ترجمه.
     
    مقدمه
    ترجمة قرآن کریم مهم‌ترین و شایع‌ترین واسطه‌ای است که می‌تواند غیرعرب‌زبانان را با کلام الهی پیوند دهد و روزنة تدبر را بر آنان بگشاید. ازسوی‌دیگر، بلندای فصاحت، بلاغت و دقت این کلام اقتضای آن را دارد که مترجم با احتیاط بسیار فراوان در این مسیر قدم بردارد تا کلام الهی را تغییر ندهد (حجت، 1385، ص7). بر همین اساس، پژوهش‌های گسترده‌ای در راستای کشف قواعدی جهت ارائة ترجمه‌ای دقیق، روان و با کمترین لغزش از قرآن کریم صورت گرفته است (رضایی اصفهانی، 1386، ص19ـ343، حجت، 1385، ص75ـ109؛ جواهری، 1393، ص25ـ235). یکی از این قواعد، عدم ترجمة برخی از کلمات قرآنی به زبان فارسی است (کریمی‌نیا، 1376، ص26ـ39). رعایت این قاعده نقش مهمی در روانی ترجمۀ قرآن دارد. در همین راستا، بر اساس این قاعده، «کاف خطاب در اسماء اشاره» نباید در ترجمه منعکس شود؛ زیرا: 
    حروف «کَ، کما، کم، کِ، کما، کنَّ» در «ذلکَ، ذلکما، ذلکم، ذلکِ، ذلکنَّ، تلکَ، تلکما و...» ضمیر نیستند؛ بلکه صرفاً حروف خطاب‌اند که تعداد و جنسیت مخاطب را مشخص می‌کنند، نه تعداد و جنسیت مشارٌالیه را. ازآنجاکه در فارسی برای آنها معادلی وجود ندارد، همة اسم اشاره‌های فوق را به «آن» ترجمه می‌کنیم؛ مانند: «أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَة» (اعراف: 22)؛ آیا شما را از آن درخت نهی نکردم؟ برخی از مترجمان به‌گونه‌ای نادرست این حروف خطاب را در ترجمة فارسی آورده‌اند؛ مانند: «ذَلِكُمُ اللَّهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ» (انعام: 95)؛ چنين است خداى شما؛ پس چگونه [از حق‌] منحرف مى‌شويد؟ (ترجمة فولادوند). این است خدای شما! پس چگونه از حق منحرف می‌شوید؟! (ترجمة مکارم شیرازی). ترجمة درست: «این است خداوند...» (حجت، 1385، ص91ـ92). 
    اندکی تأمل این سؤال را مطرح می‌کند که آیا اصولاً به این قاعده در حوزة کاف خطاب نیازی هست؟ و در صورت نیاز، آیا مطلق است و در همة موارد باید رعایت شود یا همانند بسیاری از قواعد، موارد استثنایی هم دارد؟ برای توضیح بیشتر می‌توان به این نکته اشاره کرد که یکی از صنعت‌های پرکاربرد در قرآن کریم، «التفات» است. این صنعت، تغییر ناگهانی خطاب یا ضمیر در کلام برای جلب توجه، ایجاد تنوع، تأکید یا انتقال احساس و معناست؛ مانند تغییر از غیاب به حضور یا از مفرد به جمع (تفتازانی، بی‌تا، ص77ـ80). حال اگر بر اساس این صنعت در آیه‌ای دو خطاب متفاوت به‌وسیلة «کاف» آمده باشد، آیا عدم ترجمة این حرف خطاب باعث فوت قسمتی از معنای قرآن نخواهد شد؟ در نهایت، با عدم ترجمة حرف خطاب، خوانندة فارسی‌زبان چگونه باید متوجه چنین تغییری در خطابات مختلف شود؟ 
    بر همین اساس، «لزوم ترجمۀ دقیق قرآن کریم با توجه به کاربرد گستردۀ صنعت التفات در آن» و «بازخوانی قاعدة عدم ترجمۀ کاف خطاب و بررسی موارد تعارض آن با این صنعت ادبی»، ضرورت بررسی این مسئله را به‌خوبی روشن می‌کند. این در حالی است که با وجود قرآنی بودن این مسئله، در ادامة نوشتار روشن می‌شود که غالب مفسران توجه شایسته‌ای برای روشن کردن ابعاد این مسئله نداشته‌اند. ازسوی‌دیگر، مقالات زیادی در زمینة «خطاب‌های قرآن و کاف خطاب» و «التفات» ارائه شده است (آقایی و عباس‌زاده، 1401، ص157ـ158)، اما مسئلة مورد بحث در هیچ یک از آنها مورد بررسی قرار نگرفته است؛ زیرا: 
    الف) برخی تحقیقات علاوه بر روشن کردن «معناي التفات»، «واژه‌هاي مترادف التفات» و «انواع التفات»، کارکردهای این صنعت را در قرآن مورد بررسی قرار داده‌اند (عبدالحلیم و حرّی، 1391، ص54ـ81)؛ 
    ب) تحقیق دیگری با بررسی «صنعت التفات» در چهارچوب «ساختار اطلاعات گفتمان»، ثابت کرده است که خداوند در قرآن با بهره‌گیری از این صنعت، ضمن «حفظ موضوع» و «حفظ زوایة دید»، موقعیت ارائة اطلاعات را دگرگون و همدلی مخاطب را افزایش می‌دهد (حرّی، 1390، ص17ـ39)؛ 
    ج) در پژوهش دیگری ضمن معرفی انواع التفات و استخراج کارکردهای آن، به‌صورت ویژه تأثیر این صنعت در تغییرات معنایی قرآن مورد بررسی قرار گرفته است (رحمانی، 1403، ‎ص137ـ164)؛ 
    د) مقاله‌ای دیگر ضمن بررسی نمونه‌هایی از التفات در قرآن در سطح ضمایر، در نهایت به این نتیجه می‌رسد که «این الگوی زبانی، علاوه بر کارکرد هنری و زیباشناختی خود، نقش بسیار مهمی در انتقال مقصود گويندة كلام به مخاطبان و میزان تأثیرگذاری و ماندگاری آن دارد» (امانی و فرهادی، 1396، ‎ص55ـ68)؛ 
    هـ) همچنین در پژوهشی به‌صورت مفصل و دقیق تمامی کاربردهای صنعت التفات در سورة انبیاء استخراج شده است (آقایی و عباس‌زاده، 1401، ص156ـ174)؛ 
    و) در مقاله‌ای با عنوان «فن التفات و نقد و بررسی آن در ترجمه‌های معاصر قرآن کریم» ثابت شده است که برخی از التفات‌ها به‌دلیل کاستی‌های زبان فارسی نسبت‌به عربی، در ترجمه قابل انتقال نیستند؛ اما برخی دیگر، مانند التفات در ضمایر، قابل انتقال‌اند؛ ازاین‌رو «مترجم قرآن باید تلاش کند این‌گونه موارد را منتقل کند تا خوانندة ترجمه بتواند از این محسنات معنوی قرآن و فایدة آنها بهره‌مند شود» (حاجی‌خانی و امانی‌پور، 1393، ص25ـ56). 
    بررسی محتوایی این تحقیقات و مقالات نشان می‌دهد که با وجود آشکار شدن ابعاد زیادی از «صنعت التفات» در ترجمه و تفسیر قرآن، به تعارض این صنعت با عدم ترجمۀ «کاف خطاب در اسماء اشاره» و راه‌حل این تعارض هیچ اشاره‌ای نشده است. ازاین‌رو این نوشتار با تمرکز بر سورة یوسف (از باب نمونه)، می‌کوشد با به‌کارگیری روشِ «تحلیلی ـ انتقادی»، موارد عدم ترجمۀ کاف خطاب را مورد بررسی قرار دهد؛ سپس با توجه به تحلیل‌های به‌دست‌آمده، دامنۀ اعتبار قاعدة «عدم ترجمۀ کافِ خطاب در اسماء اشاره» را بسنجد. به‌نظر می‌رسد که نتایج این تحقیق بتواند بر دقت بیشتر تفسیر و ترجمه‌های قرآن بیفزاید. 
    1. بررسی موارد جزئی عدم ترجمة کاف خطاب
    در قسمت قبل اشاره شد که به‌نظر می‌رسد عدم ترجمة «کاف خطاب در اسماء اشاره» موجب از بین رفتن قسمتی از معنای آیات می‌شود. برای اثبات دقیق این مطلب، لازم است به شواهد کافی در این زمینه اشاره شود. بر همین اساس در این قسمت، تمامی موارد عدم ترجمة این کاف در سورة یوسف از باب یک نمونه بررسی می‌شود. 
    1ـ1. آیات 1ـ3
    «الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ * إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ * نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَذَا الْقُرْآنَ». 
    در آیة اول با اسم اشارة «تِلْكَ» به یک مخاطب مذکر، در آیة دوم با عبارت «لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» به جمعی از مخاطبان و در آیة سوم دوباره به یک مخاطب مذکر (عَلَيْكَ) اشاره می‌شود. مخاطب آیة سوم با توجه به قرینة «وحی شدن قرآن» (بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ) پیامبر اکرم(ص) است؛ ازاین‌رو قاعدتاً با توجه به وحدت سیاق، مخاطب آیة اول هم آن حضرت خواهد بود. چینش این سه آیه به‌خوبی وجود صنعت التفات را ثابت می‌کند. بااین‌حال در ترجمه‌های قرآن هیچ اثری از این صنعت نیست. برای مثال می‌توان به این ترجمه اشاره کرد: «اين است آيات كتاب روشنگر * ما آن را قرآنى به زبان عربى نازل كرديم تا شما [دربارة حقايق، مفاهيم، اشارات و لطايفش‏] تعقل كنيد * ما بهترين داستان را با وحى كردن اين قرآن بر تو مى‏خوانيم...‏» (ترجمة انصاریان). این در حالی است که با اضافه کردن دو کلمه، به‌راحتی می‌توان این صنعت را هم در ترجمه منعکس کرد: «(ای پیامبر!) اين است آيات كتاب روشنگر * ما آن را قرآنى به زبان عربى نازل كرديم تا شما [مسلمانان دربارة حقايق، مفاهيم، اشارات و لطايفش‏] تعقل كنيد...». 
    2ـ1. آیات 4ـ6
    «إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبتِ‏ [...] * قَالَ يَا بُنَيَّ لاَ تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُواْ لَكَ كَيْدًا إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلإِنسَانِ عَدُوٌّ مُّبِينٌ * وَكَذَلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ...». 
    با توجه به قرینة سیاق، گویندة دو آیة آخر، حضرت یعقوب(ع) و مخاطب آنها نیز حضرت یوسف(ع) است و صنعت التفاتی هم وجود ندارد؛ ازاین‌رو عدم ترجمة کاف خطاب در «كَذلِكَ»، از این جهت ضرری به معنای آیه نمی‌زند؛ اما بااین‌حال این پرسش مطرح می‌شود که چرا باید در ابتدای آیة دوم، دوباره حضرت یوسف(ع) مورد خطاب قرار گیرد؟ پاسخ در این نکته نهفته است که این خطابِ دوباره می‌تواند برای تأکید و برجسته کردن اهمیت مطالب بعد از این حرف خطاب باشد؛ ازاین‌رو می‌توان با اضافه کردن عبارت «ای پسرک من» یا «فرزندم» به ابتدای آیة دوم، همانند ابتدای آیة اول (ترجمة انصاریان و مکارم شیرازی)، هم به این خطابِ دوباره اشاره کرد و هم خللی در روانی ترجمة فارسی ایجاد نکرد: «و (ای پسرک من یا فرزندم!) اين‌گونه پروردگارت تو را برمی‌گزيند...». 
    3ـ1. آیات 21ـ22
    «وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِن مِّصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَى أَن يَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَكَذَلِكَ مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ وَاللّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ * وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ». 
    در این آیات، ابتدا جمله‌ای از مردی مصری به همسرش گزارش می‌شود: «آن مرد مصرى كه يوسف را خريد، به همسرش گفت: جايگاه او را گرامى دار؛ اميد است به ما سودى دهد يا او را به فرزندى انتخاب كنيم‏»؛ اما در ادامه، ناگهان با اسم اشارة «وَكَذَلِكَ» فضای داستان از غیاب به خطاب تغییر می‌کند: «وَكَذَلِكَ مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ». این تغییر فضا در آیة دوم نیز مشاهده می‌شود: «وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ». این دو آیه در یکی از منابع معاصر این‌گونه ترجمه شده‌اند: «و اين‌چنين يوسف را در آن سرزمين متمكن ساختيم‏»؛ «و هنگامى‌ كه به بلوغ و قوت رسيد، ما "حكم" [نبوت‏] و "علم" به او داديم؛ و اين‌چنين نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم‏» (ترجمة مکارم شیرازی). 
    در این ترجمه و سایر ترجمه‌ها هیچ نشانه‌ای از انعکاس این دو التفات دیده نمی‌شود. همین وضعیت نیز در بسیاری از تفاسیر دیده می‌شود (بیضاوی، 1418ق، ج‏3، ص159؛ طباطبائی، 1417ق، ج‏11، ص109ـ112 و 117؛ مکارم شیرازی و همکاران، 1374، ج‏9، ص358ـ365). این در حالی است که چند سؤال اساسی در اینجا باید پاسخ داده شود: اول: مخاطب دو عبارت «وَكَذَلِكَ...» کیست؟ دوم: چرا این شخص مورد خطاب قرار گرفته است؟ سوم: آیا با عدم ذکر این مخاطب در ترجمه، قسمتی از معنای آیات از بین نمی‌رود؟ چهارم: آیا می‌توان به‌نحوی به این مخاطب در ترجمه اشاره کرد؟ 
    برخی مفسران در جواب سؤال اول سه احتمال مطرح کرده‌اند: 
    احتمال اول: خطاب «ذَلِکَ» با توجه به دو توجیه، شامل همة افراد است: الف) همة افراد به‌منزلۀ یک واحد قبیله یا گروه در نظر گرفته شده‌اند؛ ب) هر یک از افراد [به‌نحو عام بدلی] خطاب شده‌اند (الخطاب للجميع على تأويل القبيل أو كل واحد)؛ 
    احتمال دوم: «کاف» تنها برای بیان خطاب و فرق گذاشتن میان حاضر و غایب است؛ بی‌آنکه مخاطب خاصی مدنظر باشد (الكاف لمجرد الخطاب والفرق بين الحاضر والمنقضي دون تعيين المخاطبين)؛ 
    احتمال سوم: خطاب، متوجهِ رسول خدا(ص) است؛ به همان شیوه‌ای که خداوند می‌فرماید: «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ» (طلاق: 1). در این آیه، ابتدا خطاب متوجه پیامبر(ص) (یا أَیُّهَا النَّبِیُّ) و در ادامه متوجه جمع (طَلَّقْتُمُ) می‌شود. این شیوه برای دلالت بر این نکته است که حقیقتِ مورد اشاره امری است که درکِ آن برای هر کسی میسر نیست (بیضاوی، 1418ق، ج‏1، ص144). برخی مفسران نیز تأکید بر شخصیت پیامبر(ص) به‌عنوان بزرگ قوم را دلیل این تغییر خطاب دانسته‌اند (طباطبائی، 1417ق، ج‏19، ص312). بنابراین منظور این احتمال آن است که در «ذلِكَ»، اگرچه به‌صورت مستقیم رسول خدا(ص) مورد خطاب قرار گرفته، اما هدف اصلی آن مؤمنان هستند. 
    فارغ از ارزیابی این احتمالات، توجه به این نکته ضروری است که در سورة یوسف، دو نوع کاف خطاب وجود دارد: نخست، مواردی که مخاطب آن فردی از خود داستان در گذشته است؛ مانند مورد قبل (وَكَذَلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ)؛ دوم، مواردی که مخاطب آن فردی خارج از داستان است؛ همانند «وَكَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ». به‌نظر می‌رسد که مخاطبِ این کاف در این سوره، شخصیتی جز پیامبر اکرم(ص) نباشد؛ زیرا در ابتدای این سوره در آیة سوم، آن ‌حضرت دقیقاً با ضمیر مخاطب «کَ» مورد خطاب قرار گرفته‌اند: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَذَا الْقُرْآنَ». در انتهای سوره نیز جهت تسلی خاطر و آرام‌بخشی (طوسی، بی‌تا، ج6، ص200 و 201)، آن ‌حضرت چند مرتبه مورد خطاب قرار می‌گیرد: 
    ذَلِكَ مِنْ أَنبَاء الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ * وَمَا أَكْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ * وَمَا تَسْأَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ *... * قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِي وَسُبْحَانَ اللّهِ وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ * وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ إِلاَّ رِجَالًا نُّوحِي إِلَيْهِم مِّنْ أَهْلِ الْقُرَى‏ (یوسف: 102ـ104 و 108ـ109). 
    بر همین اساس، اگرچه از جهت ثبوتی امکان بازگشت خطاب «ذَلِکَ» در این مورد و موارد مشابه به غیر پیامبر اکرم(ص) وجود دارد، اما از جهت اثباتی، با توجه به قرینۀ صدر و ذیل سوره، این خطاب‌ها متوجه آن حضرت خواهند بود. 
    جواب سؤال دوم هم در قسمت بعد به‌صورت مفصل مورد بررسی قرار خواهد گرفت؛ اما پاسخ اجمالی آن، «آرام‌بخشی و تسلی خاطر پیامبر(ص) در دروان سخت مکه» است. بر اساس همین جواب، پاسخ سؤال سوم هم روشن می‌شود؛ زیرا با عدم ترجمة کاف خطاب، قسمتی از معنای آیه منتقل نخواهد شد؛ ازاین‌رو لازم است با استفاده از نشانه‌های ویرایشی، این نکات به متن ترجمه اضافه شود: «و (ای پیامبر!) اين‌گونه نيكوكاران را پاداش می‌دهيم‏». 
    4ـ1. آیات 23ـ24
    «وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ * وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ».
    این آیات حاوی گزارش درخواست کامجویی همسر عزیز مصر از یوسف(ع) در میان درهای بسته است. بر اساس آیة دوم، بعد از امتناع آن حضرت، همسر عزیز به یوسف(ع) حمله کرد. یوسف هم اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، به او حمله می‌کرد. تا این قسمت، گزارش داستان در فضای غیبت صورت می‌گیرد؛ اما ناگهان با عبارت «كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشاءَ»، فضای داستان به خطاب تغییر می‌کند. به‌نظر می‌رسد که عدم ترجمة کاف خطاب، چنین تغییری را در ترجمه منعکس نمی‌کند: «اين‌چنين بدى و فحشا را از او دور كرديم‏» (ترجمة پورجوادی). این در حالی است که در مباحث قبل ثابت شد که اولاً مخاطب این کاف خطاب، پیامبر اکرم(ص) است؛ ثانیاً با افزودن این مخاطب در درون ترجمه، علاوه بر انعکاس این التفات، هیچ خللی هم به روانی و دقت ترجمه وارد نمی‌شود: «(ای پیامبر!) اين‌چنين بدى و فحشا را از او دور كرديم‏». 
    5ـ1. آیات 31ـ32
    «فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ * قَالَتْ فَذَلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَلَقَدْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ فَاسَتَعْصَمَ‏...». 
    در این قسمت از آیات، زنان مصری بعد از دیدن یوسف(ع) در مهمانی همسر عزیز، دستان خود را بریدند و به زیبایی حیرت‌آور ایشان اعتراف کردند. همسر عزیز بلافاصله خطاب به آنان گفت: «فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ...». در منابع معاصر، این عبارت این‌گونه ترجمه شده است: «اين همان كسى است كه به‌خاطر (عشق) او مرا سرزنش كرديد!» (ترجمة مکارم شیرازی). در این مورد نمی‌توان گفت که التفاتی رخ داده است؛ بنابراین از این جهت معنایی از آیه در ترجمه از بین نمی‌رود؛ اما این سؤال پیش می‌آید که چرا باید این خطاب در اول کلام همسر عزیز بیاید؟ اگر همسر عزیز جملات خود را به این شکل ابراز می‌کرد، چه فرقی با جملة فعلی وی داشت: «فَذَا الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ»؟ این در حالی است که می‌توان همین عبارت را به این شکل ترجمه کرد: «پس (ای زنان مصری!) اين همان كسى است كه به‌خاطر (عشق) او مرا سرزنش كرديد!». روشن است که این ترجمه، علاوه بر روانی، هم به وجود این خطاب اشاره می‌کند و هم تا حدودی تأکید همسر عزیز را نشان می‌دهد. 
    همین وضعیت در مورد آیات 48، 49 و 65 نیز دیده می‌شود. ازاین‌رو برای جلوگیری از طولانی شدن بحث به این موارد پرداخته نمی‌شود. 
    6ـ1. آیات 37ـ40
    «قَالَ لاَ يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَن يَأْتِيكُمَا ذَلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاَّ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَهُم بِالآخِرَةِ هُمْ كَافِرُونَ (37) وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَآئِي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَا أَن نُّشْرِكَ بِاللّهِ مِن شَيْءٍ ذَلِكَ مِن فَضْلِ اللّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَشْكُرُونَ (38) يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ (39) مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ». 
    در این دسته از آیات، در آیة اول اسم اشارة «ذَلِكُمَا» به‌کار رفته است. قبل از این اسم اشاره، سه بار ضمیر «کُمَا» به‌کار رفته که با توجه به آیة قبل (یوسف: 36)، مشارٌالیهِ آنها دو هم‌زندانی یوسف(ع) خواهد بود. ازاین‌رو مخاطب «ذلِكُما» نیز همین دو هم‌زندانی خواهند بود. اما در آیة بعد (یوسف: 38) ناگهان فضای گفت‌وگو از دو نفر مخاطب، به یک نفر تغییر می‌کند: «ذَلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى النَّاسِ...». در آیة 39، دوباره خطاب متوجه همان دو زندانی می‌شود: «يا صاحِبَيِ السِّجْنِ». این در حالی است که در آیة 40، ابتدا مخاطب جمع مذکر (ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ...) و در انتها مفرد می‌شود: «ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ...». 
    توضیحات ارائه‌شده به‌خوبی نشان می‌دهد که با وجود خطابی بودن فضای این آیات، مخاطب چند بار از دو نفر به یک نفر، از یک نفر به دو نفر، از دو نفر به چند نفر، و از چند نفر به یک نفر تغییر می‌کند. حال سؤال اساسی این است که آیا ترجمة «ذلِكُمَا» و «ذَلِكَ» به «این» می‌تواند این التفات چندباره را منتقل کند؟ آیا خوانندة فارسی‌زبان می‌تواند با چنین ترجمه‌ای به این التفات‌ها پی ببرد؟ اشاره به یکی از ترجمه‌های قرآن نشان می‌دهد که جواب این سؤال‌ها منفی است: «اين از چيزهايى است كه پروردگارم به من آموخته است [ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي]. اين از بخشش خدا بر ما و بر مردم است [ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَعَلَى النَّاسِ]. اى دو زندانى همراهِ من! [يا صاحِبَيِ السِّجْنِ]، غير از خدا (معبودى) را نمی‌پرستيد، جز نام‌هايى كه شما و پدرانتان آنها را نام‌گذارى كرده‌ايد [مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم]. اين، دين استوار است [ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ]» (ترجمة رضایی اصفهانی). به‌نظر می‌رسد که این ترجمه به‌قدری نارساست که اگر به‌جای «ذلِكُمَا» و «ذَلِكَ» در این آیات، اسم اشارة دیگری مثل «هَذَا» آمده بود، باز همین ترجمه ارائه می‌شد. 
    همین وضعیت نیز در بسیاری از تفاسیر دیده می‌شود. در نگاه برخی مفسران، در این آیات ابتدا خطاب یوسف(ع) به دو هم‌زندانی خود بوده و سپس به‌دلیل عمومیت حکم آیۀ 40 برای همة بت‌پرستان، خطاب را جمع آورده است (طبرسی، 1372، ج۵، ص۳۵۸؛ طباطبائی، 1417ق، ج۱۱، ص۱۷۷)؛ ازاین‌رو جمع بودن ضمایر افعال به‌کاررفته، حاکی از آن است که در این بخش روی سخن یوسف(ع) با همة زندانیان حاضر در زندان (طبرسی، 1372، ج۵، ص۳۵۸) یا همۀ هم‌کیشان آنهاست (زمخشری، 1407ق، ج۲، ص۴۷۱؛ نسفی، 1416ق، ج۲، ص319). مفسران در این قسمت، تنها به جمع بودن افعال توجه کرده و هیچ یک در مورد علت مفرد آوردن دو حرف خطاب سخنی نگفته‌اند. 
    از منظر برخی محققان، مفرد آوردن حرف خطاب در این قسمت به‌سبب وجود قرینه‌ای در آیه است که سبب بروز اشتباه نمی‌شود (مسرور و مصلایي‌پور، 1399، ص119). برخی مفسران نیز با تأویل بردن جمع به گروه یا عدم قصد مخاطب خاصی از «ذَلِكَ» حرف خطاب مفرد را توجیه کرده‌اند (ابوالسعود، بی‌تا، ج۱، ص۲۱۹؛ آلوسی، ۱۴۱۵ق، ج۱، ص560). به‌نظر می‌رسد که این توجیهات قانع‌کننده نباشند؛ زیرا اولاً گروه اول هیچ اشاره‌ای به قرینة مورد نظر خود نکرده‌اند؛ ثانیاً این توجیهات توانایی پاسخ‌گویی به سؤالات مطرح در این زمینه را ندارند؛ از جمله اینکه چرا باید در این قسمت، جمع به گروه تأویل برود؟ چه فرقی بین عدم قصد مخاطب خاص در «ذَلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا» و مخاطب جمع در آیة «مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ» وجود دارد؟ 
    ازسوی‌دیگر، ممکن است توجیه دیگری هم برای شناسایی مخاطبان «ذَلِكَ» در این دو آیه وجود داشته باشد و آن اینکه یوسف(ع) ابتدا خطاب به هر دو فرمود: «ذَلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي»؛ سپس برای جلوگیری از یکنواخت شدن کلام، خطاب به یکی از آنان فرمود: «ذَلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا» و در ادامه با عبارت «يا صَاحِبَيِ السِّجْنِ» هر دو زندانی، با عبارت «مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ» همة زندانیان و در انتها هم با عبارت «ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» هم‌زندانی دیگر را مورد خطاب قرار داد. بر همین اساس می‌توان ادعا کرد که رویکرد مفسران و مترجمان در این زمینه قطعاً باعث نادیده گرفتن قسمتی از معانی و ظرافت آیات قرآن می‌شود؛ درحالی‌که در قسمت‌های قبل ثابت شد که با افزودن عبارت‌هایی به ترجمه‌های قرآن، به‌راحتی می‌توان این نقیصه را جبران کرد: «(ای هم‌زندانی من!) اين از بخشش خدا بر ما و بر مردم است». 
    7ـ1. آیات 51ـ52
    «قَالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَاْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ ‏ * ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ‏...». 
    در آیة اول از این دسته آیات، همسر عزیز ضمن اشاره به مراودة خود با یوسف(ع)، به پاکی آن حضرت شهادت می‌دهد. آیة بعد با عبارت «ذَلِكَ لِيَعْلَمَ...» شروع می‌شود. تعیین گویندة این جمله و ضمیر فاعلی «لِيَعْلَمَ» چالشی اساسی در بین مفسران است؛ زیرا برخی مفسران گویندة آیة «ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ...» را یوسف(ع) و مرجع ضمیر فاعلی آن را عزیز مصر (طبرسی، 1372، ج‏5، ص368، طباطبائی، 1417ق، ج11، ص198) و عده‌ای دیگر گویندة آن را همسر عزیز و مرجع ضمیر فاعلی آن را یوسف(ع) (مکارم شیرازی و همکاران، 1374، ج‏9، ص432) یا عزیز مصر (معرفت، 1997م، ج2‏، ص222) معرفی می‌کنند. بااین‌حال، تحقیقات جدید نشان می‌دهد: اولاً گوینده، یوسف(ع) و مرجع ضمیر فاعلی، پادشاه است و آیه را باید این‌گونه معنا کرد: «آن [پیشنهاد برای برگزاری جلسة بازجویی زنان] برای این بود که (پادشاه) بداند من به او پنهانی [در امور حکومتی] خیانتی نکرده‌ام [که به‌سبب آن زندانی شوم؛ بلکه زندانی شدن من حاصل یک فتنة زنانه بوده است]» (نادری قهفرخی، 1403، ص66)؛ ثانیاً این جمله خطاب به فرستادة پادشاه در زندان ابراز شده است (نادری قهفرخی، 1403، ص73ـ74). 
    توجه به این مطالب به‌خوبی نشان می‌دهد که عدم ترجمة «کاف خطاب» در عبارت «ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ...» باعث می‌شود که مخاطب به‌هیچ‌وجه متوجه نشود که این جملة خطاب متوجه چه کسی است. این در حالی است که با افزودن عبارتی کوتاه همراه با ترجمة این مطلب، به‌خوبی منعکس می‌شود: «(ای فرستادة پادشاه!) آن [پیشنهاد برای برگزاری جلسة بازجویی زنان] برای این بود...». 
    8ـ1. آیات 54ـ56‎
    «وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قَالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مِكِينٌ أَمِينٌ * قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ * وَكَذَلِكَ مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاءُ». 
    در این آیات، ابتدا در دو آیة اول در فضای غیاب، به ماجرای دعوت پادشاه از یوسف(ع) و پیشنهاد آن حضرت برای خزانه‌داری اشاره می‌شود؛ اما ناگهان در آیة آخر با عبارت «وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ....» فضای داستان از غیاب به خطاب تغییر می‌کند. با وجود محرز بودن این التفات، هیچ اثری از آن در ترجمه‌های قرآن منعکس نشده است. از باب نمونه می‌توان به این ترجمه اشاره کرد: «و اين‌چنين يوسف را در آن سرزمين قدرت و توان داديم‏» (ترجمة مشکینی). این در حالی است که چهار سؤال مطرح‌شده در قسمت «3ـ1» همین بخش و پاسخ‌های آنها در اینجا نیز مطرح می‌شوند. 
    9ـ1. آیات 74ـ76
    «قَالُوا فَمَا جَزَاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كَاذِبِينَ‏ * قَالُواْ جَزَآؤُهُ مَن وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزَاؤُهُ كَذَلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ‏ * فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَاء أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهَا مِن وِعَاء أَخِيهِ كَذَلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلاَّ أَن يَشَاءَ اللّهُ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مِّن نَّشَاء وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ».
    قبل از این آیات به ماجرای گم شدن پیمانة پادشاه و گفت‌وگوی بین برادران یوسف(ع) و مأموران آن حضرت اشاره می‌شود (یوسف: 70ـ73). مأموران یوسف گفتند (قَالُوا): اگر شما دروغگو باشید، جزای دزد چه چیزی خواهد بود؟ برادران پاسخ دادند: پیمانة پادشاه در بار هر کسی پیدا شد، یوسف(ع) همان شخص را به‌عنوان سزای دزدی نگه دارد: «قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ». تا اینجا گفت‌وگو بین دو گروهِ مأموران یوسف(ع) و برادران است (به دو فعل «قَالُوا» در دو آیه توجه شود)؛ اما ناگهان خطاب به یک فرد مذکر برمی‌گردد: «كَذَلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ». با توجه به عبارت «فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ...» در آیة بعد و فاعل «بَدَأَ»، یعنی یوسف(ع)، مخاطب کاف خطاب نیز آن حضرت خواهد بود. بر همین اساس، گویا برادران در ابتدا با مأموران یوسف(ع) صحبت می‌کردند؛ اما در ادامه با برگرداندن روی صحبت، با آن حضرت گفت‌وگو کرده‌اند. ازاین‌رو به‌کارگیری صنعت التفات در این آیات کاملاً محرز است، اما هیچ انعکاسی از این التفات در ترجمه دیده نمی‌شود: «گفتند: كيفر آن چه باشد، اگر دروغگو بوديد؟ * گفتند: جزاى آن كسى كه در بار او آن پيدا شود، پس همان جزاى اوست. ما (در ميان خويش) ستمكاران را چنين كيفر مى‏دهيم‏» (ترجمة فارسی). این در حالی است که با افزدون این مخاطب در متن، به‌خوبی این التفات در ترجمه منعکس خواهد شد: «(ای عزیز!) ما (در ميان خويش) ستمكاران را چنين كيفر مى‏دهيم‏». 
    در ادامة آیات، یوسف(ع) برای پیدا کردن پیمانه، ابتدا بار برادران را جست‌وجو کرد؛ سپس آن را از بار برادر استخراج نمود: «فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَاء أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهَا مِن وِعَاء أَخِيهِ». در ادامه، فضای آیه با عبارت «كَذَلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ...» از غیاب به خطاب تبدیل می‌شود. بدیهی است که ترجمة این عبارت به «بدين گونه براى يوسف چاره‏گرى كرديم» (ترجمة گرمارودی)، التفات موجود در آیه را به‌هیچ‌وجه منعکس نمی‌کند. با توجه به عبارت «لِيُوسُفَ»، مخاطب «كَذلِكَ» نمی‌تواند آن حضرت باشد؛ ازاین‌رو بر اساس مباحث قبل، مخاطب این کاف کسی جز پیامبر اکرم(ص) نیست. بنابراین با استفاده از پرانتز می‌توان این التفات و مخاطب را در متن منعکس کرد: «(ای پیامبر!) بدين گونه براى يوسف چاره‌گرى كرديم». 
    10ـ1. آیة 102
    «ذَلِكَ مِنْ أَنبَاء الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ».
    در انتهای سوره، بعد از نقل کامل داستان حضرت یوسف(ع)، خداوند این آیه را نقل می‌‌کند. به‌نظر می‌رسد که در این آیه التفاتی خطابی رخ داده است؛ زیرا در آیة قبل، یوسف(ع) نعمت‌های خداوند را ذکر می‌کند و از خداوند می‌خواهد که او را مسلمان بمیراند و به صالحان ملحق کند: «تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ‏» (یوسف: 101)؛ اما در آیة مورد بحث، خطاب «ذَلِكَ» به قرینة وحی شدن (نُوحِيهِ إِلَيْكَ) متوجه پیامبر(ص) است. بسیاری از مترجمان هیچ اشاره‌ای به این التفات و خطاب نکرده‌اند؛ مانند: «اين از خبرهای مهم غيب است كه به تو وحى می‌كنيم‏» (ترجمة بهرام‌پور)؛ اما درعین‌حال برخی مترجمان به‌شیوه‌های متفاوتی به مخاطب این آیه اشاره کرده‌اند: برخی با استفاده از عبارت‌هایی مثل «ای رسول ما» (ترجمة الهی قمشه‌ای)، «ای پیامبر» (ترجمة گرمارودی)، «يا پيامبر» (ترجمة کاویانپور)، «يا محمد» (ترجمة دهلوی) و «داستانى كه يا محمد بر تو حكايت كردیم» (ترجمة خسروی) و قرار دادن این عبارات در داخل پرانتز، مخاطب را ذکر نموده‌اند؛ برخی دیگر با استفاده از قلاب ([]) و عبارت‌هایی نظیر «ای پیامبر» (ترجمة برزی) و بعضی دیگر بدون استفاده از پرانتز یا قلاب با عباراتی مثل «ای رسول ما» (ترجمة حجتی) و «ای محمد» (ترجمة عاملی) مخاطب را مشخص کرده‌اند. سؤال اساسی بر اساس عملکرد این مترجمان آن است که اگر در این مورد با استفاده از نشانه‌های ویرایشی یا بدون استفاده از این نشانه‌ها به مخاطب کاف خطاب اشاره شده است، چرا در بقیة موارد نباید این کار انجام شود؟ 
    مطالب ارائه‌شده در این قسمت نشان می‌دهد که عدم ترجمة کاف خطاب در اسماء اشاره دو آسیب به ترجمه وارد می‌کند: 
    نخست، در ترجمة آیات حاوی صنعت التفات، این صنعت منعکس نمی‌شود؛ ازاین‌رو خواننده به‌هیچ‌وجه متوجه چنین التفاتی در آیه نمی‌گردد. 
    دوم، در آیاتی که صنعت التفات به‌کار نرفته است، اگرچه مخاطب آیات در ترجمه برای خواننده معلوم است، اما تأکید و برجسته شدن مطالب بعد از کاف خطاب در ترجمه منعکس نمی‌شود. بر همین اساس ضروری است که برای حل این نقصان چاره‌ای اندیشیده و در هنگام ترجمه به‌کار گرفته شود. 
    2. بررسی گسترة شمول قاعدة عدم ترجمة کاف خطاب
    قبل از ورود به بحث، اشاره به این نکته ضروری است که بلاغت در کلام، همان انطباق سخن با مقتضای حال است. این مقتضای حال در بیشتر موارد بر اساس ظاهر حال جریان می‌یابد. این تطابق با مقتضای ظاهر، اصل و قاعدة غالب در کاربردهای بلاغی به‌شمار می‌رود. بااین‌حال، گاه گوینده به‌عمد از مقتضای ظاهر عدول می‌کند و سخن را به‌گونه‌ای بیان می‌کند که با ظاهر حال ناسازگار می‌نماید. این عدول از مقتضای ظاهر نیز خود در قلمرو بلاغت و مقتضای حال قرار دارد؛ زیرا چنین تغییر و انحرافی معمولاً به‌دلیل نکات، اهداف یا ظرایف معنایی و عاطفی خاصی است که گوینده آن را در نظر گرفته است (هاشمى، بی‌تا، ص192). 
    یکی از این موارد عدول، «التفات» است. التفات همان انتقال از تکلم یا غیبت یا خطاب به یکی دیگر از آنهاست. این انتقال برای مناسبت‌ها و مقتضیاتی است که با دقت و پژوهش روشن می‌شود. هدف از این انتقال، هنرنمایی در گفتار و متنوع کردن خطاب است تا شنونده از یکنواختی کلام خسته نشود و برای گوش دادن به سخن، اشتیاق بیشتری پیدا کند. البته در بعضی از التفات‌ها نکات لطیف دیگری هم هست که ذوق سالم آنها را درک می‌کند (هاشمى، بی‌تا، ص192). مبالغه در بیان دلیل، تهدید و ترساندن، کاستن از شدت یک موضوع، سرزنش، مبالغه در تشویق، یادآوری، بزرگداشت، شگفتی، اهمیت، تکمیل معنای مقصود و...، نمونه‌هایی از این نکات لطیف‌اند (زمخشری، 1407ق، ج1، ص14؛ سکاکی، 1987م، ص199ـ205؛ سیوطی، 1974م، ج3، ص289؛ علوی، 1423ق، ج2، ص71ـ72؛ زرکشی، 1957م، ج3، ص325ـ330). 
    در مقدمه نیز اشاره شد که در قرآن کریم به‌صورت گسترده از صنعت التفات استفاده شده است. بهترین شاهد در این زمینه، موارد التفات در سورة یوسف است که به‌تفصیل مورد بررسی قرار گرفت. ازاین‌رو به‌نظر می‌رسد که بی‌توجهی به این صنعت به‌صرف نبود ساختار اسم اشاره همراه با کاف خطاب در زبان فارسی، شایسته نیست. اثبات این ادعا را می‌توان در تحلیل کارکرد این صنعت در سورة یوسف با توجه به غرض این سوره پیدا کرد. 
    در نگاه برخی مفسران، غرض این سوره تبیین نظام ولایت خاص الهی است که خداوند نسبت‌به بندگان خالص و مخلص خود به‌کار می‌گیرد. به‌عبارت‌دیگر، این سوره گویای آن است که هرگاه بنده‌ای خودش را برای خدا خالص کند، خداوند خود عهده‏دار امور وی می‌شود و او را به بهترين وجه تربيت می‌کند و راه نزديك شدنش را هموار مى‏سازد؛ هرچند شرایط ظاهری محیطی متضمن هلاکت وی باشد. در این سوره، یوسف(ع) به‌مثابة بندة مخلَص، توسط خداوند از طریق مسیری که ظاهراً به‌سمت ذلت می‌رفت، به کمال سوق داده شد. حسادت برادران، انداخته شدن در چاه، اتهام درباری و زندان، همگی تبدیل به مقدماتی شدند که خداوند از آنها برای نیل یوسف(ع) به سلطنت و تعلیم حکمت و تأویل رؤیا استفاده کرد. در این فرایند، تمامی موانع مادی و حوادث ناگوار به ابزارهایی برای رشد و تحقق وعدة الهی تبدیل شدند و مقام عزیزی مصر و جایگاه تأویل برای او مقدر شد تا سرانجام نعمت الهی بر او تمام شود؛ همان‌گونه‌که پدرش به او وعده داده بود (طباطبائی، 1417ق، ج‏11، ص73ـ74). 
    به تعبیری دیگر، اين سوره در دورة سخت مكه براى آرامش‌بخشی به رسول خدا(ص) و تشويق مؤمنان به ثبات قدم و استوارى بر پرهيزگارى و شكيبايى نازل شد؛ زیرا قرآن کریم در این سوره بيان می‌کند كه خداوند متعال تهديدهاى موجود بر پيامبر(ص) و مؤمنان را به فرصت تبديل مى‌كند و جايگاه آنان را برترى می‌بخشد؛ هرچند مردم قومش با بدخواهى، برضد آنان نقشه بكشند (بهجت‌پور، 1390، ج۵، ص۳۵۶). 
    حال با توجه به این غرض، می‌توان نقش التفات‌های این سوره را در راستای تسلی خاطر رسول خدا(ص) تحلیل کرد. خداوند در ابتدا خطاب به پیامبر خود می‌فرماید: «(ای پیامبر!) اين است آيات كتاب روشنگر» (یوسف: 1) و «ما بهترین سرگذشت‌ها را بر تو می‌خوانیم...» (یوسف: 3)؛ در ادامه در فضای غیبت، «خواب یوسف(ع) و سفارش‌های یعقوب(ع) به وی» (یوسف: 4ـ6)، «حسادت برادران یوسف(ع) و نقشه‌های آنان برای جدا کردن وی از پدر» (یوسف: 7ـ14)، «انداخته شدن آن حضرت در چاه و رفتار برادران در توجیه این حادثه در برابر پدر» (یوسف: 15ـ18)، «پیدا شدن یوسف(ع) از چاه توسط کاروانیان و فروخته شدن وی» (یوسف: 19ـ20) و «خریده شدن وی توسط مردی مصری» (یوسف: 21) را نقل می‌کند؛ اما ناگهان خطاب به پیامبر اکرم(ص) می‌فرماید: «و (ای پیامبر!) اين‌گونه يوسف را در آن سرزمين متمكن کردیم‏». به‌نظر می‌رسد که این خطاب، نقش بسیار مهمی در امیدبخشی و تسلی خاطر آن حضرت در دوران سخت مکه داشته است. به‌عبارت‌دیگر، این‌گونه خطاب‌ها عملاً نوعی راهبری و توانمندسازی پیامبر اکرم(ص) و مؤمنان در برابر حوادث آینده است. 
    التفات‌های متعدد این سوره خطاب به پیامبر(ص)، این امیدبخشی را چند برابر خواهد کرد؛ ازاین‌رو در طول سوره، آن حضرت یا مؤمنان به‌طور کامل درگیر محتوای سوره‌اند. روشن است که با این روش، سرگذشت یوسف(ع) صرفاً یک داستان که خداوند گوینده و پیامبر(ص) فقط شنوندة آن باشد، نیست؛ بلکه خداوند در مقاطع مختلف به آن حضرت یادآوری می‌کند که آیندة ایشان در همین داستان آمده است؛ من همان‌گونه‌که در کنار یوسف(ع) بودم، در کنار تو هم خواهم بود. بدیهی است که با این روش، پیامبر اکرم(ص) در متن داستان و سرگذشت یوسف(ع) حضور دارد. این نکته در عبارت برخی محققان بیان شده است: 
    قرآن نیز به‌سان گوینده‌ای که مخاطبی حی و حاضر را خطاب قرار می‌دهد، با گروهی از مخاطبان ـ مثلاً مؤمنان ـ سر صحبت را باز می‌کند و آن‌گاه به‌آرامی روی صحبت خود را به گروهی دیگر ـ مثلاً کافران ـ می‌گرداند. در این خصوص باید گفت: گوینده ـ در اینجا قرآن ـ که از موقعیت پویای شنیداری آگاهی دارد، به پرسش عده‌ای از مؤمنان پاسخ می‌گوید و به اعتراضات معترضان جواب می‌دهد و دربارة مسائلی که در ذهن مخاطب نقش می‌بندد، اما هرگز به کلام درنمی‌آید، اظهار نظر می‌کند و ازهمین‌رو خود را بخشی از موقعیت شنیداری در نظر می‌گیرد (Mir, 2006, P.94؛ حرّی، 1390، ص21). 
    این در حالی است که عدم ترجمة کاف خطاب، متنی از این سوره ارائه می‌دهد که هیچ اثری از آن حضرت یا مؤمنان نیست. بررسی هر کدام از ترجمه‌های معاصر این مطلب را ثابت می‌کند. با این توصیفات، خوانندة فارسی‌زبان به‌هیچ‌وجه متوجه این ظرافت‌های نقل داستان نخواهد شد. علاوه‌براین در قسمت قبل نیز ثابت شد که همین نقیصه در آیات فاقد صنعت التفات، اما دارای اسم اشاره همراه با کاف خطاب نیز وجود دارد. عدم اشاره به حرف خطاب موجود در اسم اشاره در ترجمه، به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند آگاهی‌بخشی، تأکید و برجسته کردن مطلب بعد از حرف خطاب را منعکس کند. اهمیت این مطلب در آیات دارای چند حرف خطاب بیشتر آشکار می‌شود: «وَإِن تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَئِذَا كُنَّا تُرَابًا أَئِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِمْ وَأُوْلَئِكَ الأَغْلاَلُ فِي أَعْنَاقِهِمْ وَأُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدونَ» (رعد: 5). در این آیه سه بار پشت سر هم اسم اشارة «أُوْلَئِكَ» به‌کار رفته است؛ درحالی‌که هیچ اثری از آن در ترجمه‌ها دیده نمی‌شود: 
    و اگر (از چيزى) تعجب می‌كنى، پس تعجب‌آور گفتار آنهاست كه (گويند) آيا آن‌گاه كه (پس از مرگ) خاك شديم، آيا به‌راستى ما در آفرينش جديدى خواهيم بود؟ آنهايند كسانى كه به پروردگارشان كفر ورزيدند و آنها در گردنشان غل و زنجيرها(ى ضلالت در دنيا و آتشين در آخرت) است و آنها اهل آتش‏اند كه در آن جاودان‌اند (ترجمة مشکینی). 
    تأمل دقیق در این آیه این سؤال را مطرح می‌کند که: چرا باید خداوند در یک آیه سه بار پشت سر هم پیامبر خود را مورد خطاب قرار دهد؟ و مخاطب فارسی‌زبان چگونه باید متوجه شود که در این آیه سه بار پیامبر اکرم(ص) یا هر فرد دیگری مورد خطاب قرار گرفته است؟ بدیهی است که با عدم انعکاس این سه حرف خطاب در ترجمه، برجسته‌سازی و تأکید یا آرامش‌بخشی ناظر به پیامبر(ص) هم منعکس نخواهد شد. این عدم انعکاس، در برخی مواقع باعث از بین رفتن معنای بیشتری در ترجمه خواهد شد. برای مثال، خداوند در آیة 87 و 88 سورة مائده خطاب به مؤمنان می‌فرماید: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُم‏...». در ابتدای آیة 89 هم ضمن بیان کفارة شکستن قسم، ناگهان با تغییر خطاب در دو موضع می‌فرماید: «ذَ‌لِکَ کَفَّارَةُ أَیْمَانِکُمْ» و «کَذَ‌لِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُون‏». در این آیات، خطاب از مؤمنان به‌سوی حضرت رسول اکرم(ص) تغییر جهت
    داده است. به‌نظر می‌رسد که دلیل این التفات، حفظ و تأکید بر مقام وساطت پیامبر(ص) در دریافت وحی باشد (طباطبائی، ۱۴۱۷ق، ج۶، ص۱۱۱؛ ج2، ص229). 
    روشن است که ترجمة رایج از این دو عبارت، به‌طور کامل این نقش واسطه‌ای را حذف می‌کند: «اين است كفارة سوگندهايتان‏» و «اين‌گونه خدا آياتش را براى شما بيان مى‏كند تا سپاس گزاريد» (ترجمة انصاریان). این در حالی است که اولاً بر اساس شواهد موجود، قرآن کریم هرگاه مطلبی را دربارة گروهی بیان می‌کند که پیامبر(ص) در میان آنان است، برای رعایت عظمت و شرافت آن حضرت، نخست ایشان را به‌صورت خاص ذکر می‌کند؛ سپس سایر افراد را جداگانه مورد خطاب قرار می‌دهد (طباطبائی، ۱۴۱۷ق، ج۳، ص28)؛ ثانیاً با افزودن چند عبارت به همین ترجمه، به‌خوبی نام پیامبر(ص) برای خوانندة فارسی‌زبان آشکار می‌شود: «(ای پیامبر!) اين است كفارة سوگندهای شما [مؤمنان]‏» و «(ای پیامبر!) اين‌گونه خدا آياتش را براى شما [مؤمنان] بيان مى‏كند تا سپاس گزاريد». 
    در اینجا ممکن است دو اشکال مطرح شود: 
    اشکال اول: هر زبانی دستور خاص خود را دارد و جملات آن با قوانین نحوی و ساختار ویژه‌ای شکل می‌یابد؛ ازاین‌رو لازم است مترجم قرآن دستور زبان مقصد را بشناسد تا جملات را صحیح و استوار بیان کند و گرفتار لغزش ادبی از این ناحیه نشود (رضایی اصفهانی، 1386، ص172). بر همین اساس با توجه به نبود ساختار اسم اشاره همراه با کاف خطاب در زبان فارسی، مترجم چاره‌ای جز عدم ترجمة این کاف ندارد. 
    در بررسی این اشکال باید گفت: «در ذَلِكَ، کَذَلِكَ [...]، حروف (کَ، کُم، کُنَّ و‌ کُما) ضمیر نیستند؛ بلکه تنها نشان‌دهندة تعداد و جنس مخاطبان‌اند. ذَلِكَ، ذَلِكُما، ذَلِكُمْ و ذَلِكُنَّ همگی به‌معنای «این»اند؛ تنها تفاوت در اینجاست که اولی خطاب به یک نفر، دومی به دو نفر، سومی به جماعت مذکر و چهارمی به جماعت مؤنث گفته شده است» (کریمی‌نیا، 1376، ص27) و «در فارسی برای آنها معادلی وجود ندارد» (حجت، 1385، ص91). بر همین اساس، برخی مترجمان با وارد کردن مستقیم کاف خطاب در متن، ترجمة نامأنوسی پدید آورده‌اند: «و همچنانت دستگاه داديم مر يوسف را در زمين مصر» در ترجمة «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ»؛ «گفت زليخا: پس آنتان آنى است كه نكوهش كرديد مرا در كار او» در ترجمة «قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ» و «آنتان هست از آنچه آموخت مرا پروردگار من» در ترجمة «ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي» ‏(مترجم ناشناس قرن دهم). برخی محققان نیز ضمن پذیرش نبود معادل کاف خطاب در زبان فارسی (جواهری، 1393، ص191)، معتقدند که التفات جزء «عناصر معنادار و الگوهایی [است] که برابر ندارند؛ ولی راه علاجی برای آنها یافت می‌شود»؛ اما درعین‌حال راه‌حل روشنی برای مسئلة مورد بحث ارائه نکرده‌اند (جواهری، 1393، ص195ـ201). 
    با وجود این، در همین نوشتار ثابت شد که اولاً با عدم ترجمة این حروف، قسمتی از معنای آیه منتقل نمی‌شود (محرز بودن وجود آسیب)؛ ثانیاً امروزه با به‌کارگیری نشانه‌های ویرایشی بدون وارد کردن کوچک‌ترین خللی به روانی ترجمه می‌توان این امر را انجام داد (قابل رفع بودن آسیب). با این توضیح که در زبان فارسی، کمانک (پرانتز) برای نشان دادن «معنا و معادل یک کلمه» یا «توضیح بیشتر» و قلاب ([ ]) برای نقل «مطالبی که جزء اصل کلام نباشد» یا نشان دادن «کلمات الحاقی با توضیحات احتمالی به متن اصلی» به‌کار می‌روند (ذوالفقاری و همکاران، 1382ـ1383، ص54). بر همین اساس هیچ اشکالی ندارد که مخاطبِ کاف خطاب، از طریق پرانتز یا قلاب به متن اصلی اضافه شود. بر همین اساس آیة 5 سورة رعد را به‌راحتی می‌توان به این شکل ترجمه کرد: «(ای پیامبر!) آنهايند كسانى كه به پروردگارشان كفر ورزيدند و (ای پیامبر!) آنها در گردنشان غل و زنجيرها(ى ضلالت در دنيا و آتشين در آخرت) است، و (ای پیامبر!) آنها اهل آتش‏اند كه در آن جاودان‌اند». البته اگر در جایی اضافه کردن این مطالب به روانی ترجمه خللی وارد می‌کند، می‌توان فقط به یک مورد آنها اشاره کرد؛ همان‌گونه‌که هرگاه آیه‌ای مشتمل بر چند تأکید بود، برای حفظ روانی، غالباً بر ترجمة یک تأکید اکتفا می‌شود (حجت، 1385، ص93). 
    اشکال دوم: برخی محققان در خصوص شرایط ترجمة قرآن تأکید کرده‌اند: «لازم است متن ترجمه‌شدة قرآن کنار متن عربی قرار گیرد تا مراجعه‌کننده در صورت مواجه شدن با اشکال، بدان مراجعه کند و این توهم پیش نیاید که ترجمه می‌تواند جای قرآن را بگیرد» (معرفت، 1381، ص200؛ ذهبی، بی‌تا، ج1، ص30). ازاین‌رو با وجود متن قرآن در کنار ترجمة آن، خواننده می‌تواند با تطبیق ترجمه و متن به این‌گونه خطابات پی ببرد. جواب این اشکال با توجه به دو نکته روشن می‌شود: نخست آنکه آوردن متن قرآن در کنار ترجمه، اگرچه امر مطلوبی است، اما هیچ دلیلی برای لزوم آن وجود ندارد (رضایی اصفهانی، 1386، ص223)؛ دوم آنکه همة خوانندگان فارسی‌زبان تخصص کافی برای تطبیق بین متن و ترجمة قرآن را ندارند؛ ازاین‌رو اگر قرار است ترجمه واسطه‌ای بین قرآن و خوانندة آن باشد، باید این ظرافت‌ها در حد امکان به ترجمه منتقل شوند. 
    برای تکمیل بحث، اشاره به این نکته هم ضروری است که با توجه به مباحث قبل، روشن شد که مخاطبِ برخی از حرف‌های خطاب کاملاً مشخص است؛ اما در پاره‌ای موارد، به‌خصوص در مورد «حرف کاف مفرد مذکر»، مخاطب را نمی‌توان به‌صورت واضح مشخص کرد. «سیرۀ کلی مفسران در تفسیر آیاتِ با خطاب مفرد، مؤید آن است که آنان نیز این دسته از آیات را خطاب به پیامبر(ص) می‌دانستند» (کلباسی و احمدنژاد، 1397، ص132)؛ اما در برخی موارد، مخاطب این دسته از آیات را هر کسی دانسته‌اند که قرآن را مطالعه می‌کند. مفسران در این زمینه از عبارت‌هایی چون مخاطب «عام» یا «غیرمعین» (ابن‌عاشور، بی‌تا، ج‏8، ص354؛ طباطبائی، 1417ق، ج‏3، ص262)، «یا أیها السامع» (طبرسی، 1372، ج‏4، ص447؛ فخر رازی، 1420ق، ج‏29، ص356)، «یا أیها الإنسان» (طبرسی، 1372، ج‏1، ص349؛ ج‏3، ص122؛ ابوالفتوح رازی، 1408ق، ج‏6، ص26)، «خطاب لكل أحد» (زمخشری، 1407ق، ج‏2، ص708؛ نسفی، 1416ق، ج‏3، ص16) و نظایر این موارد (طباطبائی، 1407ق، ج‏12، ص216) استفاده کرده‌اند. بر همین اساس می‌توان در این‌گونه آیات، با افزودن عبارت «ای خوانندة قرآن» در داخل پرانتز یا قلاب، مخاطب را در ترجمه مشخص کرد. 
    نتیجه‌گیری
    بر اساس قاعده‌ای معروف در بین مترجمان، در هنگام ترجمة قرآن به فارسی نباید «کافِ خطاب در اسماء اشاره» ترجمه شود؛ زیرا این «کاف» صرفاً نشان‌دهندۀ جنس و تعداد مخاطب است و در زبان فارسی معادلی ندارد؛ ازاین‌رو باید همة این اسماء به «آن» ترجمه شوند. بررسی تحلیلی آیاتِ دارای کاف خطاب در سورة یوسف نشان داد که التزام به این قاعده باعث وارد شدن دو آسیب به ترجمة قرآن می‌شود: 
     نخست، در ترجمة آیاتِ حاوی صنعت التفات، این صنعت منعکس نمی‌شود؛ ازاین‌رو خواننده به‌هیچ‌وجه متوجه چنین التفاتی در آیه نمی‌شود. 
    دوم، در آیاتی که صنعت التفات به‌کار نرفته است، اگرچه برای خوانندة ترجمه، مخاطب حرف خطاب روشن است، اما تأکید و برجسته شدن مطالب بعد از کافِ خطاب در ترجمه منعکس نمی‌شود. 
    بر همین اساس ضروری است که برای جلوگیری از این دو آسیب، در هنگام ترجمه با استفاده از نشانه‌های ویرایشی، مانند پرانتز (کمانک) و قلاب ([ ]) به مخاطبِ کاف خطاب اشاره شود. برای نمونه، ترجمة صحیح عبارت «ذَ‌لِکَ کَفَّارَةُ أَیْمَانِکُمْ» به این شکل خواهد بود: «(ای پیامبر!) اين است كفارة سوگندهای شما [مؤمنان]‏»؛ زیرا قطعاً ترجمة رایجِ «این است کفارة سوگندهایتان»، قسمتی از معنای این عبارت را منتقل نمی‌کند.

    References: 
    • قرآن کریم. ترجمه‌های انصاریان، الهی قمشه‌ای، برزی، بهرام‌پور، پورجوادی، حجتی، خسروی، دهلوی، رضایی اصفهانی، عاملی، فارسی، فولادوند، کاویانپور، گرمارودی، مترجم ناشناس قرن دهم، مشکینی و مکارم شیرازی. 
    • آقایی، مهرداد و عباس‌زاده، فاضل (1401). کاربست صنعت التفات در سوره أنبیاء. مطالعات قرآنی، 13(51)، ص156ـ174. 
    • آلوسی، محمود (1415ق). روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم. بیروت: دار الکتب العلمیه. 
    • ابن‌عاشور، محمد (بی‌تا). التحریر و التنویر. بیروت: موسسة التاریخ. 
    • ابوالسعود، محمد (بی‌تا). ارشاد العقل السلیم الى مزایا القرآن الکریم‏. بیروت: دار احیاء التراث العربی. 
    • ابوالفتوح رازی، حسین‌بن‌علی (1408ق). روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن. مشهد: بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی. 
    • امانی، رضا و فرهادی، ‌ام‌البنین (1396). ساختار التفات و جنبه‌های هنری ـ معنایی آن در قرآن (پژوهشی در سطح صیغه‌های ضمایر). مطالعات سبک‌شناختی قرآن کریم، 1(1)، ص55ـ68. 
    • بهجت‌پور، عبدالکریم (1390). همگام با وحی. قم: مؤسسة تمهید. 
    • بیضاوی، عبدالله (1418ق). أنوار التنزیل وأسرار التأویل. بیروت: دار احیاء التراث العربی. 
    • تفتازانی، سعدالدین (بی‌تا). مختصر المعانی. قم: دار الفکر. 
    • جواهری، محمدحسن (1393). روش‌شناسی ترجمة قرآن کریم. قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه. 
    • حاجی‌خانی، علی و امانی‌پور، مونا (1393). فن التفات و نقد و بررسی آن در ترجمه‌های معاصر قرآن کریم. مطالعات ترجمة قرآن و حدیث، 1(2)، ص25ـ56. 
    • حجت، هادی (1385). درسنامة ترجمة قرآن کریم. قم: دار الحدیث. 
    • حرّی، ابوالفضل (1390). بررسی شگرد قرآنی التفات در پرتو ساختار اطلاعات گفتمان. پژوهش‌های زبان و ادبیات تطبیقی، 2(8)، ص17ـ39. 
    • ذوالفقاری، حسن و همکاران (1382ـ1383). زبان و ادبیات فارسی. تهران: چشمه. 
    • ذهبی، محمدحسین (بی‌تا). التفسیر والمفسرون. بیروت: دار احیاء التراث العربی. 
    • رحمانی، مجتبی (1403). میزان تأثیر قاعدة «التفات» در معناسازی تفسیر قرآن. آرایه‌های ادبی قرآن، 1(3)، ص137ـ164. 
    • رضایی اصفهانی، محمدعلی (1386). منطق ترجمة قرآن. قم: انتشارات مرکز جهانی علوم اسلامی. 
    • زرکشی، بدرالدین (1957م). البرهان فی علوم القرآن. قاهره: دار احیاء الکتب العربیه. 
    • زمخشری، محمود (1407ق). الکشاف عن حقائق عوامض القرآن. بیروت: دار الکتب العربی. 
    • سکاکی، ابویعقوب (1987م). مفتاح العلوم. بیروت: دار الکتب العلمیه. 
    • سیوطی، جلال‌الدین (1974م). الإتقان فی علوم القرآن. قاهره: الهیئة المصریة العامة للکتاب. 
    • طباطبائی، سیدمحمدحسین (1417ق). المیزان فی تفسیر القرآن. تهران: دار الکتب الاسلامیه. 
    • طبرسی، فضل‌بن‌حسن (1372). مجمع البیان فی تفسیر القرآن. تهران: ناصرخسرو. 
    • طوسی، محمدبن‌حسن (بی‌تا). التبیان فی تفسیر القرآن. بیروت: دار احیاء التراث العربی. 
    • عبدالحلیم، محمد و حرّی، ابوالفضل (1391). کاربردها و کارکردهای شگرد التفات در قرآن. پژوهش‌های قرآنی، 18(70)، ص54ـ81. 
    • علوی، یحیی (1423ق). الطراز لأسرار البلاغة وعلوم حقائق الإعجاز. بیروت: المکتبة العنصریة. 
    • فخر رازی، عمر (1420ق). مفاتیح الغیب. بیروت: دار احیاء التراث العربی. 
    • کریمی‌نیا، مرتضی (1376). چه را ترجمه نکنیم؟ چرا؟. ترجمان وحی، 1(2)، 26ـ39. 
    • کلباسی، زهرا و احمدنژاد، امیر (1397). قاعدة تفسیری عمومیت خطاب‌های مفرد قرآن. پژوهش‌های قرآنی، 23(86)، ص128ـ149. 
    • مسرور، خدیجه و مصلایی‌پور، عباس (1399). حرف «کاف» خطاب در اسماء اشاره و مطابقت آن با مخاطب در قرآن. کتاب قیّم، 10(23)، ص105ـ122. 
    • معرفت، محمدهادی (1381). تاریخ قرآن. تهران: سمت. 
    • معرفت، محمدهادی (1997م). التفسیر و المفسرون. مشهد: الجامعة الرضویة. 
    • مکارم شیرازی، ناصر و همکاران (1374). تفسیر نمونه. تهران: دار الکتب الاسلامیه. 
    • نادری قهفرخی، حمید (1403). بازخوانی دیدگاه مفسران پیرامون گوینده و ضمیر فاعلی آیة «ذَلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْب‏...». کتاب قیّم، 14(31)، ص63ـ82. 
    • نسفی، عبدالله (1416ق). مدار ک التنزیل وحقایق التاویل‏. بیروت: دار النفائس‏. 
    • هاشمی، احمد (بی‌تا). جواهر البلاغة فی المعانی والبیان والبدیع. قم: بی‌نا. 
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    نادری قهفرخی، حمید. (1404) پیامدهای بلاغیِ عدم انعکاس «کافِ خطاب در اسماء اشاره» در تفسیر و ترجمه‌های قرآن. دو فصلنامه قرآن شناخت، 18(1)، 209-227 https://doi.org/10.22034/qoranshenakht.2026.5003830.

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    حمید نادری قهفرخی."پیامدهای بلاغیِ عدم انعکاس «کافِ خطاب در اسماء اشاره» در تفسیر و ترجمه‌های قرآن". دو فصلنامه قرآن شناخت، 18، 1، 1404، 209-227

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    نادری قهفرخی، حمید.(1404) 'پیامدهای بلاغیِ عدم انعکاس «کافِ خطاب در اسماء اشاره» در تفسیر و ترجمه‌های قرآن'، دو فصلنامه قرآن شناخت، 18(1), pp. 209-227

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    نادری قهفرخی، حمید. پیامدهای بلاغیِ عدم انعکاس «کافِ خطاب در اسماء اشاره» در تفسیر و ترجمه‌های قرآن. قرآن شناخت، 18, 1404؛ 18(1): 209-227